خاطرات شكار

خاطرات شكار و ماهيگيري در اراك

درود عزیزان. 

 

رفتم و دورمو تو فیس بوک و تلگرام  و واتس اپ و ......... تمومی  

 

گروههای اینگونه زدم و دست از پا درازتر برگشتم.خبری نبود جز: 

 

کدورت دوستان شکارچی از یکدیگر،انتقادات بیجا،بجا،حسادت، 

 

دروغ،ریا،بدجنسی،عکسهای اونجوری،کلیپهای بی محتوا و 

 

...............کلی چیزهای بد و زشت.البته از حق نگذریم، 

 

بزرگان طبیعت دوست و شناس خوبی رو نیز در این راه 

 

 بدست اوردم.تجربیات بزرگی نیز همچنین.در کل،همواره  

 

در زندگیم ادم ریسک پذیری بودم و هستم.ریسک دور شدن  

 

از وبلاگ و در برهه ای حذفش رو پذیرفتم تا برم و با کوله بار 

 

 پرتری برگردم.خودم که اینگونه فکر می کنم.امید که واقعا  

 

اینطور باشه و شما نیز در اتی با توجه به نگارش و برخورد  

 

و پاسخ به سوالات و نظرات اینو تایید کنید.چیزی که امسال  

 

اتفاق افتاد،کوتاه اومدن سازمان محیط زیست در صدور پروانه 

 

 بود.سازمان بی برنامه و در عین حال سیاست باز نادرستی که، 

 

اهدافش فقط در جهت تخریب سریع تر زیست گاهها و به طبع  

 

اون،وحوشه.اواسط پاییز،تعدادی از شکارچیان قانونمند عزیز  

 

از استانتهای مختلف با برنامه ریزی قبلی بدنبال تشکیل سندیکایی  

 

بجهت حضور در مقابل اداره ی کل سازمان محیط زیست پردیسان 

 

 بودند تا با ارائه ی مستندات و چاپ بنر و دست نوشته ها این  

 

سیاستهای خصمانه با طبیعت و شکارچی رو برملا کنند و سازمان  

 

با اطلاع از این امر،کوتاه امده و اقدام به صدور پروانه بصورت  

 

محدود در برخی استانها انهم با سیاستهای نادرست نمود که 

 

 از همه بیشتر این به ضرر سردمداران این ائتلاف که از شکارچیان  

 

عزیز استان قزوین بودند شد و با لج و لجبازی پروانه به بهانه ی  

 

واهی وجود انفولانزای حاد پرندگان در این استان صادر نشد و  

 

این وقتی جالب تر شد که در استانهای شمالی که ایستگاه ورودی  

 

پرندگان مهاجر کنار ابزی بود،دقیقا پروانه صادر شد و هیچگونه 

 

 بیماری وجود نداشت.بگذریم،اینهم گوشه ای از وضعیت نابسامان 

 

 سازمانی که رئیسش بانوی سیاست لقب گرفته و ...... .  

 

خاطره ی شکاری از زبان عموی بنده مربوط به اواخر دهه ی شصت:

 

باغات شهر یکدست رنگ زرد و نارنجی و سبز.صحنه ی زیبایی بود 

 

 و این برای من که عاشق پاییز بودم یعنی،نعمت.تکه باغ دوهزار متری پدرم رو  

 

در سمت شمالی اراک و چسبیده به ریل راه اهن بود رو مشغول حرص و  

 

رسیدگی بودم و گهگاهی نیز ته مانده های انگورهای کشمشی و عسگری روی 

 

 بوته ها رو می چیدم و دهنی تر و شیرین می کردم.کوههای شهر به فاصله ی  

 

چند صد متری باغات ما بود و دسته های چند ده تایی کبک همواره توشون 

 

 ویراژ می دادند و حتی چند سال قبل هم دسته ای قوچ و میش توش دیده  

 

شده بود و چند کوه ان طرف تر دوستان قوچ خوبی ازشون زده بودند. 

 

صدای خواندن کبک ها حال و هوایی برام درست کرده بود.با اینکه 

 

 راحت میشد ازشون چندتایی زد اما دستم به اسلحه نمی رفت واسشون و 

 

 فکر می کردم که اینها مرغهای خانگی خودم هستند و زدن ندارند.  

 

از دور دود سفید رنگ موتور 175 یاماهای حسین اقا رو دیدم که داره 

 

 از پایین کوه و جاده ی مالرو بسمت من میاد.چه روز خوبی بود امروز. 

 

رفیق شفیقمم داشت بهم ملحق می شد .چای زغالیم که مهیا بود.انگور هم  

 

چند خوشه ای چیدم و کنار دیوار کاهگلی باغ و نزدیک درب به انتظار موندم. 

 

دقیقه ای بعد زیر درخت زرد الوی بیرون باغ،درست کنار موتورم،وسیلشو 

 

 پارک کرد و اومد سمتم.از زیر اون سبیلهای مشکی و ضخیمش لبخند کوچکی 

 

 تحویلم داد و گفت:خسته نباشی.ناپرهیزی کردی.تو رو چه به این کارها؟ 

 

راست می گفت:معمولا یا پدرم به باغ می رسید و یا کارگری اجیر می کردیم. 

 

نشستیم کنار اتش و استکانی چای براش ریختم.بهش گفتم:خوب کاری کردی  

 

اومدی.دلم هواتو کرده بود.خنده ای کرد و گفت:چیه دوباره دلت هوای شکار 

 

 کرده؟زیر زیرکی نگاش کردم و گفتم:بامرام،رفاقت منو تو فقط مال شکاره؟ 

 

سریع با اون نگاه زیرکانش نگام گکرد و گفت:نه بابا شوخی کردم.خوشه ای  

 

انگور لعل که سوز پاییز سرخش کرده بود رو برداشتم و دادم دستش.در  

 

حین خوردن گفت:اتفاقا اسلحه رو اوردم و یه دوربین جدید هم یکی از 

 

 دوستان برام اورده.پرسیدم کجاست اسلحه؟جواب داد:کنار موتور بستمش  

 

روی گارد.با استرس گفتم:مرد حسابی چرا اسلحه رو اونجا گذاشتی؟تو 

 

 این باغات پر از ادم و رهگذره.الان ببرنش چی؟جواب داد:نترس بابا. 

 

اینجا محل خودمه.همه اینجا منو موتور و اسحمو میشناسن و کسی  

 

کاری بهش نداره.خدا بیارمرز،همیشه همینطوری بود و اسلحه و  

 

وسیلشو ول می کرد به امان خدا.سریع خودم رفتم اسحه رو اوردم. 

 

یه دوربین خوب امریکایی بسته بود رو سلاح که تعریفی و مناسب  

 

بنظر می رسید.مشغول تیراندازی و تنظیم سلاح بودیم که عنایتم از راه  

 

رسید.به حسین اقا گفتم:ای بابا،این خروس بی محل کجا بود؟روزمون  

 

خراب شد.هردومون خندمون گرفت.اومد و بهمون رسید و گفت:ها می خندید؟ 

 

دوباره چه نقشه ای کشیدید؟حسین اقا گفت:علیک سلام؟از راه برس.چاق سلامتی 

 

 بکن بعد برو سراغ کشف داستان.پرسید:هان خبریه؟اسلحه تنظیم می کنید؟ 

 

ادامه دارد..........

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت ۱۵:۴۲ بعد از ظهر  توسط وحيد فراهاني  | 

مطالب قدیمی‌تر