خاطرات شکار با مرحوم گودرزی2
درود

زندگی هم عجیب است
کسی که کج و غلط است
او را می گذاریم
ولی کسی که راست و درست است را می کوبیم.
خاطره ی شکار از زبان پدر
داداش دبیر ادبیات بود در شهرستان تفرش که ان
زمان مرکز فراهان به شمار می رفت.اوایل
استخدامش در اداره ی اموزش و پرورش
استان مرکزی بود و مجبور بود مدتی رو
در اونجا کار کنه.گهگاهی با توجه به نبودن
تلفن و موبایل و کمبود امکانات با برادرم در ارتباط
بودم.از برنامه های سفر شکار پرنده و چهارپا
برایش تعریف می کردم و همواره هم اصرار
داشت که در اولین فرصت با ما همراه بشه.
روزی صفر علی(با جناقم)رو در منزل پدر
خانمم دیدم و بهش داستان رو گفتم.قرار شد
با حسین اقا هماهنگ کنه و برنامه ی شکاری
مهیا بشه.چند روزی گذشت و خود حسین اقا
رو دیدم و صحبت رو پیش کشید و قرار شد
چهارشنبه غروب پاییزی به سمت روستای مرواریدر
(روستایی در دامنه ی شمالی رشته کوه راستوند
و هم مرز استان ما و استان لرستان)حرکت کنیم
و شب رو مهمان منزل مش فرزند
(پدر باجناقم.صفر علی)باشیم و بامداد 5 شنبه از
روستا راهی کوه شویم.با داداش هماهنگ کردم و
همه ی کارها رو ردیف نموده و چهارشنبه بعد از
برگشتن از محل کار با موتور دو ترکه(به همراه داداش)
به سمت چشم موشک حرکت کردیم.صفرعلی و
حسین اقا هم درب منزل در حال بردن اسلحه ها
و لوازم درون پیکان باجناق جان بودند.پس از معرفی
برادرم به حسین اقا و خوش و بش با دوستان به
سمت توره حرکت کردیم.جاده ی توره به ملایر
و بروجرد،در ان زمان،جاده ای باریک و نو ساز بود
و البته کم تردد.پای کوه غازک توقف کردیم و هر
کدام دوربین به دست و از همان داخل ماشین
دو سمت کوه رو مشغول به دوربین کشی شدیم.
دقایقی گذشت و با توجه به زیبایی طبیعت در فصل
ابان و بارندگی و ابادانی اون زمان و به وجود امدن
رنگهای زیبای پاییزی درختان کنار رودخانه،دلمان
نمی امد مسیر رو ادامه بدیم و تا غروب همان
اطراف رو دوربین کشی نمودیم.

چیزی جز دو گله ی روستای حصار و از این طرف
هم گله ی روستای هفت چریک به چشممان نیامد.
البته دسته ای مرغابی هم درون رودخانه مشغول
جنب و جوش بودند اما به سمتشان نرفتیم و کاری
نکردیم.هوا تازه تاریک شده بود که به روستا رسیدیم.
مش فرزند در ایوان حیاط وسیع منزل نشسته بود و
سبدی انگور در کنار دستش بود و سیگار هما بیضی
به لب داشت.به محض باز شدن درب نگاهش به ما
افتاد.اقا صفر به سمت پدر رفت و خوش و بشی کرد.
زیاد اهل اظهار لطف به همدیگر نبودند این خانواده و
هر کدام اخلاق خاص خود را داشتند و در کل مش
فرزند ادم خشک و کم احساسی بود.یک خصوصیت
خوب ایشان چشمان تیز بینش بود.طوری که تا اخر
عمر هم نه عینک زد و نه دیدش دچار مشکل شد.
حتی شنیده بودم در حمام قره قروت را لوله
می کرد و در چشم می گذاشت تا چشمهایش
ضد عفونی شود.بارها از پشت بام منزل با چشم
شکارها را در کوه دیده بود.در فاصله ای که برای
ما دیدن انها با دوربین ممکن بود.با سلام و علیک
و خوش و بش به داخل راهنمایی شدیم.از مغازه،
مقداری میوه اورده بودیم تقدیم کردیم به همسر
ایشان و کلی تشکر کردند.ایشان هم با توجه به
نسبتی که با خانواده ی همسر بنده داشتند،جویای
احوال خانواده گشتند.هوای ایوان کمی با توجه به
فصل سرد بود و جالب بود مش فرزند چطور با ان
لباس معمولی در انجا نشسته بود و انگورهای
نیمه سرما زده را می خورد و لرزی به تن نداشت.
درون منزل اما کرسی ذغالی و لحاف کرسی پشم
گوسفند با پارچه ی قرمز چشم نواز انتظار ما را
می کشید.دور کرسی نشستیم.مش بتول مادر
اقا صفر،برایمان چای اورد و اتاق را ترک کرد.
حسین اقا سر صحبت را باز کرد.چه خبر مش فرزند؟
مش فرزند:خبری نی روله!سلامتی.گرگها پدرمینه
در کردن.چن ری پی زدن د مین گله چند تا
گیسفنده لت و پار کردن و یه بزه بردن.حسین
اقا گفت:اگه جاشونو می دونی،فردا بریم سراغشون.
مش فرزند تازه اخمهاش باز شد.به،اره روله.مینم
خرو شده شونه.سر راهمینن.چندتا قیچ خو سراغ
دارمه.چند بار بالای اوبادی دیه مشون.هفت تا کینه
قیچه.یکیشون یی شاخش اشکسته.یه بار پا گله
بیدم.اومان ا چند متری گله رد بین.سگا هشتن
دنبالشون و ردشون کردن.اما همین اطرافن و جایی
نمیلن برن.خیالت تخت.فردا سیلشون میکنیم.پسر
عمه ی اقا صفر هم که اسمش حمید بود در همین
هنگام وارد شد و با چاق،سلامتی زیر کرسی
نشست.چند باری باهاش بیرون رفته بودم.
اسلحه ی سرپر قدیمی داشت.هم باهاش
دنبال پرنده می رفت و هم چرنده.اما بیشتر
تو کار زخمی کردن و در نرفتن بود تا،رزق و روزی
دار بودن.اما مرام و معرفت و خوش مسافرتی
خودش تمام معایب اسلحه ش رو پوشش می داد.
او هم امارهایی از قوچ های مذکور داشت و ظاهرا
سر چشمه ی کوچک بیخ دره ی بالای روستا دیده
بودشان.حسین اقا ازش پرسید:حمید خان:موقعی
که دیدیشون،رم خوردند؟کدوم سمت رفتند و
چند تا بودند و ....
حمید جواب داد:نه برار.هفت تایی بیدند.اصلا نجستن.
اروم اروم سربالا شدن سمت پرکله.(روستایی در
دامنه ی رشته کوه) مو رفتوم سر او،نشتم و او
خوردم و سیلشون کردوم.اونام مونو سیل می کردند
و اصلا جوم نخوردن.تو بالای سنگها مونه بیدن.
انچنان با هیجان از ابهت دوتا قوچ های سر گله و
پیچ و تاب شاخ هاشون تعریف می کرد که همگی
مسخ شده بودیم و فقط گوش می دادیم.حسین
اقا پرسید:راستشو بگو.تیر نکردی که بهشون؟
حمید جواب داد:نه خدا به سر شاهده برار.دروغ
نارمه به شت بگوم.اصلا اسلحه هامرام نبید.شام
که مش بتول زحمت تهیه ش رو کشیده بود و
غذایی محلی و بسیار لذیذ بود رو خوردیم و چای
هم پشت سرش و ... من قبل از خواب به ایوان
امدم و تا سیگاری دود کنم.بلافاصله داداش هم
پشت سرم امد.ازم پرسید:ظاهرا قوچای خوبی
هستند؟جواب دادم:بله.گفت:فردا به نظرت پیداشون
می کنیم؟جواب دادم:حمید رو تا جایی که می شناسم،
دروغگو نیست.حیوونها هم که رم نخوردند.قطعا همین
اطراف هستند.اگر یه درصد کسی هم انگولکشان کرده
باشه،رفتند سمت بوم خداداد و بالای حصار که تا اونجا
رفتن هم دو روز زمان می خواد و پیدا کردنشان خیلی
سخت میشه.
شب رو زیر کرسی ذغالی خوابیدیم.خواب دیدم،
کنار بوته ای دراز کشیدم و مشغول نوشیدن چای
هستم.اسلحه هم کنار دستمه،کمی اون طرف تر،
چشمه ی کوچکی بود.دسته ای شکار سر اب اومدند
و متوجه ی من نشدند.قوچ درشت تک شاخی توی
دسته بود.کمی عقب تر قوچی کمی کوچکتر.توی
انتخاب مردد بودم.اسلحه رو به شونه کشیدم و
مگسک رو بین کتف قوچ تک شاخ و دیگری،تغییر
می دادم و جا به جا می کردم.جالب بود،اصلا هم
متوجه ی بنده نمی شدند.لحظه ای هر دو جفت
شدند و مگسک رو به گردن هر دو جفت کردم و ...
عام حجت... بلند شو.دیر میشه!حسین اقا بیدارم
کرد.داداش از ذوق قبل از من بیدار شده و نشسته
بود.طبق عادتم،در همون حالت درازکش،به سقف
خیره شدم و به خوابی که دیده بودم فکر می کردم.
کاش چند ثانیه دیرتر بیدارم کرده بودند.معمولا خوابهام
تعبیر میشد.صبحانه ی مختصری از پنیر و سرشیر و
شیره سیاه انگور که همگی محصولات خود ایشان بود صرف
شد و راهی شدیم.تازی لاغر و نحیف مش فرزند
دم در خوابیده بود.به سمت ایشان اومد.لگدی روانه ی
حیوان کرد به معنی دور شدن.باد لگد حیوان رو گرفت
و با زوزه ای خفیف دور شد و سر جای قبلش برگشت.
باد سوزناک ملایمی می وزید.از کوچه های ساکت
روستا گذشتیم.کمی بعد پای در دامنه ی کوه راستوند
سر بالا شدیم.داداش نااشنا به شکار و میرشکار و کوه
و ... گاهی از ما جلو می زد.دستش را کشیدم و قضیه
را توضیح دادم.تازه سپیده زده بود و ما بیش از 500 متر
از دامنه فاصله گرفته بودیم.هوا نیمه ابری بود.همگی به
اسمان نگاه می کردیم که چه خوابی برایمان دیده
است.ان زمان اخباری از هواشناسی به ان صورت
وجود نداشت و باید بر اساس رنگ اسمان و نوع ابر
و باد حدس می زدی،چه اتفاقات جوی در پیش است.
چه شب ها و روزها که در کوه غافلگیر برف و باد و
باران نشدیم!داستان عجیبیست طبیعت گردی و
شکار.همواره سختی و کم خوابی و مشقت اما
انگار هر چقدر سخت تر اتفاق می افتد،شاید در
لحظه به خود لعنت می فرستی اما به محض
رسیدن به منزل دوباره با شدت بیشتری به قول
حیدر اقای خدا بیامرز به زندگی غیر ادمیزادی دلتنگ می شوی.
بوته ها و ریگ ها در جلوی پای ما به سختی پیدا بود.
گهگداری با انها برخورد می کردیم و سکندری و ...
انتهای دره ی بالای سر روستا به سمت جنوب شرقی
و محلی رو که اخرین بار دوستان شاخ قشنگها رو دیده
بودند رو در نظر گرفتیم و کورمال کورمال پیشروی می
کردیم.کمی قبل از سره،در پای درخت بیدی وسایل
را زمین گذاشتیم و استراحت ریزی و ظرفهای اب را
پر اب کردیم.(معمولا در کوههای نسبتا خشک زاگرس
همواره انسان و حیوان محدودیت ذخایر و منابع اب رو
احساس می کنه و حیوانات گاهی مجبور به نوشیدن
اب از چشمه های خاص و انسان ها نیز همچون چوپان
و شکارچی،برداشتن و حمل اب شرب در ظرف به
مقدار لزوم هستند)از این قسمت به بعد کوله ها
سنگین تر شده و پیشروی کمی کند تر شد.
(اخرین سفر شکار ما به این دره ختم به شکار قوچی
10 سال شد.که شرح ان نیز به صورت مختصر،خالی
از لطف نیست.با حسین اقا و اقا سفر و همین حمید،
دسته ای شکار سراغ داشتیم.قوچی سرد و گرم
چشیده در گله بود که چند باری هم ما و هم دوستان
رو،ناکام گذاشته بود.درون گله،میش چموش نیز
حضور داشت که هر بار یا قوچ به اطراف نظاره گر بود و
یا میش.همواره نیز یکی از انها،به فاصله ی
مناسب و دورتر از دیگر وحوش گله و در پشت کمر و
بوته و ... به نگهبانی مشغول و البته محل چریدن
نیز در باد پیچ گردنه یا سره ها و دره های باز بود که در
تیررس حتی گلوله زن نیز نبود.حدس زدن مکانشون
نیز بعد از چندین بار ناکامی،کار سختی نبود.گله با
توجه به اون قوچ و یه میش کار بلد،در دو یا سه دره ی
مشروح در بالا همواره در حال چریدن بود و با تمام
انگولک شدن های شکارچی و میرشکاران مختلف،
انقدر جسور شده بود که منطقه رو به کلی عوض
نمی کرد و انگار کسی رو حریف نمی دونست و این
بیشتر روی اعصاب ما بود.دفعه ی یکبار به اخر،اون
گله ی شکار رو در دره ی سه تا یال مونده به روستا
دیدیم و به خیال خود،اخلاق محافظین رو می دانیم،
جرگ و بست کردیم و دو جای مختلف رو بستیم.اما
انگار به سیستم های کنترل ماهواره ای و مانیتورینگ
هوایی متصل بودند.دقیقا از جایی رفتند که اصلا متصور
هیچ کس نبود.دفعه ی ماقبل هم که در جای مناسبی
بودند.کلی تحمل کردیم تا گله ارام ارام به دره ی کوچک
پشتی در حال چریدن و خیلی ارام رفتند کمی بعد چند
صد متری جلو رفتیم و دوباره قبل از رسیدن به محل
مناسب دوربین انداختیم و چیز مشکوک و کوچکی
بیشتر شبیه به پرنده ای چون کبک کنار بوته ای
دیدیم.دقت کردیم و لحظاتی زیر نظر گرفتیمش.
کله ی یکی از میش های دیده بان بود.بلافاصله
همگی نشستیم.لعنت... یکی از بچه ها گفت:
شیطون ه میگه:یکی از زرنگاشونو کم کنیم ها!!!
کمی نشستیم تا اونم بلند شد و مثل یه فدایی
کمی بهمون نگاه کرد و انگار منتظر عکس العمل
و تیر اندازی ما باشه و رفت و گله رو رم داد.جالب
بود،مثل یه دیده بان زرنگ کنار یه سنگ و پشت یه
بوته و بالای سر گله حواسش به ما بود و در
نهایت رفقاشو نجات داد. )
ادامه به تناوب .......