دیباچه هفتاد شکار پدرم

 

اولین شكارها در سفيدخانى

 

 

 

عباس برادرم ان موقع تفنگ نداشت و شايد

 

هم دهن پر دست سازى داشت درست خاطرم

 

نيست ولى علاقه زيادى به شكار داشت

 

وقتى من از شكار و برنامه سفيد خانى

 

تعريف مى كردم او هم راهى شد

 

پنج شنبه رسيده بود و من و او راهى

 

ده باغ بر آفتاب بوديم ،از قطار در

 

ايستگاه سمنگان پياده شديم

 

در بين راه در نزديكى ده چند كبكى در سايه

 

درخت هاى لخت پاييزى لب چشمه ديديم ،

 

گفتم به ايست تا من اين ها را بزنم

 

ببريم براى عمو حسين اقا ،

 

برادرم كه تازه شكار چى شده بود گفت بده

 

من بزنم تفنگ دلول من را گرفت و دو

 

فشنگ برنجى ساچمه ٣ .

 

از پشت درخت ها به انها نزديك شد

 

و دو تير انداخت كه چهار كبك افتاد

 

و تعداد زيادى از انطرف تر پرواز

 

كرد جايى كه ما نديده بوديم ،

 

كبك ها را سر بريديم و آبى به سر

 

و صورت خود زديم و راهى منزل عمو

 

حسين اقا شديم

 

حالا من راه را بلد بودم ولازم نبود

 

كه از وسط ده برويم چون خانه ايشان

 

در كناره ده قرار داشت و مى شد از

 

بالاى ده مستقيم به خانه ايشان رفت ،

 

وقتى رسيديم انها منتظر ما بودند و

 

صداى تير ما هم خبر از امدن ما

 

داده بود ،

 

عمو حسين اقا ابتداى ورود به ما خوش

 

آمد گفت وبا گفتن : ببم برار ت را

 

خوب كردى آوردى هر دوتاتان صفا

 

آورديت ،مراسم خوش آمد گويى را

 

به جا اورد . 

 

شب من پيشنهاد كردم كه سه نفرى

 

فردا براى شكار برويم ،

 

و از بردن جرگه ها خودارى

 

كنيم او هم قبول كرد

 

هوا گرگ و ميش بود كه ما صبح زود

 

از خانه به اتفاق بيرون آمديم و

 

امروز قصد شكار جرگه نداشتم براى

 

همين هم از بردن جرگه چى ها خودارى

 

كرديم و سه نفرى با با لا رفتن از

 

دنباله كوه راهى قله رشته كوه شديم .

 

بارسيدن به خط الرأس كوه با دوربين

 

تعدادى بز تگه را پيدا كرديم كه در

 

حال چريدن بودند ، در بالاى قسمتى كه

 

به اسم نسار غار انها در اين صبح زود

 

از دور خوب ديده مى شدند ،

 

نا گفته نماند بيشتر اسامى دره ها

 

و قله ها و گاهى حتى سنگها و زاغه

 

(غارها ) را من از عمو حسين آقا

 

ياد گرفتم ،

 

در جايى كه شكار ها مى چريدند از

 

يك طرف صخره سنگ پوكه ( به معنى

 

خالى مى باشد كه بعدأ من مصداق

 

ان را فهميدم ) قرار داشت و از

 

انطرف كوه صخره نه چندان بلند

 

نسار غار مى بود ،

 

شكار بز تگه به روش دزده ( روشى

 

كه شكار چى با احتياط و استفاده

 

از استتار و پناه گرفتن در پس

 

موانع طبيعى خود را به نزديكى

 

شكار مى رساند) ، مستلزم درك

 

حالات و رفتار طبيعى شكار مى باشد ،

 

شكارچى هرچه بيشتر با اين مسائل بهتر

 

اشنا باشد امكان موفقيت بيشترى را دارد .

 

در آن صبح زود من منتظر بودم تا ببينم

 

شكار براى استراحت كدام طرف كوه را در

 

نظر دارد چون بز تگه طبق عادت رفتار

 

مى كند و چون تعداد شكار زياد بود

 

قبل از اينكه انها ارام بگيرند

 

امكان نزديك شدن به انها نبود ،

 

من با حوصله به تماشاى انان نشسته

 

بودم وعمو حسين اقا از قبل پيش

 

بينى كرده بود كه شكار به طرف

 

سنگ پوكه مى رود و چون صخره هاى

 

معتبر ترى دارد و افتاب گير است

 

انها به انجا خواهند رفت

 

روز بالا مى امد و افتاب بر روى

 

پوست انسان گرمى و حس مطبوعى

 

مى داد و ما كه هر سه نفر با

 

دوربين در پناه سنگ بزرگى شكار

 

را رصد مى كرديم چشممان به دنبال

 

كل بزرگ بود ولى چيزى نديديم و

 

بيشتر بز و بز غاله و كل كوچك

 

بود كه حالا همانگونه كه پيش بينى

 

شده بود يكى يكى به صخره مى رفتند

 

و از نظر نا پديد مى شدند ،

 

 

با رفتن اخرين شكار به صخره ما

 

نيم ساعتى صبر كرديم تا شكار

 

آرام بگيرد و سپس به طرف انها

 

از طرف نسار ( بخش سايه گير )

 

كوه راه افتاديم چون پاييز بود

 

زدن شكار ماده هم مانعى نداشت

 

ولى من بيشتر مايل بودم كل بزنم ،

 

وقتى به محلى كه شكار صبح مى چريد

 

رسيديم با احتياط سر كشيدم و با

 

ديدن چند بز و بزغاله در فاصله

 

٢٠ مترى خودم را

 

عقب كشيدم و از عمو حسين اقا

 

پرسيدم چه كار كنيم اگر بزنم

 

مى شود شكار را آورد او هم اطمينان

 

داد كه مشكلى نيست و اين قسمت شكارش

 

يا مى افتد پايين و يا در

 

" رك سنگ پوكه " ( رك به معنى راه

 

باريك داخل صخره مى باشد ) گير

 

مى كند كه مى شود رفت و آورد ،

 

من خودم را آماده كردم و سر كشيدم

 

كه شكار بز و بز غاله دو مترى من

 

با دادن صدا فرار كرد ديگر جاى

 

درنگ نبود برخواستم و به دنبال كل

 

بودم خبرى از ان نبود تکه ی چهارسالی

 

از عقب گله شكار در فاصله ٥٠ مترى

 

مى رفت يك تير با چهار پاره به ان

 

زدم از صخره غلتيد و در كنار سنگى

 

در وسط صخره افتاد من تير ديگرى

 

نينداختم و عمو حسين اقا هم از تير

 

انداختن منصرف شد چون تير انداختن

 

در ان شرايط سرعت عمل بيشترى مى طلبيد

 

حالا شكار هم از ما فاصله گرفت بود و

 

سرازير به طرف دره اى كه به اسم

 

تاريكه مى باشد روان بود ،

 

من كه نگران اوردن تکه ی شكار شده

 

بودم از عمو حسين اقا جويا شدم

 

و او گفت بيا تا راهش را يادت

 

بدهم من بارها از اينجا براى

 

زدن شكار يا آوردن شكار رفته ام ،

 

به دنبالش راهى شديم درست در وسط

 

صخره راه باريك مورب به داخل صخره

 

مى رفت كه از قبل از رسيدن به

 

نزديكى ان ديده نمى شد

 

برادرم از شوق ديدن شكار بي تاب

 

بود درست پشت سر ما از همين راه

 

مى امد

 

گاهى عرض اين راه باريك به دو

 

متر مى رسيد و گاهى از يك وجب

 

تجاوز نمى كرد وقتى به بالاى سر

 

بز رسيديم و سرش را بريدم معلوم

 

بود كه چاق هست

 

دراين موقع متوجه صداى كرت كرت

 

از زير سنگى بزرگى شدم كه در دو

 

سه مترى ما در راه باريكه قرار

 

گرفته بود به انجا رفتم و زير

 

سنگ را نگاه كردم كل ٣ سالى در

 

زير سنگ بود كه نمى توانست از

 

انجا خارج شود عجله داشت بيرون

 

بيايد ولى شاخش گير مى كرد به

 

سقف كوتاه سوراخ خروجى عمو حسين

 

اقا رسيد و گفت من خودم اينجا

 

قبلا يك كل ديگر زنده گرفته ام

 

چون سقفش كوتاه است كل سرش را

 

خم مى كند و به زير ان براى سايه

 

مى رود و چون عجله براى بيرون

 

امدن دارد شاخش گير مى كند و

 

نمى تواند بيرون بيايد .

 

اين صخره به مناسبت اين سنگ

 

به سنگ پوكه معروف است

 

اطراف سنگ را نگاه كردم راه

 

خروجى ديگرى نبود و عباس هم

 

در جلوى سوراخ خروجى نشسته بود

 

با عمو حسين اقا مشورت كردم كه

 

مى شود ان را زنده گرفت او به

 

درستى گفت اينجا عرض كمى دارد

 

اگر بيرون بياوريم اش يا ما را

 

صخره به پايين پرت مى كند ويا

 

از دستمان در مى رود قبلا. يكبار

 

انها شكارى را كه در زير اين سنگ

 

رفته بود را پى بريده بودند و

 

بيرون اورده بودند ولى با اين

 

حال از دستشان فرار كرده و از

 

صخره به پايين پرت شده بود ،

 

بهترين راه زدن يك تير بر سر

 

آن مى باشد و سپس بيرون اوردن

 

ان من هم قبول كردم اطراف سنگ را

 

نگاه كردم سوراخ كوچكى از بالا به

 

داخل ان بود وبا وارد كردن لول

 

تفنك به دا خل تيرى به سر ان زدم

 

و سپس ان را بيرون اورديم ، من فكر

 

نمى كنم شكار بزرگ تر از سه چهار

 

سال به تواند به داخل ان برود .

 

من تا اين روز هرگز باور نداشتم كه

 

بشود شكارى را زنده گرفت و اگر كسى

 

آن را برايم تعريف مى كرد باورش

 

برايم مشكل بود .

 

شكم هردو شكار را خالى و تميز كرديم

 

و از صخره پرت كرديم پايين و به

 

راهنمايى عمو حسين اقا خودمان هم

 

به سختى توانستيم از انجا

 

پايين بيايم ،

 

عمو حسين اقا نماز ظهرش راخواند

 

و گفت خدا روزى امروز ما را رسانيده

 

بهتره است قانع باشيم و برگرديم ده .

 

من كه از طبيعت هرگز خسته نمى شوم

 

پيشنهاد كردم نهار را همانجا در

 

سايه صخره بخوريم و عباس و عمو حسين

 

اقا هم قبول كردند .

 

تا عباس و عمو حسين اقا چوب براى

 

اتش جمع مى كردند من هم كاسه اى

 

آبدوغ خيار آماده كردم و جيگرى

 

هم به سيخ كشيدم .

 

سيخهاى كوچك را هميشه تا كرده

 

در كوله پشتى حاضر دارم

 

جاى همه شكارچيان و طبيعت دوستان

 

خالى هواى خنك سايه صخره و سكوت

 

كوهستانى كه گاه گاهى با صداى خروسى

 

كه در ده مى خواند ويا سگى كه

 

عو عو مى كرد شكسته مى شد ،

 

چرت کوتاهى كه در سايه زديم

 

در حالى راهى ده شديم كه برادرم

 

عباس با دوربين چند نقطه ديگر

 

شكار پيدا كرده بود ولى ما براى

 

امروز شكارمان را زده بوديم .

 

از جايى كه ما شكار زده بوديم تا ده

 

راه زيادى نبود و سرازيرى پايه كوه

 

درست به ده ختم مى شد عباس و عمو

 

حسين اقا شكار ها را مى كشيدند و

 

من هم هر دو تفنگ و و سايل را

 

مى اوردم و خوشحال از اينكه سهمى هم

 

حالا به ميزبان ما مى رسد چون هفته

 

پيش نتوانسته بودم شكارى بزنم

 

 

شب را در منزل ايشان بوديم صفا

 

و صميميت اين مرد هميشه در

 

يادم باقى است

 

فردا صبح وى شكار و وسايل ما

 

را همراه على حيدر برالاغى گذاشت

 

و ما با آمدن به سر راه شاه زند

 

توانستيم با اتوبوس در حالى كه كل

 

سه سال را هم همراه داشتيم راهى اراك شديم.