X
تبلیغات
خاطرات شکار

خاطرات شکار

شكار و ماهيگيري

(با مردمان انچنان معاشرت کنید که،اگر دنیا را ترک گفتید،بر مرگ شما اشک ریزند و اگر زنده اید،به شما عشق ورزند و قدرتان را بدانند.)


درود.امید که از این روزهای بهاری لذت برده و تا اینجای سال،همواره شاد بوده باشید.هدف از نگارش این خاطرات،تبلیغ شکار و یا اموزش ازار و رنجاندن دوستانی که گاها،ساده لوح بوده و یا بسیار از مرحله پرتند نیست.نکاتی در این نوشته ها وجود دارد و حاوی تجاربیست که در گذشته اتفاق افتاده که،می تواند برای شکارچیان و طبیعت دوستان در رفتار معقول و درست متقابل با یکدیگر سرلوحه قرار گیرد.مطمئنا بسیاری از شوخیها و رفتارهای خاطرات(جوکهای واقعی)بدور از انصاف و بحق نبوده است.همواره سعی در مثبت نگری داشته و نتایج یک عمل را در نظر گیرید.شاید یک شوخی،در لحظه باعث خنده ی شما و همراهان گردد اما،ایا مورد شوخی و تمسخر قرار گرفته نیز شاد شده و راضی به این عمل هست؟ایا با شخصیت یک بنده ی خدا بازی نمی شود.هر چند،عنایت مورد نظر ما،خود از ان افرادیست که،همه را تشنه به لب دریا برده و تشنه تر برمیگرداند و تا نفعی از کسی به او نرسد،با وی همراه نخواهد شد و بجایش تلافی همه ی این کارها را بر سر رفقایش در می اورد.در کل شخصیتیست که بقول دوستان در اوج سادگی بسیار،طرف خودکش و موذیست.ما که نفهمیدیم،داستان چیست،بعد از عمری!!!!!؟؟؟؟؟

در حال انگور خوردن بودم و حدود 300-400 متری از باغ دور شده بودم که گله ای کبک توی فاصله ی 20 متری سمت چپم که گون زار انبوهی بود،در حال تکاپو دیدم.امروز روز شکار نبود و اصلا هم قصدم زدن کبک نبود.بنظر من عنایت هم نباید اصلا تیراندازی می کرد.معمولا توی این فصل این منطقه شکارگیر خوبی بود و مخصوصا قوچ های معمولا رکوردی می گرفت.به فاصله ی مناسب که رسیدم،کنار یه قلوه سنگ بزرگ نشستم و بهش تکیه داده و شروع به دوربین کشی کردم.بیشتر حواسم به سایه ها بود و سایه ی بوته ها و سنگها و حتی شن ها رو مد نظر داشتم.بهرحال ظهر شده  و شکارم این موقع روز معمولا دیگه چراشو کرده و خوابیده.هوا هنوز گرم بود و مطمئن بودم،شکار واسه نوشیدن اب،سری به مطمئن ترین و امن ترین چشمه ی منطقه که باهاش فاصله ی چندانی نداشتم،میزنه.از دوربین کشی نتیجه ای حاصل نشد و لاجرم،بلند شده و شیب کوه رو در پیش گرفتم.از دور تو سینه کش کوه درختچه ی بید و چمن و سبزه هایی که حالا و تو این فصل به زردی میزدند از دور و اطراف اون و چشمه مشخص بود.دوربینی سرسرکی کشیده و بسمتش رفتم.قبل از اینکه برسم،چند تایی کبک از کنارش پریدند.خدا برکت بده به طبیعت.اون موقع به اندازه ای توی صحرا اب بود که کشت ابی و موتور اب و چاه عمیق چندان مفهومی نداشت.اب بوفور همه جا یافت می شد.اطراف اب رد کبک و گراز و گوسفند و الاغ و.... قاطی شده بود بهم.چند تایی رد مشکوک دیدم که خوب،قابل تشخیص نبود اما،یه حسی بهم می گفت:شکار به این اب اومده.اطراف اب رو خوب کاویدم تا،بلکه کرک شکاری ببینم.کمی اب از سرچشمه نوشیدم و بلافاصله راه افتادم.کمی بعد توی گردنه ی کوه بودم.از سنگلاخ رد شدم و به قسمت خاکی کوه که رسیدم،چند تا رد شکار دیدم.بله،حدسم درست بود،5 تا رد شکار،که دوتاش نسبت به بقیه درشت تر بود.اهسته و دولا جلو رفتم.دره ی مذکور رو تا جایی که راه می داد،پیشروی کردم.اروم و از کنار یکی از سنگها سرک کشیدم و دوربین رو بالا اوردم.لکه به لکه علاوه بر سایه ها،تمام دره رو از نظر گذروندم.بد موقعی بود،سایه و غبار عصرگاهی،منظره ای نامشخص و تقریبا غیر قابل تشخیص،مقابلم قرار داده بود.تنها نقطه ای که مونده بود،زیر پام بود.سینه خیز جلو رفتم و نگاهی به زیر پام انداختم.چند تا جاخفت(جای خواب)روی شنها از دور سفیدی می زد.مقداری سنگ و صخره ی کوچک و بزرگ 100متری زیر پام بود که،مانع از وسعت دیدم تا کف دره شده بود. دوربینو بالا اوردم و اونجا رو هم پاک کردم.همه ی شواهد دال بر حضور شکار تو منطقه بود و خبری از خودش نبود.در حالت درازکش،سرمو گذاشتم روی دستامو چشمامو بستم.چند ثانیه ای بیشتر نگشته بود که صدای خفیف ریزش شن،از توی دره به گوشم رسید.گوشهامو تیز کرده و تمرکز کردم.صدای باد ملایمی که توی گوشم می پیچید،سکوت منطقه رو بهم می زد.سرم رو کمی جابجا کردم تا باد به گوشم نخوره.بله،صدای ریزش شن بود که داشت هر لحظه بلندتر می شد.اروم و در حالت درازکش،به پشت بوته ی کوچک گون سمت راستم خزیده و  اسلحه رو بدست گرفتم و یه چارپاره توی خزانه روندم .جرات نفس کشیدن هم نداشتم،چه برسه به تکان خوردن و سرک کشیدن.خدا،خدا می کردم،مسیر باد عوض نشه.چرا که موقعیتم در گردنه و مسیر بادپیچ بود.اونقدر در همون حالت موندم تا صدا واضح و کاملا نزدیک شد.در حالت اماده به تیراندازی،از لابلای سنگها سرک کشیدم.ابتدا،دورترها و متر به متر و از جانب خودم میلیمتر به میلیمتر بالا اومدم و در نهایت چند تا گرگ دیدم.یه گرگ ماده و سه تا توله اش،تو فاصله ی ۵۰ متری زیر دست من داشتند،روی شن ها راه می رفتند.یه لحظه مکث کردند و گرگ ماده به کف دره ای که عارض شدم بدلیل سنگها و صخره های زیر دستم،بهش دید نداشته و مسلط نبودم خیره شد.صدای ریزش سنگ بصورت خفیفی می اومد،تعجب کردم،اینها که تکون نمی خوردند،این صدا از کجاست؟!مسیر دید گرگ مادرو با دوربین نگاه کردم.نرسیده به یال روبرو و حدود 300 متر پائین تر،یه دسته ی 5تایی شکار شامل:دوتا میش،یه قوچ بین 7و 8 سال و 2 تا هم شیشک پارسالی در حال رم خوردن و دور شدن بودند.مطمئنا گرگ ها باعث فرارشون شدند.شکارا که رفتند،من موندم و این پدر سوخته ها.حقش بود یه چارپاره بندازمو ..... !گرگ مادر هنوز داشت به سمت شکارها نگاه می کرد و توله ها هم از سر وکول هم بالا می رفتند.یه سنگ برداشتم و پرت کردم بسمتشون و صدای بره ی گوسفند رو تقلید کردم.جای خوبی داشتم و بدون هیچ حرکت اضافی، از لای بوته ی مقابل زیر نظر داشتمشون.هر چهار تاشون میخ مونده بودند بسمت من.دوباره صدای بره ی وامونده ای از گله رو تقلید کردمو اینقدر این کار رو تکرار کردم تا رسیدند به 4-5 متریم.ناگهان بلند شده و نعره زدم،مادرشون از ترس افتاد روی یکی از توله ها و سپس همگی در رفتند.از کار خودم خندم گرفت و بلند شده و برگشتم سمت بچه ها.از دور دود حاصل از اتش برقرار احمداینا رو دیدم و کمی بعد رسیدم بهشون.عنایت خواب بود و دور اطرافش،کلی خوشه ی نیم خورده و له و لورده ی انگور بود.شکمش باد کرده و سبیلهاشو صورتشم چسبناک شده بود.احمد داشت با ساقه ی خشک بوته ای بینی اونو انگولک می کرد و اونم بخیال اینکه حشره ای مزاحم باشه،مدام دستشو برای پروندنش،تاب می داد.بناگاه ساقه رو تا ته فشار داد توی بینی بنده خدا و از خواب پروندش.از احمد پرسیدم:این انگورارو همشو عنایت خورده؟جواب داد:اره.شکمشو ببین!صدای قار و قور معدش بلند شده بود.از احمد پرسیدم:پدر باغ مردم رو دراورده، مثل گراز افتاده تو باغ،،چرا جلوشو نگرفتی؟جواب داد:از موقعی که رفتی،رفته و خوابیده بود تو کرت انگورا و می خورد.فکر نمی کردم،اینطوری بشه.چای رو زدیم و رو بهشون داستان شکارهارو گفتم.عنایت گفت:خوب یه گلوله براشون مینداختی!جواب دادم:با این تفنگ ساچمه زنی مسخرت،تا 20 متری هم نمی شه تیر انداخت.گلوله بندازم.

احمد گفت:قوچ خوبی بود؟جواب دادم:شاخ میزونی داشت.عنایت دوباره گفت:من بودم می زدمش.جواب دادم:تو کفتر خوب می زنی وبس.دوباره گفت:هیچی گوشت کفترو نداره.

کنار اتیش نشسته و در مورد شکارا صحبت می کردیم که،احمد گفت:یه برنامه بذاریم و بیائیم سراغشون!جواب دادم:الان باید فلان دره باشن و اینا از این منطقه تکون نمی خورن.قرار شد در اولین فرصت بیائیم سراغشون.

احمد رفت و اسلحه ی عنایتو اورد و گفت:فشنگات کجاست،بیار چند تا تیر بندازیم؟!عنایتی که جز به کفتر دلش نمی اومد به هیچی با رضایت کامل تیر بندازه،سریع رفت و از توی کولش قطار فشنگشو اورد و دادش دست احمد.یه تخته سنگم  برد و گذاشت تو ۲۰۰ متری و برگشت.احمد گفت:اخه گلوله ی برنو هم به زور اون سنگو می زنه،رفتی کجا گذاشتیش؟!به عنایت برخورد و اسلحه رو از احمد گرفت و یه فشنگ با ساچمه ریز توش گذاشت،حدود یک دقیقه قراول رفت و تیر انداخت.اصلا معلوم نشد،ساچمه ها کجا خورد.احمد رفت و لیوان فلزی و لعاب دار چای عنایت رو از کنار اتش اورد و به عنایت گفت:بیا اینو ببر بذار تو ۵۰ متری و بیا.عنایت گفت:ای خونم،لیوان منو میخوای بزنی؟!احمد گفت:قسم می خورم اگه زدیش،حتی یه ساچمه هم بهش خورد،لیوان خودمو که تازه هم خریدمش،بدم  بهت.عنایت رفت و برگشت و با توپ پر یه چارپاره ی ۹تایی گذاشت تو اسلحه و گفت:اگه با چارپاره زدمش چی؟!احمد گفت:عمرا بزنی.عنایت قراول رفت در کمال بهت ما،پس از شلیک لیوانش،چند متری پرت شد اون طرف تر.رفت و لیوان رو اورد و گفت:دیدی،لیوانتو بده و لیوان خودشو که در بر اثر برخورد ساچمه ی چارپاره خل و پیچ شده و لعابشم پریده بود رو داد دست احمد.

احمد گفت:باشه لیوان من مال تو فقط اگر جا قندتو هم زدی،حسابه و جای قندمو هم میدم بهت.حدود یک کیلو قندم ریختم توش و خیلی هم از ظرف کوچیک قند تو بزرگ تر و بهتره.عنایت با شک و تردید رفت و با ظرف پلاستیک کوچک و شیکی که،جای خالی شده ی داروهای پدرش بود،برگشت!احمد گفت:روی زمین قبول نیست.میندازمش روی هوا و بعد بزنش.عنایت یه فشنگ دیگه گذاشت توی اسلحش و اعلام امادگی کرد.احمد ظرف رو پرت کرد هوا و عنایت قراول رفت و مسیرش رو دنبال کرد اونقدر شلیک نکرد تا وقتی که ظرف افتاد روی زمین و پس از چند تا قل خوردن متوقف شد و اونوقت بود که،گمب صدای تیر عنایت بلند شد و از اونجایی که فاصله هم نزدیک بود،مخلوط گرد و خاک و پودر سفید قند بلند شد روی هوا.ظرف متلاشی شد و خرده های قند پخش شده بود اطراف.همزمان با احمد خندمون گرفت و اونقدر خندیدیم که اشکمون دراومد.احمد رو به عنایت گفت:خاک بر سرت،اینم شد هوازنی؟!عنایت جواب داد:بهر حال انداختیش رو هوا و زدمش!قسم خوردی که،اگر زدمشون،جای قند و لیوانتو بدی به من.احمد هم گفت:باشه،حرف زدم دیگه!رفت سر کوله ی خودشو یه لیوان پلاستیکی بد فرم قرمز،از تو کولش دراورد و گفت:بیا،اینو زنم واسه بچه ها خریده بود،خوششون نیومد دادنش بمن و گذاشتمش تو کوله.حقیقتش منم دوستش ندارم؛مال تو.عنایت گفت:اخه،مرد ناحسابی،این خوب بدرد نمی خوره.نمی شه باهاش چای داغ خورد و تازه دخترونه هم هست.لیوان من کجا و این کجا!؟بده اون ظرف قندتو،تقصیر منه با طناب پوسیده ی تو میرم تو چاه.احمد دست کرد تو کوله و یه نایلون فریزر که توش یه مشت قند بود دراورد و گذاشت جلوی عنایت.اونم یه نگاهی به احمد انداخت و گفت:این دیگه چیه،بده بینم،ظرفشو.احمد جواب داد:ظرف قند خودتو که روی هوا قرار بود بزنی،رو زمین زدیش و بازم بهت ارفاق کرده،ندید گرفته و ظرف خودمم تو سفر شکار قبلی جا موند تو کوه و اینم ظرف قند جدیدمه دیگه،می دمش،مال تو.

تو راه برگشت،مش شکرا.. از اقوام دورمون و صاحب یکی از باغهایی کهتوش بودیم و عنایت پدرانگوراشو دراورده بود رو دیدیم و خوش و بشی باهاش کردیم.داشت می رفت سری به باغش بزنه و انگور بچینه.یه چشمک بهش زدم و گفتم:مشتی:عنایت باغتو با خاک یکسان کرده.تموم انگوراتو مثل گراز تا تونست خورد و بقیشم له کرد و تا تونست،پر کرد تو کوله پشتیش.مش شکرا..یه نگاه عاقل یوری به عنایت انداخت و گفت:پدرسوخته،اومدی تو باغ و اینم عوض تشکرته؟!عنایت:بخدا،شوخی میکنه،چند تا خوشه بیشتر نخوردم!ای خدا لعنتت کنه؟،این چه کار و حرفیه؟رنگ به روی عنایت نمونده بود و سبیلهای نصفه شو مدام با دندوناش،می جوید.

اون روز گذشت و فرداش عنایت که دیگه حالشم خوب شده بود رفته بود درب مغازه ی احمد و با اون دست به یقه شده و همانطور که عارض شدم تا مدتها با ما بیرون نمیومد.

چند هفته ای گذشته بود و چند باری برای پرنده رفته بودیم اما فرصتی پیش نیومده بود تا بریم سر وقت شکارا تا اینکه،یروز با احمد تماس گرفتم و دیدم مغازه نیست،رفتم در خونش و دیدم که مریضه.بهش گفتم داریم با حسین اقا میریم سراغ شکارای قبلی،میایی؟!جواب داد:حال و روزمو خوب میبینی،نمی تونم.شما برید،انگار من رفتم.به امید خدا،تیغتون برا.

حسین اقا گفته بود که،به عنایتم بگو بیاد.لاجرم و رو حساب رفاقت و مرامی که حسین اقا داشت،رفتم سراغ عنایت.وگرنه،خودم ازش خوشم که نمی اومد هیچ،میخواستم،سر به تنش هم نباشه.سر صحبتو باهاش باز کردم.از منم دلخور بود.رو بمن گفت:خوب با اون پدر سوخته دست به یکی کرده و چیز خورم کردید و اون بلا رو سرم اوردید.جواب دادم:من در جریان بودم اما،دست نداشتم.فردا داریم می ریم سراغ اون شکارا،میایی؟!به سرعت گفت:باشه،با کی،چه ساعتی؟!اون احمد اگه باشه،نمیام.جواب دادم:نه تورو خدا بیا،اگه نباشی،نمیریم و....در نهایت برنامه رو براش توضیح دادم.

فردا بعداز ظهرش از دبیرستان که برگشتم(دبیر دبیرستان بودم)،مستقیم رفتم میدون تره بار و دو سه تا طالبی گذاشتم تو خورجین موتور و یه خورده جلوی بابام و برادرام با مشتریها سر و کله زدم و یه نگاهی به حساب دفتر انداختم که کسی صداش در نیاد بخاطر دیر اومدن و زود رفتنم.طبق معمول تو حجره شلوغ بود و 20 تا نیسان طالبی ساوه جلوی حجره بود.خودم رو به بی خیالی زدم و از بابام خداحافظی کردم و در حین هندل زدن،زیر چشمی زیر نظر داشتمش که داشت،غرشو به مشتری که بد حسابی کرده و پول بار قبلیشو نیاورده بود،میزد.

قرار بود،بریم یه دوربینی بکشیم و شب رو در باغ مذکور سپری کرده و در صورت دیدن یا ندیدن شکار در کوههای اطراف باغ،اول صبح بزنیم به کوه.موتور یاماها ۱۷۵ رو تازه داده بودم اوس مهدی سرویس کرده بود و بر خلاف موتور حسین اقا که هم تیپ موتور من بود و همیشه یجاش می لنگید،روبراه بود.عنایتو سوار کردم و طبق قرار،ابتدای خروجی شهر به حسین اقا که داشت با شمع  موتورش ور می رفت رسیدیم و پس از سلام و احوال پرسی و تعارفات معمول،و چند شوخی حسین اقا با عنایت،هر دو موتور بر روی جاده رو به شکارگاه عازم شدیم.اسلحه های من و عنایت در دو طرف موتور و بر روی گاردها بسته شده و پتویی برای از دید خارج شدنشان،روی زین انداخته بودیم.اسلحه ی برنوی حسین اقا نیز بهمین صورت،روی گارد موتور خودش و زیر پتو بود و کوله های هر سه نفرمان نیز در خورجین و ترک موتور ایشان بسته شده بود.ادامه دارد......... . 

با سپاس فراوان از رفیق شفیق،امین خان گل از دیار دنا.بجهت عکسهای ارسالی.عکسهای زیبایی که خود زحمت عکاسی را بر عهده داشته اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط وحيد فراهاني  | 

مطالب قدیمی‌تر