خاطرات شکار

شكار و ماهيگيري

درود یاران گرانقدر همراه.با این همه داستان و بگیر و ببند و درگیری بین شکارچی های قاچاق و ماموران محیط بان و سعی در وضع قوانین جدید بی منطق صرفا جهت شکار و صید و نه در جهت مشکلات عمده و بزرگتری که همواره در راستای تخریب زیستگاهها و...بوده،شاید نوشتن در باب شکار و خاطرات در این دوره زمانه،ریسک و به منزله ی اشتیاق برای ایجاد دردسر باشد.گو اینکه متاسفانه،با تبلیغات منفی و هدف داری که از جانب سازمان محیط زیست،رسانه هایی چون:تلویزیون،رادیو،روزنامه و.... در این باب صورت گرفت،دیدگاه مردم و عوام ساده و بی منطق را در رابطه با شکار و صید کاملا تخریب نمود.ای کاش بجای صرف این همه وقت و هزینه،کمی به فکر جلوگیری از تخریب های واقعی بودید،کاش کمی راهکار اساسی می دادید،کاش به فکر شکارگاه خصوصی و نجات این چند هزار راس چهارپا و پرنده ی باقی مانده بودید،کاش واقعا دلسوز و صادق بودید.و ای کاش رسانه ی ملی:کمی در رابطه با ناهنجاریهای اجتماعی چون:فرهنگ درست رانندگی،اداب و معاشرت و... مشکلات بزرگی که در جامعه وجود دارد صحبت می کردید،فیلم می ساختید و تبلیغ می کردید و ای کاش بزرگترین مشکل جامعه ی ما شکار و شکارچی بود!!!!

در ادامه ی روند خاطره نویسی،اینبار تصمیم گرفتم،خاطرات را به شکلی دیگر،خدمتتان ارائه بدم.خاطراتی از زبان و قلم خود دوستان نویسنده.خاطراتی از شکارچیان قدیمی و پیش کسوت استان مرکزی.با کسب اجازه از نویسنده ی این خاطرات جناب مجید ابراهیمی و ذکر منبع

/https://www.facebook.com/groups/207229939315601/permalink/761823547189568

و با تشکر از ایشان بخاطر در اختیار قرار دادن خاطرات بسیار زیبا و خواندنی.

                                  

 

(دیباچه خاطرات هفتاد سال شکار پدرم ابوالفضل ابراهیمی

)

 

                           

ا

يام پايىز بود و به اتفاق برادرم عزت الله و عمو عباسعلي و اقاي خليل ابطحي و برادر ديگرم عباس براي شكار از خيابان حصار پياده راهى همايون كوه شديم .
هوا هنوز روشن نشده بود كه قدم هاي بلند و سريع ما را به پايه هاي كوه نزديك مى كرد ،
صبحانه نان سنگك و حلواى دست پخت مادرم بود که سريع در سر چشمه خورده شد و اب خنك چشمه گواراى وجود همه شد .
دیگر فرصت براى درست كردن چاى نبود ، و ما مى بايست راه را تا همايون كوه طى كنيم عمو عباسعلى كه هميشه با شوخى هايش همه را شاد مى كرد قسمتى از حلوا را در نان پيچيد و در كلاه خود گذاشت و گفت با اين رفقاى شكم پروری كه من امروز با خود اوردم مجبورم نهارم را با خودم ببرم كه كنايه بود به برادرم كه لقمه هاى جانانه اي از حلوا مىگرفت ،اين لقمه حلواى او در كلاه اشك همه ما را از خنده در اورد . 
برنامه ان روز بر خلاف هميشه بود و قرار بر اىن بود كه اول همايون كوه را جرگه كنيم كه دور ترين نقطه بود و سپس شكار كنان به طرف شهر بيايم ،
صداى قهقه كبك هايى كه براى اب خوردن امده بودند و حالا با بودن ما در سر چشمه نميتوانستد جلو بيايند همه جا بلند بود . 
ما كه قصد تير اندازى نداشتيم از ديدن انان لذت مي برديم . 
كبك گذر يا كبك مهاجر در اين فصل از سال به تعداد غير قابل تصورى از منطقه اراك به قصد مهاجرت به جنوب ايران مى گذرد ؛ گاهى در بعضى از دهات به دستور ارباب با تاريك شدن هوا اهالى ده را به دشت مى بردند و با روشن كردن اتش هايى به سبك چهار شنبه سوري در دشت از حركت كبك به منطقه بعدى جلو گيرى مى كردند .
كبك كه با راه رفتن در شب و پرواز از بلندى در روز مهاجرت مى كند با روشن شدن اتش هاي متعدد در دشت وكوه متوقف مى شد
پس از تكرار اين كار در دو سه روز و شب ديگر كبكها شب را براى پرواز از بلندى انتخاب مى كردند پس از طى مسافت كوتاهي خسته مي شدند و در دشت فرود مى امدند و اهالي هم منتظر همين بودند وانها را با دست ويا ضربه چوب و سنگ مي گرفتند .
والبته اين مراسم هميشه با كشمكش همراه مي شد و کبک هایی بود که در بین دست کودکا ن نصف می شدند و سهم ارباب هم در صبح شكار برايش برده مى شد .
در ان صبح زود و خنك پاييزى كبك ها با دور شدن ما از سر چشمه از همه طرف به سراب چشمه و گندم هاي چيده شده نزديك چشمه سرازير شدند .
ما خيلي زود حركت كرده بودىم وقت براى جرگه همايون كوه داشتيم . 
حیدر آقا شکار چی دیگری که در راه به ما ملحق شده بود همراه عباس برادرم برای جرگه رفتند 
ما كه تازه در كوله (كمينگاه) نشسته بوديم با شنيدن صداى تير از طرف جرگه ها (افرادى كه براى راندن شكار به كمين گاه مى رفتند ) اميد وار بوديم شكار زيادى بيايد , اما اين گونه نشد و حيدر اقا با يك قوچ سه سال زده بود و ديگران هم چىزى نديده بودند ، قرار شد كمي نهار و چاي در سر چشمه بخوريم و شكار كنان به طرف شهر برويم ، 
با جمع شدن كمى هيزم بساط چاي شامورتى برپا شد و سفره نهار گسترده گشت , در اين زمان دو شكارچى ديگر هم به انجا امدند اقايى بود به نام قدرت حلبى ساز و پسر شكارچى قديمى به اسم شاهميرى آنها با دیدن جمع ما به ما پیوستند 
به رسم همه طبىعت گردان ايشان هم انچه همراه داشتند در سفره قرار دادند و نهاري دور هم با رفقا خورده شد . 
البته داستان لقمه حلواي عمو عباسعلى هم چنان همه را مى خنداند . تا دوستا ن مشغول چاى خوردن بودند من با دوربين چهار عدد قوچ در نزديكى تك بيد دره چنار ( اسم منطقه ) پيدا كردم , در هواى گرم ظهر روز انها هم ارام بودند و اين خوى قوچ است كه طى روز بيشتر استراحت مى كند . چون ميش و بره همراهشان نبود ارام تر بودند .
قرارشد ما همگى برويم دره بعدى بنشينىم و قدرت حلبى ساز از جهت مخالف جرگه كند ، عمو عباس على تفنگ اقا خليل ابطحى را گرفته بود كه نو تر و ته پر بود و تفنگ خودش را كه دهن پر بود به وي داده بود ، ما از بالا تا پايين دره سنجيلك(اسم منطقه) را كمين نشستيم و من بالا ترين نفر بودم و نفر اخر هم عزت الله برادر ديگرم بود
شكار اول از همه به جايي كه من نشسته بودم امد .
اما در جلو انها قوچ چهار سالى بود كه من اگر مىخواستم صبر كنم كه قوچ بزرگ تري بيايد به ديگران امكان تير اندازى نمى دادم . 
وقتى تير رس من شد اورا زدم با صدای تیر غلتید و برخاستم تا شكاربرای دیگران هم برود
سه قوچ باقی مانده یک راست رفت به جایی که عمو عباسعلی نشسته بود دو تیر با تفنگ آقا خلیل انداخت و چیزی نزد و شکار که به کمین گاه بعدی می رفت با دیدن پسر شاهمیری دوباره برگشت به طرف عمو عباسعلی و او مجددا چهار تیر انداخت وچیزی نزد .
شکارها از هم جدا شدند و قوچ هفت سالی به طرف برادرم عزت الله رفت و او هم که تفنگ دهن

 

پر قدیمی تازه تهیه کرده بود تیر انداخت و قوچ هفت سال را زد                                       که سبب خوشحالی همه شد.

 

 

 

 

 

خودش که انتظار این

 

 

چنین موفقیتی را نداشت خیلی سر حال آمد قوچ زیبایی بود در فصل پاییز زیبایی قوچ و کل بهتر دیده می شود 
زده شدن سه قوچ در فصل چا قی شکار و مسافت طولانی تا شهر کمی مشکل بود در ان زمان امکانات امروزی نبود
برای همین هم تصمیم گرفتیم همانجا شکار ها را پو ست کنده و تقسیم کنیم تا هر کسی سهم خودش را خودش حمل کند . و اینگونه شد . البته افتخار آوردن سر سنگین قوچ ها هم نصیب شخصی بود که ان را زده بود . 
تا کار تقسیم شکار صورت می گرفت چایی هم درست شد و عمو عباس علی که شش تیر به شکار انداخته بود و چیزی نزده بود از تفنگ قرضی خود بد می گفت وما به احترام بزرگتر بودنش چیزی نگفتیم هر چند می دانستیم که وی در تیر اندازی عجله کرد . 
سپس شا د و خرم همگی راهی اراک شدیم با شکار سه قوچ روز موفقی را پشت سر گذاشتیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 (این قافله ی عمر عجب می گذرد،دریاب دمی که با طرب می گذرد)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 9:35 قبل از ظهر  توسط وحيد فراهاني 

مطالب قدیمی‌تر