شکار پیشینیان2
درود
با کلی شوق و ذوق کوله رو بستم و آماده ی لحظه ی حرکت شدم.
شب رو در کلبه ای محقر با کلی فکرای قشنگ و شوق و ذوق سپری
کردم.نفهمیدم که پلک هام بهم اومد اما در خواب قوچ های زفت و
شاخ در هم پیچیده رژه می رفتند.جایی به گله ای قوچ رسیدم
و قراول رفتم اما لحظه ی شلیک،ماشه ای وجود نداشت و در
هواب کلی دنبال ماشه گشتم و اعصابی ازم خرد شد.
صبح تاریک بیدار شدیم و خدا رو سپاس اون کابوس لعنتی تمام شد.
واسه شکار میرفتیم خاک ترکمنستان یه غاری رو واسه خودش از
خیلی قدیما پیدا کرده بود و خیلی وسایل هم برده بود اونجا یه
جایی بود که واسه رسیدن بهش باید دست به سنگ و صخره
می شدی.
داخل اون غار یه فضایی بود تقریبا ۶ متر در ۶ متر که ارتفاع سقفشم
تقریبا دو متر بود. میشد راحت داخلش ایستاد و جا به جا شد.
به خودم می بالیدم که به من اونقدر اعتماد کرده و در بهترین
مخفی گاهش بودم.سعی می کردم طوری رفتار کنم که،
اعتمادش رو خراب نکنم.حالا حالاها باید باهاش بیرون میومدم
و از این کلاس درس مجانی نهایت استفاده رو می بردم.جلو
در ورودی غار رو چهار پنج تا اورس پوشونده بود کلا غار توی
پناه مخفی خیلی عالی بود داخلشم همه جور وسایل بود
زیر انداز چندتا فانوس نفت هیزم ظرف و قابلمه.کلا یه
خونه ی کوهی محسوب می شد.
تنها یک مشکل کوچیک ذهنم رو درگیر کرده بود.موقع حرکت
از روستا تفنگم رو به دیوار تکیه داده بودم و یه بچه ی بازیگوش
که موه ی پسری اوستا به حساب میومد،خواسته ناخواسته،
با اسلحه بازی می کرد که،از دستش در رفت و محکم به
زمین خورد. لحظهی اول حرکت
مرگان مون گفت دوربین زمین نخورد و خلاصه یه نگاه سرسری
کردم و چون میخواستیم زود از خونه بریم بیرون دیگه به دقت
بررسی نکردم ببینم روی دوربین جای ضربه هست یا نه و زیاد
پیگیری نکردیم و فرصت تیراندازی هم پیش نیومد.
تازه سپیده زده بود که،یه دسته تکه ی درشت و درست و
حسابی دیدیم،چشماش برق زد.درست مثل پلنگ سرک
میکشید و راه پیدا میکرد تا هرچی میتونه به شکار نزدیک
بشه.بعد از نیم ساعت دزده کشی و بریدن باد رسیدیم به
راست به راست تکه ها و گفت برو جلو ببین کدوم بزرگتره اول اونو بزن!
این اولین سرتیری بود که باهاش میرفتم.
سعی کردم تمام حواسم به جلو و جوانب باشه که اشتباهی
نکنم.یه امتحان زود موقع و ست.رفتم جلو و تقریبا فاصله م
با دسته ی وحش،زیر ۱۰۰ متر بود.
اول با چشم شکار ها رو پیدا و بررسی کردم و بعد با
دوربین اسلحه نگاه میکردم ببینم که کدومشون بزرگتر
و بی نقص تره.اصلا یادم رفت که اسلحه صبح چه ضربه ای خورد و ...
خیلی مطمن بودم که دیگه عمرا این شکار در بره توشون یه تکه
سر،بالای ۹ سال بود خیلی شاخ بلند و هیکل درشتی داشت
تنگ بغلشو نشونه گرفتم و ماشه رو کشیدم.گله از جا
کنده شد و جهت مخالف رو در پیش گرفت.
مرگان با خومسردی گفت: بالا زدی و چپ!
سریع فشنگ بعدی رو دادم توی لول و قراول رفتم.
رتیکل رو گرفتم سمت همون تکه ی سر و منتظر فرصت
شدم.لحظه ای ایست کرد و بغل داد...تیر دوم رو انداختم
بازم گفت بالا زدی و چپ حیوونا خودشونو انداختن توی
صخره ها و دیگه ندیدمشون
برگشتم به مرگان نگاه کردم کلاهشو تو مشتش گرفته بود
و گفت اون بچه کارمونو خراب کرد!دوتا تیرت هم یه جا خورد.
گفت: میرم یه سنگی میذارم تیر بنداز تنظیمش کنیم.
اسلحه رو توی صد متر با سه تیر به راه آوردم و بعد تیر
آخر گفت حالا شد ولی کجا بریم؟
دیدم کبریتشو از تو جیبش درآورد یه
کبریت نصفه بود.
یه کبریت نصفه ی دیگم از جیب دیگش درآورد هر دوتارو
یکی کرد و تکون داد و گفت اینو ميندازم که بریم دره ی
هودان یا نه؟منم که هیچی نمیدونستم،فقط نگاش میکردم!
خلاصه یه دسته کبریت از داخل جعبه آورد بیرون و قبلشم گفت
اینو ميندازم واسه دره ی هودان قبل رسیدن به دره هودان
هم یه دره دیگه جلو راهمون بود.
شروع کرد به چیدن کبریت ها مثل یه نردبون یکی سمت چپ
یکی سمت راست و یکی در انتها که دوتارو بهم وصل میکرد.
دوباره یکی راست یکی چپ تا رسید به آخرش دیدم یه سیخ
کبریت بیشتر نمونده که اون سیخ آخری رو گذاشت سر
نردبان و نردبان بسته شد.
یه نفس عمیقی کشید و نگاهش به نردبان دوسر بسته بود
انگار داشت تو سرش سخت ترین معادله ی ریاضی رو حل میکرد.
دوباره کبریت هارو جمع کرد و به نیت دره اول شروع به چیدن کرد
و این بار هر رو سر باز موند خوشحالی رو توی صورتش میدیدم.
مثل فنر بلند شد گفت بیا بریم که شکار ما تو اون دره هست.
کمی جلوتر اتش کوچکی و نیم چاشتی و دوباره حرکت...
رفتیم و طرفای ظهر بود که رسیدیم و نشستیم به دوربین کشی.
کمی قبل از دره،در پناه سنگی مشغول دوربین کشی شدیم.
یهو گفت تکون نخور قوچ داره نگاه میکنه فقط اسلحه رو بیار
بالا بزن!باورم نشد.انگار شوخی می کرد.توی صورتش اصلا
حالت شوخی نبود.حالا هرچی نگاه میکنم،چیزی نمی بینم.
یعنی داشتم دور رو نگاه میکردم اصلا انتظار اون شکار
رو نداشتم تو اون فاصله.
اون لحظه که نشستیم واسه دوربین کشی یه دسته
قوچ از زیر پای ما میاومدن بالا ولی نه ما اونهارو دیده
بودیم نه اونا تو فاصله کمتر از ۴۰ متری ما.یکیشون که
یه قوچ ۸ سال بود اومده بود بالا به ما شک کرده بود و
داشت نگاه میکرد که مرگان گفت اینه خیلی نزدیکه
دور رو نگاه نکن تو فاصله زیر ۴۰ متر سمت
راستمون یکم پایین دست
مرگان سمت راستم نشسته بود،گفت:اسلحه
رو بذار رو پشت من دقت کن اما سریع بزن تا رم نخوردن.
اسلحه رو آروم گذاشتم رو پشتش و حیوونو آوردم
تو دوربین.سر و گردنش فقط معلوم میشد گردنشو
آوردم توی دوربین و ماشه کشیدم تمام این لحظه
توی چند ثانیه اتفاق افتاد.گمب... تاپس!
ماشه رو کشیدم و حیون به سمت پاین افتاد.
وقتی افتاد تنها یکی از پاهاشو دیدم اومد توی دید. زمان افتادن
مرگان با تردید گفت زدیش گفتم آره زدمش سرمو گرفت
از سرم یه بوسی کرد و گفت پاشو بریم ولی نمیدونم
چی شد یهو شک به یقین تبدیل شد و رفتیم رو سر حیوون.
همونجا سریع سرشو برید و گفت هیزم
جمع کن جیگر بخوریم بریم خونه
گفتم خونه گفت آره گوشام آویزون شد که چرا میخوایم
برگردیم اصلا دوست نداشتم برگردیم
چشم و دلم به تکه ها مونده بود.
جیگر رو خوردیم و شکار رو برداشتم و حرکت
کردیم خیلی آروم و نرم راه میرفت
نمیخواست خستم کنه خیلی با حوصله
اصلا نمیذاشت ازش عقب بیفتم
هی میگفت عجله نکن الان میرسیم تو دلم میگفتم
خدا این چی میگه هنوز اقلا ۴ ساعت راه
داریم تا روستا چی چی رو الان میرسیم
هی خودشو آروم میگرفت به بغل کوه و بالا میرفت
تا این که به کشگاه یا راه رسیدیم که محل رفت و آمد
خودش بود تو این سالها بس که رفته بود
و آمده بود راه درست شده بود.
حدود یک ساعتی که راه رفتیم رسیدیم به یه جایی
که دیگه راه تموم شد گفت شکار رو بذار همینجا دنبالم بیا
دیدم از یه صخره میره بالا.
منم پشت سرش دو متر بیشتر بود رفتیم بالا و
پشت اورس ها که یه غاری بود که جلوی دهنشو
با تنه ی درخت و برگ و شاخه پوشونده بود.
اونارو زد کنار و رفت داخل منم پشت سرش دیدم
ای بابا اینجا که همه چی هست گفت اون
طناب رو بردار ببند به شکار و بکشش بالا.
او داخل خیلی خنک بود شکار رو آوردم بالا و پوتین
هامو درآوردم زیر انداز و پهن کردیم خوابیدیم تا عصر و ...
اما در رابطه با اون نردبان چوب کبریت: وقتی بسته میشه
خوب نیست وقتی باز میمونه دوسر خیلی خوبه وقتی
یه سر بسته بشه یه سر باز میانه هستش.