خاطرات شکار

شكار و ماهيگيري

دیدم ماشینش از سر خیابون،پیچید و جلوی پای من ترمز کرد. 

 

قیافه ی عنایت جلوی ماشین و در کنار هاش پی خیلی جالب 

 

بود.رفتم جلو و درب ماشین رو باز کردم.سلام و صبح بخیر و.... 

 

وسایل رو انداختم عقب ماشین و نشستم کنار دست عنایت. 

 

همش داشتم فکر می کردم یه چیزی جا گذاشتم که یادم افتاد: 

 

یه بیلچه ی نظامی تازه خریده بودم برای بیابون و گل و شل خیلی 

 

عالی بود.اونو زیر پله ی خونه گذاشته و فراموش کرده بودم بیارم.  

 

یه لحظه صبر کنید من اومدم.عنایت شروع به غر و غر کرد که:

 

کجا؟بعد یه عمر وسایلتو یادت میره شب قبل از شکار جمع کنی،

 

به کفترا نمی رسیم ها.زود باش ای با بااااااااااااا.شاکی شدم،

 

برگشتم که بهش چیزی بگم که دوباره خشممو فرو دادم.

 

یه نفس عمیق کشیدم و نگاهش کردم و گفتم:

 

اخه مگه داریم میریم شکار بزرگ،اینقدر حولی؟!

 

می خواییم بریم،یه دوری بزنیم و حال و هوامون عوض  

 

شه،بیلچه هم تازه خریدم هنوز تو امار وسایل شکارم نیومده،

 

فقط تو مونده منو پند و اندرز بدی.به سمت در که می رفتم

 

صدای هاش پی رو می شنیدم که داشت سر بسرش

 

می ذاشت و می گفت: 

 

اخه تو چرا اینقدر حرف می زنی؟من موندم چرا این

 

همه از مامورا کتک خوردی،از رو نرفتی،من جای تو بودم،

 

یه چند وقتی تو خونه می موندم  و اصلا روم نمی شد،

 

خودمو به کسی نشون بدم!عنایت هم می گفت:کی به تو

 

گفته،منو زدند،این حرفها کدومه،یخرده باهاشون فقط جر و 

 

بحثمون شد و بس!!!رفتم تو خونه و بیلچه رو برداشتم،به فکرم

 

رسید یخرده شیر،شیره ی انگور هم که تازه از روستا

 

برامون اورده بودم،ببرم واسه صبحونه!رفتم تو اشپزخونه

 

و یه ظرف پلاستیکی برداشتم و کمی شیره ی انگور

 

ریختم توش و چکمه هامو پوشیدم و رفتم دم در.سر و

 

صدای عنایت و خنده ی هاش پی به گوشم خورد.در رو

 

که بستم،هاش پی اومد سمتم و بردم پیش عنایت که

 

داشت سعی می کرد،کاپشن تنگش رو که با اون همه

 

لباسی که تن کرده بود و مثل لاک،لاک پشت به تنش

 

چسبیده بود رو در بیاره.پرسیدم چی شده؟!عنایت گفت:

 

از بس این بشر حرف مفت می زنه.مغزم رو خورد و

 

اعصابمو ریخت بهم.از ماشین پیاده شدم که هم

 

یه قدمی بزنم تا بیایی و هم یه نفس راحت از دست

 

هاش پی بکشم،این کلاغای حروم مرده ی محلتون

 

خرابکاری کردند روم.کاپشنشو که در اورد،اصلا یه

 

وضعی بود که وجود ادم بهم می خورد.ازش پرسیدم:

 

مطمئنی کلاغ بود،خیلی لامصب ناجور و زیاده!

 

تو تموم

 

این مدت هاش پی مدام می خندید و این عنایت رو بیشتر

 

عصبی می کرد.برگشت و رو به هاش پی گفت:ای درد،چته؟!

 

هاش پی جواب داد:اون کاپشنو تا تمیز نکردی،تو ماشین

 

راهت نمی دم ها!اصلا بندازش بره،خیلی ضایع و بد فرمه!

 

عنایت ودشو مثل گراز می مالید به تیر برق محل و من و 

 

هاش پی هم مرده بودیم از خنده.بهش گفتم:بسه بالا

 

تیر برق محلمونو کثیف کردی بابا!باشه اصلا اینجا قلمرو تو

 

اینقدر خودتو نمال به اون لامصب و دوباره هر هر هر هر...

 

زمین بخاطر سرمای هوا و نمناکیش یخ بسته و این

 

موضوع ضریب احتیاطمون رو بالا برده و سرعت ماشین

 

رو بسیار کم کرده بود.از شهر

 

که خارج شدیم،دسته های عظیم کبوتر رو می دیدیم که

 

بسرعت در حال رفتن بسمت چراگاه بودند.عنایت چشمش 

 

به کبوترها افتاد و با اب و تاب شروع به تعریف از خواص

 

گوشت کبوتر و خاطراتش از شکار اون کرد.چقدر اواره

 

بود این بشر،با اون همه میر شکار بیرون رفته بود،

 

شکارای رکورد اورده بود،منطقه رو مثل کف دستش

 

بلد بود و اکثرا بعنوان بلد می بردنش و می تونست

 

خودش کلی خاطره ی شکار بزرگ داشته و تعریف کنه

 

اما،جونش در می رفت واسه کبوتر و تموم خاطرات

 

خوبش از شکار اون بود!

 

چند ده کیلومتری جلوتر و نرسیده به جاده خاکی بنا بر

 

درخواست عنایت پیچیدیم تو جاده خاکی روستای نوازن و 

 

از دور گله های کبوتر نمایان شدند که توی گندمزارهای منطقه

 

نشسته و یا در حال نشستن بودند.عنایت دیگه اروم و قرار

 

نداشت و مدام توی ماشین بالا و پایین می پرید.تو رو خدا

 

هاش پی زود باش،یا خدا،چه خبره،کبوترهارو،الان خوب

 

چاق شدن،با یه تیر میشه 50 تا ازشون زد و................. .

 

 هاش پی محکم زد رو ترمز و با عصبانیت سیخ نگاه

 

کرد تو صورت عنایت.من یه چشمم به عنایت بود و یه

 

چشمم به هاش پی.عنایت پرسید:چته پس؟

 

گند زدی به گل کبوترا!هاش پی گفت:خدائیش فکت،

 

خسته نشد؟!از کی داری حرف مفت می زنی.چند تا

 

دونه کفتر مردنی که دیگه،اینقدر،تعریف و داستان نداره.

 

برو پایین همین جا تو سوفال گندم بشین،ما هم میریم

 

یخرده پایین تر.تو همین حین یه دسته ی بزرگ کبوتر

 

اومد و از روی ماشین رد شد.عنایت سریع پرید پایین و

 

اسلحه رو مسلح کرد و قراول رفت و تو دور بعدیشون

 

با کلی مکث شلیک کرد.

 

 

هیچی از توی اون همه کبوتر نیفتاد.

 

هاش پی گفت:خاک توی اون سر بی مخت کنن.

 

مگه کوری،تفنگتو پرت می کردی،10-15 تا می افتاد.

 

عنایت اصلا حواسش بما نبود.مسیر دیدشو،گرفتم و

 

دیدم،داره به یه کبوتری که از گله جدا شده و با دور شدنش

 

اروم،اروم میاد پایین،نگاه می کنه.

کبوتر زخمی،رفت و رفت تا اینکه کمی قبل از جاده

 

شوسه،افتاد و عنایت،با سرعت،رفت سراغش.

 

با هاش پی نشسته بودیم و نگاهش می کردیم.

 

قبل از اینکه بهش برسه،نشست و یخرده پامرغی

 

رفت و نزدیک تر که شد،سینه خیز شد و چند متری

 

نزدیک تر که شد،کبوتر یهو پرید.بلند شد و قراول رفت،

 

اما تیر ننداخت.کبوتر 100 متری رفت و افتاد.

دوباره مثل گربه چار چنگولی خودشو به کبوتر رسوند و

 

گرفتش،کبوتر بال بال زد و دمش موند تو دست عنایت

 

و خودش در رفت.عنایت دوباره فورا اسلحه رو مسلح

 

کرد و یه تیر از پشت سر بهش انداخت

 

و نخورد.با حسرت داشت به کبوتر متواریش نگاه می کرد.

 

کبوتر هم ظاهرا،حالش خوب شده بود و با توجه به

 

اینکه دمش رو هم از دست داده بود،سبکتر شده

 

و به تاخت در حال دور شدن بود.کلی با هاش پی،

 

خندیدم.وقتی با ماشین از کنارش رد شدیم،یه بوق

 

ماشین عروسی هم به افتخارش زدیم.برگشت رو بما

 

و دستهاشو چند باری بالا و پائین کرد و مطمئنم داشت

 

بهمون ناسزا می گفت.کمی جلوتر یه زمین افتابگردان دیدیم

 

که البته تو اون فصل محصولش برداشت شده بود و کبوتر

 

دیوونه ی این جور زمینهاست.ماشین رو جایی پارک کردیم

 

و دونفری تو دو قسمت مختلف زمین نشستیم.دسته ای

 

بزرگ کبوتر اومد و از بالای سر هاش پی رد شد.تیر و

 

پس تیری کرد و 5 تایی ازشون زد.گله بسمت من پیچ

 

خورد و من هم با تک لول دو عقابم تیری انداختم و دوتا

 

زدم.گله بسمت عنایت رفت و از دور یه کبوتر هم قبل از

 

اینکه عنایت تیری بندازه،(حالا یا تیری من بود یا هاش پی)

 

افتاد.عنایت هم تیری براشون انداخت که بازم هیچی نیفتاد.

 

بلافاصله بلند شد و رفت و کبوتر مذکور رو برداشت و نگاهی

 

بسمت ما کرد که ببینه ما متوجه شدیم یا خیر.موقعیت ما بد

 

نبود و روش مسلط بودیم و دید داشتیم اما،عنایت خیر.دوباره

 

برگشت و سر جاش نشست.تا حوالی ظهر چند تایی دسته ی

 

کم و زیاد اومد و چند تایی ازشون زدیم و بلند شدیم و رفتیم

 

سمت عنایت.تا نزدیکش شدیم از توی کومش تکون نخورد.

 

هاش پی گفت:این احتمالا هیچی نزده که هیچ عکس العملی

 

نداره وگرنه،اگر غیر از این بود،مطمئنا،از دور خودشو نشون

 

میداد.رسیدیم بالای سرشو یه قمری مردنی و همون کفتر

 

رو کنارش دیدیم.هاش پی ازش پرسید:چیه،چرا دمقی؟!

 

پس بقیه شون کو؟تیر هم کم ننداختی!جواب داد:دوتا زدم

 

دیگه،در ضمن من همش 7-8 تا تیر انداختم و برام جور

 

هم نیومد.هر دو خندمون گرفت و یه سری براش تکون دادیم

 

.صبحونه رو که شامل نون و پنیر محلی و شیر شیره و

 

گردو و ....بود با چای اتشی،کنار چشمه خوردیم و....... 

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی 1393ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط وحيد فراهاني 

مطالب قدیمی‌تر