درود یاران

 

در کوی خرابات شبی صحبت صید بود.

 

من بودم و جام می و شک بود،یقین بود!

 

دیدم که خدا در دل صیاد همه جا هست.

 

مقصود من از رفتن صیدگاه همین بود.

 

 

شاید 35 سال شایدم کمی بیش و کم،اون اوایلی بود

 

که دست به اسلحه شده بودم بیش از اندازه کوه می رفتم

 

خب توی این گشت و گذارها با خیلیا آشنا میشدم یکی

 

از اون اشخاص یه مرگان خیلی پیری بود که با تفنگ سر پر

 

میرفت شکار و از وقتی با هم آشنا شدیم می گفت راحتم کردی

 

به خدا با این تفنگ پدرم درمیومد تو ی کوه بگردم.

 

هم به خاطر وزنش چون دیگه پیر شده بود حمل اون سرپر زمخت 

 

واسش سخت بود.بلندی تفنگ و داستانای پرکردن و..... .

 

 خلاصه یکسالی با همدیگه خیلی گشتیم و انصافا خیلی

 

چیز ها ازش یادگرفتم و تا به حالا که بیش از 60 سال از

 

عمرم میگذره،خودم به شخصه مرگانی روی دستش ندیدم.

 

کهنه کار و کهنه باز.به کل و قوچ 5-6 سال می گفت:تقلی!

 

عادات حیوونای منطقه رو دقیق می دونست.

 

از روی رد سم و حالتش جنسیت و سن و سال رو تشخیص

 

می داد،با چند کلمه حرف زدن با طرف پی به اخلاق و

 

نیتش می برد.کم گوی و گزیده گوی بود و جدی و راسخ و .... .

 

می گفت تا به اون زمان که باهم میرفتیم کوه پنج تا چاقو

 

توی کوه چال کرده و این نه گفته ی خودش بلکه هر کس که

 

می‌شناخت بود.مدعیان هم تعریفشو میکردن و می گفتن

 

هر چی میگه راسته و دروغ تو کارش نیست و بعدها

 

به من هم ثابت شد.قضیه ی آشناییمون هم داستان

 

جالبی بود و طولانی که بماند.
 

می‌گفت هرچی شکار هم زده با همین تفنگ سر پر زده


  بعد از  یک سال کوه رفتن باهاش خیلی چیزها یاد گرفتم.

 

نه تنها شکار و دزده کشی درس های بزرگ زندگی که

 

در طول دوران شکار و زندگی عادی به دردم خورد

 

و همواره به یادش بودم.

 

من مستعد و جویای یادگیری بودم و شاگرد گوش به امر استاد.

 

توی کلامش و رفتارش ریز می شدم تا حد امکان چیزی نپرسم

 

و خودم پی به حکمتش ببرم.اون هم کمتر توضیح می داد اما

 

بیشتر توقع داشت.سختگیری هاش خیلی بیشتر من رو آب

 

دیده می کرد و اون هم راضی تر از جواب دهی تعالیمش. 

 

مدت زمان کوتاهی گذشت و به خصوصیات رفتاری و

 

اخلاقیش توی کوه آشنا شده بودم.نگاه نافذ و تیزی داشت.

 

 خیلی واسمون پیش می‌آمد که رد پلنگ رو دقیقا تو مسیری

 

که راه می‌رفت و دنبالش شکار می‌گشت می دیدیم.احساس

 

می کردم پلنگ در همون اطراف ما رو نظاره گره اما او هم کمتر

 

از پلنگ نبود و مسیر رو عوض می کرد که دو شکارگر پیر با

 

هم در یک قلمرو رودررو نشن.

 

الا مرگان تیرانداز،تو ای پیر هزار افکن،

 

پلنگی در پی سنگیست،بیا مگذر از معبر

 


 آروم ، با حوصله، با غرور و زیرک، تیزبین و هوشیار.

 

اولین قرار شکار طبق صحبتهای قبلی و کلی داستان ردیف شد و .....


ادامه دارد