قسمت دوم 



قبول كرد و با گفتن اينكه خیر


كباب بز قربانى دو برابر است همه را خنداند


با خريد كمى ميوه و بسا ط چاى و غيرو

 

و البته تعداد زيادى سيخ كباب در كوله بار وسايل

 

سفر بسته شد 


و با آمدن سروان طاهرى و جيپ شهربانى

 

درب منزل ما من و برادرم در جيپ جاى گرفتيم

 

و راهى آستانه گشتيم در كنار باغهاى شاهزند

 

انگور زيادى براى بار زدن و فرستادن به شهر كنار

 

جاده چيده بودند ،


طاهرى نگه داشت و از باغدار خواست كه يك

 

صندوق انگور شيرازى در پشت جيپ بگذارد ،

 

باغداري كه سنى از او گذشته بود و پشتش از

 

كار زياد و سختى روزگار خم بود ميان انگورها

 

صندوقى را انتخاب كرد و طاهرى از پنجره

 

ماشين نگاهى به ان انداخت و با ديدن انگور هاى

 

درشت و زرد و زيباى شيرازى به صداقت پير مرد

 

لبخند زد و اسكناس دو تومانى را به او داد پيرمرد

 

با تعارف بسيار قصد گرفتن پول را نداشت و بعد

 

هم قصد پس دادن يك تومان ان را داشت كه

 

طاهرى از جيبش يك تومان ديگر بيرون اورد و

 

گفت پدر جان يك تومان باقى دستمزد گذاشتن

 

صندوق پشت ماشين و اين يك تومان هم براى

 

صداقت تو و حركت كرد 

 

پير مرد كه مات مانده بود همچنان جيپ را با

 

نگاه خود بدرقه مى كرد

 

وقتى به استانه كه ان زمان ده نسبتا بزرگى

 

بود و خرابه هاى شهر قديم كه آستانه ابودلف

 

(گويا اين شهردر اثر زلزله در يكشب نابود شده )

 

نام داشته هنوز باقى بود رسيديم ده را دور زديم

 

و با ديدن جيپ طبيب زاده در نزديكى امام زاده كنار

 

يك حجره و قبر قديمى ايستاديم 

 


سلام و احوال پرسى خيلى زود تحت الشُعَاع

 

بزرگى بز نذرى قرار گرفت وا قعا كه بز چاق و بزرگى

 

بود و همچون كل پنج سالى كنار كاسه ابى بر روى

 

يكى از قبور قديم بسته شده بود


من از على خان پرسيدم كه چه به اين حيوان داده

 

كه مثل توپ گرد است 

 


او گفت از دو ماه پيش كه براى نذرى انتخابش

 

كردم صحرا نرفته منزل مانده خورده و خوابيده تا

 

قسمت امروز باشد.

 


وسايل را به درون حجره مقبره اى برديم و على

 

خان و برادرم هم ترتيب سر بريدن بز را دادند چون

 

امام زاده ان زمان با ده فاصله داشت هيچ كس هم از

 

ده نيامد انجا ، ان زمان مردم سرشان به كار خودشان

 

بود و روزها مى شد در كوه و بيابان ما برنامه داشتيم

 

و هيچ كس براى فضولى مزاحم ما نمى شد 

 


از غروب بر سر سنگ قبر قديمى اتشى افروخته شد

 

و تا دير وقت بساط كباب و گفت و شنيد حكايات شكار

 

بر پا بود.


هيچ كس حرفى از شكار و بر نامه فردا نزد ،

 

چون صبح شد و اتش چاى و صبحانه كه چاشنى

 

ان جيگر بز را هم همراه داشت خورده شد ،

 


من پيشنهاد كردم باقى بز را برداريم و به ده باغ

 

برآفتاب برويم چون هم امكان موفقيت شكار ان

 

بيشتر است و هم در انجا جرگه چى داريم كه

 

كار ما را اسان تر مى كند.


استاد مصطفى و طاهرى فورى استقبال كردند و

 

بدين گونه بدون گفته گو تصويب شد ،

 


گوشت نذرى را برداشتيم و راهى باغ برآفتاب

 

شديم و تنها خیر ان تا اينجا خون بز بود كه

 

در انجا ريخته شد و شبى خوش در كنار دوستان

 

بر گزار شد 


نزديك ظهر با دو جيپ در كنار منزل عمو حسين

 

اقا توقف كرديم اهالى كه ديگر خوب مى دانستند

 

كه من براى چى امده ام جلو دويدند و با گفتن

 

اينكه عمو حسين اقا رفته خرمن جا من را خبر دار كردند

 

 
و به كنارى رفتند و با چشمان بهت زده به جيپ شهربانى

 

و تاج شاهى نقش بسته بر روى در ان نگاه مى كردند 

 


حبيب پسر و زن عمو حسين اقا امدند و دعوت

 

به داخل كردند 


وبا همان لهجه بى غل و غش خود گفتند داش

 

ابوالفضل بيا الان بچه ها را ميفرستيم عقبش 

 


ولى لازم نبود چون او سوار بر خر سياهش از

 

راه رسيد و با گفتن اوقور به خير(سفر به سلامت )

 

ببم كجا وسط روز ،

 


جرايان را برايش تعريف كرديم و او گفت حالا ظهر

 

است بيایید تو آقل يك لقمه نان با هم بخوريم الان

 

مى فرستم عمو مولى و على حيدر را خبر كنند بعد

 

كوه را جرگ مى كنيم 


حبيب و رمضان باقى بز را اوردند و با نظارت على

 

خان كباب زيادى بر اتش گذاشته شد چون خانواده

 

عمو حسين اقا هم مى بايست از صفا و خیر ان

 

نذر بهره مند شوند 


على خان چربى بز را اب كرده بود و با قره قروت

 

كم كم بر كباب مى زد و جاى همه دوستان اهل

 

فن خالى بود 

 


با خوردن چاى پس از كباب من رو به عمو حسين

 

اقا كردم و پرسيدم كه چه كنيم ،

 


او هم به ته ريش خود دستى كشيد و گفت

 

هرچى خودت صلاح مى دانى من كه نگران كار

 

خرمن و كشاورزى او بودم گفتم تو الان وقت كار

 

وكشر است مى خواهى نيا به كارت برس ما

 

با بچه ها يك كاريش مى كنيم 

 


اما او نگاه پدرانه اى به من كرد و گفت : ببم

 

كار دنيا تمامى ندارد هر روز كه از خواب پاشى

 

كار هست ، اون چيزى كه ميره و بر نمى گرده

 

اينچنين روزهايى است ، برويد گله راه كريل را

 

ببنديد من هم از سركش تاريكه على حيدر را

 

مى فرستم بالا و خودم هم با مولى از كمر كش

 

كوه و زير سخت جرگ مى كنيم به اميد خدا دست

 

پر بر مى گرديم 


او حتى منتظر جواب من هم نشد و فورى خطاب

 

به زنش كه پايين در اتاق نشسته بود گفت يك

 

لقمه نون ببند ببريم بيابان ، معلوم نيست چه پيش بيايد 

 


مادر او دده نازكه كه او هم قد خمیده و كوتاهى داشت

 

با حائل كردن دستش بر زمين از جا برخواست و در

 

حالى كه به گوشه اتاق براى اوردن نان مى رفت

 

به من رو كرد و پرسيد آجى عصمت حالش خوبه

 

بچه هات سالمند ، تشكر و ارزوى عمر طولاني

 

برايش كردم.


او هم زمان چند نان را از چادر شب سياهى

 

كه از آرد رنگش خاكستر شده بود بيرون اورد و

 

از كوزه كنار ديوار كه درب ان با پارچه قرمز

 

گلوله شده اى بسته شده بود مشتى اب لابلاى

 

نانها بادست پاشيد و انها را با قالبى از پنير كه

 

داخل ان گذاشت در دستمال پيچيد و به دست

 

عمو حسين اقا داد و با گفتن خير پيش به حياط رفت 

 


حياط خانه انها زمين خشكى بود كه با پرچين

 

كوتاهى از جاده جدا مى شد و توالت ان چارديوارى

 

خاكى كوتاهى بود كه ميشد فردى را كه ان داخل

 

نشسته بود را ديد

 


و گاهى حتى زن عمو حسين اقا از انجا احوال

 

پرسى و چاق سلامتى هم مى كرد ، والبته

 

شاخه خشكى كه تا من ياد دارم در وسط حياط

 

نقش درخت را بازى كرده و هيچ رشدى نكرده بود

 

و چند مرغ و خروسى كه از بس بچه ها انها را دنبال

 

كرده اند مثل بز تگه با ديدن ادميزاد در سوراخ قايم

 

مى شوند و البته تنور نان كه در گوشه حياط در

 

زير سقف دوده زده اى ارميده است و هيزم زيادى

 

كه انطرف  تل انبار شده است همه دارائى

 

عمو حسين اقا بود

 


اما با او صفا و طبع بلندى داشت كه

 

يك دنيا مى ارزيد ،


من و دوستان در جيپ جا گرفتيم و عمو حسين اقا

 

و على حيدر و عمو مولى هم به شكلى در صندوق

 

پشت جيپ و ركاب ماشين خود را جا دادند و بادور

 

زدن ده از زمين هاى پشت ده راهى دره كوريل شديم ،

 


در بين راه در دره اى به نام تاريكه جرگه ها پياده شدند

 

و راهى نسبتا طولانى داشتند چون نفر اول مى بايست

 

تا خط الراس كوه بالا مى رفت و و سپس بقيه در يك خط

 

كوه را پوشش داده و ارام به محل نشستن شكارچيان

 

نزديك مى شدند 


ما هم جيپ را در دهانه دره نگاه داشتيم كه شكار

 

از انجا به سمت مخالف كوه نرود چون گاهى

 

قوچ و ميش بجاى انكه به داخل دره بيايد به دره

 

مقابل مى رفت و ترجيح مى داد كه راه كوتاه تر

 

را انتخاب كند ،


ما سريع راهى جايي كه گله راه نام دارد شديم

 

انجا بارها شكارزده بوديم و مثل هميشه من راهى

 

بالا ترين محل نشستن شدم و به ترتيب اول على خان

 

و سپس طبيب زاده وسپس سروان طاهري و استاد

 

مصطفى و بعد برادرم و در بالا ترين نقطه هم من نشستم 

 


باد از جهت دهانه دره بود كه براى ما خوب بود ولى

 

در بالاى دره جايي كه من نشسته بود م باد

 

مى پيچيد و من تقريبا مطمئن بودم براى من

 

شكار نخواهد آمد 


ولى ديد خوبى داشتم و افتاب عصر پاييزى در حال

 

گذشتن از دره بود كه بااينكه خنك مى شد ولى

 

امكان ديد را بهتر مى كرد 


تقريبا يك ساعتى گذشت تا اينكه اول من صداى

 

ريختن شن در پايين دره را شنيدم و سپس صداى

 

تير اندازى بلند شد من از جهت صدا حدس زدم

 

كه طبيب زاده و على خان تير مى اندازند و اميدوار

 

بودم كه از دره بالا بيايد شكار تا بقيه هم بتواند

 

تير بياندازند ولى تير اندازى تمام شد 

 


و البته جرگه ها نيامده بودند زمان زيادى گذشت

 

تا من توانستم صداى جرگه ها را كه از راه نسبتا

 

دورى مى آمد بشنوم اماده چخماق هاى دلولم را

 

كشيده بودم نگاهم به جلو بود كه ديدم تگه چهار

 

سالى در فاصله سيصد مترى از صخره بالا امد و از

 

لبه صخره به طرف من مى ايد اما چند مترى بيشتر

 

نيامده بود كه باد كار خودش را كرد و تگه به صخره

 

بازگشت وپس از چند دقيقه صداى سه تير از زير

 

دست من امد

 


سكوت بر كوه حاكم شد، شاخه هاى خشك

 

بوته كما با باد و برخورد به صخره ها تنها صداى

 

طبيعت بود كه مى شد شنيد 


وقتى على حيدر امد گفت دو سه بز تگه ديده

 

بوده ولى قصد امدن به طرف ما را نداشتند اما او

 

با ريخته سنگ و داد و بيداد انها را وادار كرده كه

 

به طرف ما بيايند 

 


على حيدر با قد كوتاه و پا هاى لاغر و شلوار

 

بيژامه مانند سياه خود اكنون جلوى من ايستاده

 

بود با لبخند هميشگى و ته ريش كمى كه داشت

 

از شكار هاى زده شده پرسيد ومن هم بى خبر بودم،

 


او كه ان زمان خيلى جوان بود سريع راهى پايين

 

رفتن شد اما من صدايش كردم و با قمقمه سربازى

 

كه با ان اب اورده بودم به او گفتم بيا دهانى تازه كن

 

و يك مشت كشمش هم از كوله بار در آوردم و

 

به مشتش ريختم چون او راه بيشتر و سربالايي

 

زيادى را رفته بود 

 


و او هم با گفتن اينكه اى خدا خيرت بده

 

داش ابوالفضل تشكر كرد.

 

و مثل شكارچى هاى با تجربه فقط يكه دو جرعه

 

نوشيد و قمقمه را پس داد.