خاطرات گذشتگان(شکار در خانه میران)قسمت دوم
کمی بعد به چاه بن های بین روستای ضامنجان و خانه میران رسیدیم،در این قسمت جاده،شیب ملایم اما پر از پیچ های در تلاطم و مملو از ریگ های ریز که کوچکترین بی احتیاطی منجر به زمین خوردن می شد را در پی داشت.
در تکاپو بودیم که قبل از روشن شدن هوا به روستا برسیم و بدین سو پیچ ها را کمی بدون احتیاط پشت سر می گذاشتیم.در ذهنم صحنه های شکار فردا را متصور بودم.همانند کودکی پر از شوق و اشتیاق بودم.چون مست من،سوار به عزم شکار شد،شیر از روی گریز به آهو سوار شد.
کمی قبل از روستا بر حسب عادت و اطمینان،تکه سنگی در وسط جاده قرار دادیم و تیری با استفاده از نور چراغ موتور به سنگ انداختیم تا از تنظیم بودن ان مطمئن شویم.دوباره به سمت روستا روانه شدیم.در ورودی روستا سگ ها منتظر ما بودند و تا درب منزل حاجی میر ما رو بدرقه کردند.به محض توقف سگ ها دور شده و با دق الباب چند باره،کلون چوبی در به صدا درآمد و خود حاجی در چهارچوب ان ظاهر شد.
با دیدن ما گل از گلش شکفت و ما را به داخل فراخواند.تعجیل داشتم زودتر به داخل رفته و جویای اوضاع و احوال منطقه و وحوش ی که رؤیت شده بود،بشویم.اما،ادب ایجاب می کرد که کمی تحمل نمود.حاجی سفره ای رنگین از مرغ سرخ شده در روغن محلی به همراه ترشی موسیر،ماست مشک و ... تدارک دیده بود و از همه بهتر نان تازه ای که بوش مخاط بینی مان را قلقلک می داد.دور سفره ی از قبل مهیا شده،نشستیم و مشغول خوردن شدیم.
بیشتر از گرسنگی،مشتاق شنیدن بودم که گویی حاجی این را از نگاه های مشتاقم به خودش فهمید و شروع به صحبت کرد که:چند روز قبل بالای شن های باغات دسته ای تکه و بز دیدند و تکه ای تک شاخ و زفت درونشون بوده و جالب اینکه،از دیدن ایشان در فاصله ی کم چندان رم نخورده و چند ده متری بالاتر به چریدن مشغول شده و پس از مدتی به آرامی و چرا کنان به صخره های بالا دست روان شده بودند.فردای اون داستان هم ظاهرا جلاب شکار پا را فراتر نهاده و به درختچه های بالادست باغ هم دستبردی حسابی زده بودند.(روستایی و باغدار هم این موارد برایشان خط قرمز و اعلان جنگ محسوب می شود).
حاجی اینها را تعریف می کرد و من در ذهنم شکاری راحت و در اب نمک خوابيده را متصور می شدم.
بعد از شام و صرف چای،حاجی از خرابکاری گرازها و تخریب باغات توسط آنها صحبت کرد و خواهش داشت که اگر ممکن است امشب با چراغ برای صید آنها اقدام کنیم.
حسین آقا جواب داد:حاجی امکانش هست که اون دسته بز و تکه همون اطراف خوابيده باشند و امشب هم شب مهتاب ه و با دیدن نور از محل متواری بشن و فردا دست ما از صید اصلی کوتاه بماند.
حاجی کمی دمق شد اما قانعش کردیم
که حتما در اسرع وقت در این مورد
اقدام خواهیم کرد.بساط سفره برچیده
و چای با کشمش آفتابی و حلوای محلی
اورده شد.همیشه رویای زندگی در
روستا را داشتم اما این زندگی شهری و
مصائب ش هیچ وقت دست از سر ما بر
نداشت و اجازه ی چند روز بی خیالی و
خوشی به ما نداد.شاید و حتما خودم
مسیر دلخواه را نرفتم و شاید هم اگر
آنگونه می شد الان حسرت این چیزی
که داشتم را می کشیدم.ادمی همواره
حسرت چیزهای نداشته را داشته و در
طمع ان بوده است.حاجی چپق دراز
خود رو از کیسه درآورد و تنباکویی رنگ
و رو رفته درونش ریخت.کبریتی کشید
و مشغول دود خواباندن در کف اتاق
شد.چنان با حرص به ان لوله ی چوبی
زهوار در رفته پوک می زد که هر لحظه
احساس می کردم،الان محتویات درون
حفره را کاملا به داخل ریه هدایت
خواهد کرد.شایدم از حرص و جوش
برآورده نشدن خواسته ی شکار گراز ان
شب آنگونه دود ان چپق را بلند می کرد😄