ورق بیست و پنجم ماجرای نذری

 

دادن عمو حسین اقا

 

زندگی سخت نیست

 

غم سختش می کند

 

دلها تنگ نیست

 

انتظار تنگش می کند

 

عشق قشنگ است

 

دروغ زشتش می کند

 

دل کسی از سنگ نیست

 

روزگار سنگش می کند

 

اواسط پاییز ، یک روز ظهر من تازه از اداره

 

برای خوردن

 

 

ناهار امدم منزل که درب خانه

 

را زدند . بچه ها

 

درب را باز کردند و خبر


دادند عمو حسین اقا باغ برآفتابی

 

می باشد او ادم بی تعارف و بی تکلیفی

 

بود سادگی و بی الایشی

 

 

وی باعث شده بود همه خانواده وی

 

را دوست داشته باشند

 

مثل همیشه دستش را به پشتش

 

گرفته بود و اهسته به گل و

 

باغچه های حیاط خانه نگاه می کرد

 

و لذت می برد وقتی

 

به او رسیدم دست داد و روبوسی

 

کرد. گفت یک کاری باتو

 

 

داشتم هم اینجا بگویم و بروم ،

 

البته این امکان نداشت سفره

 

 

ناهار پهن بود وهرچه بود می بایست صبر کند. 

 


با اصرار او را به به اتاق اوردم ، و بعد

 

از احوال پرسی بر

 

 

سر سفره نشستیم و مشغول غذا

 

خوردن شدیم ، در مابین غذا

 

 

از کاری که داشت حرفی نزد و من

 

فکر کردم شاید قصد ندارد

 

 

پیش همه مطرح کند صبر کردم

 

تا غذا خورده شد و سفره

 

 

جمع گشت .

 


در این زمان چای اورده شد دیگر

 

غیر بچه های کوچک کسی

 

در اتاق نبود از وی پرسیدم که چه کاری

 

از دستم برایش

 

بر می اید 


دستی به ته ریش خود کشید و گفت

 

راستش من هر سال روز

 

 

نهم محرم نذری می دادم یعنی که

 

گوسفندی می کشتم و باری

 

هم ارد می گرفتم و همه ده را شام

 

می دادم ولی امسال دستم

 

تنگ است و می ترسم شرمنده اهالی شوم

 

گفتم : شاید تو بیایی

 

 

و شکاری بزنیم من نذریم را بدهم 

 


من با اینکه ان هفته چند برنامه بزرگ

 

و کوچک در سر

 

راهم بود گفتم به چشم من هفتم محرم

 

انجا هستم

 


همسرم که ماجرا را شنیده بود به اشپزخانه

 

رفت تا حرفی

 

 

نزند و هم فهمیده بود که برنامه تدارک

 

دیده شده قبلی می ماند

 

برای روزگاری دیگر 

 

عمو حسین اقا چایش را خورد و خانمم

 

برای همسرش قواره ای

 

پارچه که از قبل گرفته بود تعارف داد

 

و احوال او را پرسید

 
او با گفتن اینکه باید به دروازه شهر برود

 

تا به ماشین ده برسد

 

 

خدا حافظی کرد و گفت : ببم توکل به

 

خدا بیا ببینیم چی می شه . 

 


من برای قولی که به عمو حسین اقا داده

 

بودم همه ایام هفته

 

 

را دوندگی کردم تا کار هایم کمی جلو افتاد و برنامه

 

 

رفتنم درست شد

 


غروب ششم محرم وسایلم را که از قبل اماده

 

کرده بودم پس یک

 

 

روز پر مشغله به پشت دوچرخه بستم و برای

 

سه ساعت رکاب زدن

 

 

تا باغ بر افتاب حرکت کردم هوا کمکم تاریک

 

شد و تنها نوری

 

 

که در جاده باریک خاکی هم چون ماری

 

می خزید و جلو می رفت

 

 

چراغ دینام دوچرخه من بود که با صدای

 

قیژ قیژ خود سکوت شب

 

 

را می شکافت و در تقلای پیش رفتن بود 

 


ساعت نزدیک به یازده شب بود که از دست

 

سگ های دونده دنبال

 

دوچرخه ام با رفتن به داخل حیاط عمو

 

حسین اقا راحت شدم.

 


آبی به سر و صورتم زدم و همراه وی داخل

 

خانه شدیم انقدر خسته

 

 

بودم که حوصله خوردن چیزی را نداشتم

 

اما در همین فاصله زن وی

 

 

دو تا تخم مرغ نیمرو کرده بود که خوردم

 

و با سرعت به گوشه ی اتاق رفته

 

 

و بالشی زیر سرم گذاشتم و شنل ارتشی بلندی

 

 

داشتم روی خود کشیدم

 

 

و خوابم رفت . 

 


هوای گرگ و میش صبح هنوز خروسی

 

نخوانده بود که بیدار

 

 

شدم عمو حسین اقا هم بیدار بود

 

سفره ای بسته بود که کنار

 

دیوار اتاق بود برداشتیم و من هم

 

تفنگ دولولم را به پشتم

 

 

انداختم و کوله ام را برداشتم و از پشت ده

 

راهی دره کوریل شدیم 

 

 

در ابتدای دره کوریل سنگی هست ما

 

معمولا برای زیر نظر گرفتن

 

 

کوه و خوردن صبحانه از انجا شروع می کنیم . 

 


عمو حسین اقا مشغول نماز شد و من

 

هم کمی چوب ریشه

 

 

بوته از اطراف جمع کردم و در پشت

 

سنگ بساط چای را

 

 

راه انداختم . حالا او هم نمازش تمام شده

 

بود و مشغول اماده

 

 

کردن پنیر و کره و نون و انگور بود 

 


هنوز خوب نمی شد صخره های سایه

 

را دید ولی چند بز و

 

 

بزغاله که در راه بالا رفتن از نسار کوه بود

 

کم کم به بالا ی گدار

 

 

برای چرا رفتند و از نظر دور شدند 

 


بعد از صبحانه چون شکار دیگری ندیده

 

بودیم راهی انتهای دره

 

 

و از انجا بالا ی گدار کوه شدیم چون اگر

 

شکاری پیدا می کردیم

 

 

 

می توانستیم دسترسی به هردو مکان را

 

داشته باشیم.نزدیک ظهر

 

چند قوچ و میش در مسافت دوری پیدا

 

کردیم و البته انها در مکان

 

 

صافی خوابیده بودند و امکان نزدیک

 

شدن به انها کم بود ولی به

 

 

ناچار راهی شدیم 


 

تا دویست متری انها همه چیز خوب

 

پیش رفت ولی حالا پس از

 

 

جلو خزیدن طولانی در این فاصله

 

زمین گیر بودیم و قوچ پنج

 

سال و ۶یا ۷ میش روبرو قصد هیچ

 

جابجایی نداشتن

 


گاهی یکی و یا دو تا از انان چرایی

 

می کرد ولی بقیه درست

 

 

در روبروی ما به ما زل زده بودند

 

و امکان هر حرکتی

 

را از ما گرفته بودند 

 


امید ما این بود که انها به عمق دره

 

بروند و یا در جهت

 

 

مقابل چرا کنان پنهان شوند تا

 

بتوانیم این صد متر اخر

 

 

را به پیماییم و به تیر رس آن ها برسیم .

 


زمان گذشت و انان این امکان را به

 

ما ندادند در حالی که

 

 

عمو حسین اقا در پشت سر من

 

به خواب رفته بود خور

 

 

خور ملایمی می کرد.ناگهان صدای

 

میشی از پشت سر

 

 

ما امد و همه شکار فرار کرد و رفت 

 


عمو حسین اقا را بیدار کردم و جریان

 

 

میش تنهایی که

 

 

از پشت سر برای قصد پیوستن به این گله

 

شکار را داشت

 

 

را برایش گفتم اوچیزی نگفت.فقط گفت:حتما

 

قسمت نبوده ببم .

 

 

ما از انجا راهی قسمتی به نام تاوه ها

 

شدیم ساعت ۳-۴ بعد از

 

 

ظهر بود وما در ان بالا کمی غذا و چای

 

خوردیم ولی از شکار

 

 

خبری نبود مسیر دره تاریکه را

 

در پیش گرفتیم 

 


ولی هوا رو به غروب بود و ناگزیر با تاریک

 

شدن هوا به ده باز

 

 

گشتیم.البته من هم دمق بودم چون

 

زمان گذشته بود و

 

 

موفق نشده بودیم.

 

 

طبق معمول از در و دیوار اشنا و غریبه به

 

داخل اتاق می امدند

 

 

 

از جریان شکار امروز جویا می شدند

 


من هم خسته بودم و ناراحت از اینکه

 

نتوانسته بودم این

 

 

خواهش را براورده کنم وگرنه تا ان

 

زمان شکار های بسیار

 

 

زده بودم و هیچ وقت افسوس نزدن

 

شکار نخورده بودم 

 


شکار برای من حالت رزم و بزم داشت

 

از موفقیت لذت بسیار

 

 

می بردم اما از بزم طبیعت و اب و هوا

 

و دوستان همراه به

 

 

همان اندازه لذت می بردم یک

 

جور اعتیاد سالم .

 

 

متوجه نشدم کی کنار اتاق خوابم رفته

 

بود صبح زود از سر و

 

 

صدای زنان در حیاط بیدار شدم انها مشغول

 

پختن نان می شدند

 

 

و من هم وسایل خودم را جمع وجور کردم

 

و آبی به صورتم زدم

 

 

و با گفتن یالاه از در اتاق بیرون زدم

 

عمو حسین اقا که مشغول

 

 

بستن سفره با نان تازه بود یک

 

صبحت بخیر ببم گفت و

 

 

راهی رفتن شدیم . از دنبال او روانه

 

شدم هوای صبح پاییز

 

 

و صورت خیس من خیلی زود

 

خواب را از سرم پراند.ما

 

 

از دنباله کوه یکراست به دره ای

 

موسوم به تاریکه رفتیم و

 

در پایه صخرهای به نام نر ایوان در

 

کنار سنگی نشستیم و

 

در حالی که عمو حسین اقا صبحانه

 

با بوی مست کننده نان

 

 

داغ می چید من با دوربین سه

 

 

چهار بز و بزغاله دیدم که

 

 

چراکنان به طرف دره کوریل روان بودند صبحانه را

 

 

 

خوردیم و چند لحظه ای من از صدای

 

خروس ده و عوعو

 

 

سگان که دنبال اتوبوس قراضه ی ده

 

می دویدند لذت بردم با

 

 

مشورت هم دیگر قرار شد از همین

 

دره بالا رفته و سوار

 

 

بر کوه شویم از انجا به دره های دیگر

 

 

هم دسترسی بود.

 

 


حدودا دو سه_ساعت همه جا را با

 

دوربین از زیر نظر گذرانده

 

 

بودیم و به چند دره دیگر هم سرک

 

کشیدیم.دیگر نا امیدانه از

 

 

انتهای دره کوریل برای خوردن ناهار

 

سرازیر شدیم چون 

 

 

حالا روز جمعه  رو به پایان بود

 

و می بایست تا اراک

 

 

هم رکاب بزنم و با دوچرخه

 

برگردم که صبح سر کار

 

 

حاضر باشم.

 


بر سر چشمه برای ناهار سفره پهن کردیم

 

و من از فاصله چند

 

 

متری در حالی که ناامیدانه کوه را با

 

دوربین می دیدم به عمو

 

 

حسین اقا هم نگاه می کردم و در دلم

 

می گفتم ای خدا من امدم

 

 

ابروی این رفیق را بخرم از یک

 

شکار دریغت امد که سر

 

 

راه ما قرار دهی . گویی که عمو

 

حرف دل من را خوانده باشد

 

 

در حالی که جلو می امد رو به

 

من کرد و گفت غصه نخور

 

 

ببم شکارچی گری غم و شادی زیاد

 

 

داره. سفره را بکش جلو،

 

 

تا اتیش جون بگیره یک لقمه نان بخوریم

 

 

و کبریتی کشید و اتش را

 

 

روشن کرد و سپس برگشت و کنار

 

سفره مشغول خوردن

 

 

حلوایی که من اورده بودم شد.

 

هیچ کدام حوصله تعریف

 

 

و گفتگو نداشتیم.

 

چند لقمه ای خوردم و کنار کشیدم و تکیه به

 

کوله پشتی خالی خود دادم و پاهای خسته ام را

 

بالا به درخت زدم و با دوربین مشغول زیر نظر

 

گذراندن صخرهای روبرو شدم امیدی نداشتم ولی

 

با دیدن صخره ها خاطرات انها هم برایم زنده می شد.

 

دره ای در بر افتاب کوریل هست به اسم گولو گولو

 

(این اسامی هست که من از عمو حسین اقا فرا گرفتم )

 

وقتی انجا را نگاه می کردم دیدم که تگه دو سه

 

سالی از سایه سنگی برخاست و در ان نزدیکی

 

مشغول چرا شد و وقتی خواستم ان را نشان عمو

 

حسین بدهم متوجه یک تگه دو سال دیگری شدم.

 

که ان هم تازه از سایه برخاسته بود و برای چرا

 

نزد تگه ی دیگر می امد.


دیگر فرصت وقت گذراندن نبود قرار گذاشتیم

 

که من از جهت مخالف باد بالا بروم و در جایی

 

که کمی مشرف به انها بود خودم را برسانم و

 

اگر تیر انداختم او برای کمک بیاید.


من کلا دزده شکار رفتن را تنهایی درست می دانم.

 

چون حواس انسان می تواند به رفتار شکار،

 

جمع باشد و با استادی به ان نزدیک شود .


در حالی که مسیر دایره واری را طی کرده

 

بودم حالا انها در پشت صخره کوچکی با

 

فاصله - ۴۰ -۵۰ متری من بودند 


کمی مکث کردم تا نفسم مرتب شود

 

چون تقریبا همه راه دویده بودم 

 


به ارامی جلو می خزیدم تا جایی که یکی از

 

انها به من نمایان بود ولی ان یکی را نمی دیدم

 


جایی برای درنگ کردن نبود آرام تفنگ دلول

 

مسلح به چهار پاره نه عددی را روی دست اوردم

 

و ضامن کنار رفت و صدای تیر به یک باره

 

سکوت پاییز را به خون نشاند .


چند قدمی دویدم ولی فقط سایه ان یکی را

 

دیدم که به دره بعدی پیچید و از نظر پنهان

 

گشت من وقتی بالای سر شکار رسیدم حالت وقتی

 

را که کل ده سالی را زده باشی و شادی در رگ

 

هایت رقص کنان جریان داشته باشد را داشتم


خوشحال از اینک در خواست رفیقم براورده شد

 

بود و حالا با خیال راحت می توانستم شب بخوابم

 

شکار را برداشتیم و به ده آوردیم من انجا دست

 

شکار را با پوست جدا کردم و در کوله گذاردم

 

و بقیه را برای ولیمه فردای انان انجا نهادم با

 

خدا نگهدار گرمی از او جدا شدم و دوچرخه

 

هرکولس فکستنی من در جاده مار پیچ ده راه

 

شهر را در پیش گرفت.

 

پایان

 

(تقدیم به عزیزان با عشق

 

خصوصا استاد عزیز مهران از بیرجند.چند

 

ایمیلی خدمت استاد مهران ارسال شد

 

که متاسفانه جوابی دریافت نکردم.شماره ی

 

تلفن همراهتان نیز که متاسفانه خاموش

 

هست.منتظر خاطرات زیبایتان برای درج

 

در وبلاگ هستیم استاد)