خاطرات شکار با مرحوم گودرزی(قسمت نهایی)
گر بینی ناکسان بالا نشینند
عیب نیست
روی دریا کف نشیند
قعر دریا گوهری

گله به سرعت به ما نزدیک می شد.البته میش سر گله کاملا
حواسش به اطراف بود و دو باری هم ایست کرد و به سمت
ما رک شد و البته نگاهی هم به پشت سرش انداخت و ظاهرا
پیگیر پیرمرد گله بود و دوباره به این نتیجه رسید که امیدی
بهش نیست و راه افتاد.فاصله مون لحظه به لحظه نزدیک تر
می شد.قوچ 6 سالی بینشون بود.چسبیده به میش سرگل
حرکت می کرد.اسلحه ی سرپر حمید دستم بود.چخماغ
رو کشیدم و از لای بوته ی پیش رو قراول رفتم.گله دوباره
ایست کرد.

فاصله حدود 150 متر بود.پشت بوته منتظر بودم و خیلی
اهسته و با احتیاط از لابلاش نگاه می کردم.نگاهی به
پشت سرم انداختم.داداش و حمید و باقی دوستان،با
اشتیاق منتظر حرکتی از جانب من بودند.
به حمید اشاره کردم بیا سمتم.اومد و اسلحه ش رو دادم
دستش.اصرار داشت که نه و ... خودت بنداز.بهش فهموندم
که جای تعارف نیست و زودتر بیا جای من.جامونو عوض کردیم
و از کنار حمید سرک کشیدم و شکارها رو توی حدود 70-80
متری دیدم.بهش گفتم توی گله تیر نندازی.بزار قوچ تک
بشه و یه تیر مطمئن براش بنداز.محل استقرار ما،تکه
سنگی بزرگ بود که زیرش صاف و صیقلی بود و از
سمت شکارها امکان ادامه ی مسیر و گذشتن نداشت
و مطمئن بودم که اونها مجبورن یا از بالا دست یا پایین
ما رد بشن و این فرصت خوبی برای بغل دار شدت
قوچ مذکور بود.با دوربین نگاهی به حسین اقا انداختم و دیدم
سر جاش خوابیده و زیاد مشخص نیست چکار می کنه.
توی این اوضاع یه دفعه و بی خبر صدای تیر
بلند شد و ....