خاطرات شکار با مرحوم گودرزی(قسمت پایانی)
درود یاران
روزگار بر وفق مرادتان باد
ریاست جنگل،حق گرگ بود.اما ترجیح داد تمام عمرش
را به گوسفندان زخم بزند و رها کند.نه برای شکار...
برای به خود اوردن سگهایی که برای خود گرگی بودند
...اما برای در خطر نبودن،تن به بردگی انسان ها دادند و
نامشان شد:با وفا
ادامه ی داستان از زبان پدرم:
فورا به سمت شکارها نگاه کردم.تفنگ سرپر حمید چنان دودی
بلند کرده بود که چشم چشم را نمیدید.بوی بد باروت سیاه،
مشامم رو به شدت ازار میداد.فقط صدای سم شکارها که
در حال فرار بودند به گوش می رسید.کمی بعد اخرین شکار
رو دیدم که سرازیری به سمت رودخانه در حال جست بود.با
حمید به سرعت به سمت محل تیراندازی رفتیم.حسین اقا
از دور فریاد زد.نیفتاد.سرازیری به سمت رودخونه رفت.سر برگرداندم
و حسین اقا رو دیدم که لاشه ی قوچی را از شاخ گرفته و به پناه
سنگ زیر دست می کشید.ظاهرا حسین اقا پیرمرد گله را زمینگیر
کرده بود.داداش را به سمت حسین اقا فرستادم و بهش
گفتم:اگر تا یک ساعت دیگه نیومدیم پیشتون،به حسین اقا بگو
شما خودتون برگردید روستا ما هم خودمون رو می رسونیم.
رد شکارها رو گرفتیم و تا جایی که ادرسشون رو داشتیم رفتیم.
اصلا نه ردی جدا شده بود و نه خونریزی دیده می شد.از حمید
پرسیدم خوب تیر کردی براش؟جواب داد بله.اما هیچی ندیدم
با اون دود.گفتم:اسلحه ت رو دوباره پر کن احتمالا لای
سنگلاخهای زیر دستمون مخفی شده باشه.دوباره راه افتادیم
و ردهارو دنبال کردیم.کمی جلوتر،یکی از ردها از باقی گله
جدا شده بود.کورسوی امیدی در دلم به وجود اومد.نشستم
و با دقت رد رو بررسی کردم.به سمت پایین مایل شده بود.
حدود 20 متر جلوتر گله هم به سمت رد اومده بود و دوباره
یکی شده بودند.مقداری جلوتر دوباره رد مذکور از گله جدا
شده و سرازیر رفته بود.باز هم گله سرازیر شده و به اون
پیوسته بود.اما دریغ از قطره ای خون.حمید در یکی از شن
اسکی ها سکندری خورد و محکم به زمین خورد و دستهاش
مقداری زخمی شد.نشستم و کمی از کوله اب بهش دادم.
دوربین رو دراوردم و افق پیش روی را تا جایی که امکان
داشت،با دوربین پاک کردم.حدود نیم ساعتی با حمید،دوربین
کشیدیم و دوباره با مش فرزند بلند شدیم و راهی شدیم.
حدود صد متر جلوتر،همون رد،سرازیر شده بود و دوباره همون
اتفاقات قبلی تا جایی که،به رودخانه رسیده بودند و رد به
کنار نی ها رفته و ظاهرا سمت اب رفته بود.گله هم جدا
شده و به موازات رود جلو رفته بود.با احتیاط جلو رفتیم.
لای نی ها اثرات خون بود.امیدوار شدیم که باید همین
اطراف باشه.لبه ی رود،در کنار قلوه سنگی چند قطره ای
خون ریخته بود.مشخص بود که حیوان تشنه شده و اونجا
اب نوشیده و این می تونست استارت خوبی برای به
دست اوردنش باشه.کنار رود ماسه ای بود و سراسر رد
و نمی شد خوب تشخیص داد که کجا رفته.ناگزیر از رودخانه
فاصله گرفتیم و سنگلاخ های اطراف رو ردزنی کردیم.چند
متر عقب تر و به سمت کوهپایه،حمید قطره خونی پیدا کرد
که به سمت باقی گله رفته بود.رد خون را گرفتیم و حدود
20 متر جلوتر،قطرات خون روشن تر و بیشتر شد.روی کمر
بزرگی رفتم و جلوتر را تا جایی که راه داشت و حدس
می زدم مسیر رفتن شکار تیری باشه،دوربین کشیدم.
حدود 200 متر جلوتر،ناگهان لای دو تکه سنگ حرکت
مشکوکی دیدم،روی اون نقطه تمرکز کردم و چند
دقیقه ای میخکوبش شدم.البته دقیق مشخص و
واضح نبود و نمی شد تا پایین سنگ رو نگاه کرد.به
حمید ادرس دادم و گفتم اسلحه رو بردار و برو سمتش،
من از اینجا حواسم هست.....
کنار یه بوته ی بزرگ مقداری خون رویت شد.ظاهرا اونجا
کمی توقف کرده بود و جالب تر اینکه،گله اونجا رم خورده
بود.دقت کردم و دیدم که،حیوان اونجا زمین خورده و گله
به همین دلیل رم کرده بودند.اما متاسفانه،دوباره در کمال
تعجب بلند شده و مسیر گله رو در پیش گرفته بود.حمید
به نقطه ی مورد نظر نزدیک شد و به حالت اماده ی تیراندازی،
جلو می رفت.لحظه ای مکث کرد و اسلحه رو پایین اورد و
نگاه کرد و همون لحظه شکار بلند شد و به سمت مخالف
جست زد.اسلحه رو با عجله بالا اورد و قراول رفت و چکوند
اما متاسفانه عمل نکرد حمید با عصبانیت شروع به غر غر
به خودش و شانس و اسلحه و قوچ زخمی کرد.سریع
خودمونو بهش رسوندیم.دوربین به چشم قوچ 6 سال
زخمی رو نگاه می کردم که خدود 300 متر ازمون فاصله
گرفته وبغل دار ایستاده و دست جلوش اویزون گردنشه
و ظاهرا داره حمید رو نفرین می کنه
.اروم نشستیم و
با دوربین نگاهش کردم.گفتم چرا عمل نکرد.گفت:نمی دونم
چرا این چاشنی های سری اخری چندتایی یکیشون اینجوری
هستند و چند باری تو موقعیتهای حساس ناامیدم کردن.گفتم
چاشنی تو عوض کن و ناراحت نباش.توی اولین موقعیت کارشو
میسازیم.قوچ مقداری جلوتر رفت و وسط شن های درشت
ایستاد و سپس رو به ما نشست.چند دقیقه ای نگاهش
کردیم و گفتم:حمید،ظاهرا این افتادنی نیست و وقتمونو
داره اتلاف می کنه.من اینجا می مونم و تو برگرد عقب
و چاک پشتی رو برو بالا و دورش بزن و ... جواب داد:کار
خودته.اصلش هم باید خودت از اول بهش تیر می کردی!
اسلحه رو گرفتم و به حمید و مش فرزند گفتم:چند متری
جلوتر برید و خودتونو به قوچ نشون بدید و مشغول چای
و اتش بشید که،حواسش به شما پرت بشه و من از
پشت سر بهش نزدیک کنم.اون روبرو من وقتی دست
بلند کردم،به سمتش بیایید که با دیدن شما بیاد سمت
من و ... اتفاقا از این سمت بادمون خراب بود و اگه بی
داستان بر می گشتم و بالا می رفتم و خودمو به پشت
سرش می رسوندم،بادم چاق بود و تمامش می کردم.
به حمید گفتم:اول شما دو متر برید جلو و خودتونو
نشونش بدید که اگر رفتنی بود،تکلیف شمخص باشه
و الکی این همه راه نرم.همین کار را کردند و نشستند.
قوچ کمی بهشون رک شد و کاملا حواسش به اونها بود
اما حرکتی برای رفتن نکرد.به حمید اهسته گفتم
همینجوری بشینید و حرکت نکنید.فقط درجا یه اتیش
کوچیک و چای کنید.اسلحه ی حمید رو برداشتم و
خودمو به چاک پشت سر رسوندم.کمی سربالا رفتم
و طبق حدسم حدود 100 متر بالاتر از بچه ها و قوچ
زخمی بودم.با احتیاط از شیار بالا اومدم و از پشت
بوته ای سرک کشیدم.حمید و دوستان رو دیدم که
با قوچ رخ به رخ هم و در حالت دوئل نشستن.فاصله
رو درست حدس زده بودم.دوباره به جای قبلی برگشتم
و سربالا شدم و به محلی که قبلا نشان کرده بودم رسیدم.
خیز چند متری رو جلو خزیدم و به تختی بالای سر بچه ها
و قوچ مذکور رسیدم.قطعا گلوله زن دستم بود از اون فاصله،
کار رو تموم می کردم.اما خوب با اون چغونک حمید،چندان
توقعی نمی شد داشت.ابتدا پامرغی و بعد که پناه شد،
دولا و در اخر ایستاده از راستای دوستان و شکار زخمی
رد شدم.حدود 100 متری که از قوچ رد شدم،دوباره و از
محل مناسب سر و گوشی اب دادم.یکبار در همین محل،
قوچ درشتی رو با دوستان صید کردیم که در خاطرات بعد،
حتما در موردش خواهم نوشت و خاطره ی جالبی داشت.
چند متری دیگر باید می رفتم تا به ابراهه ی پشت سر قوچ
می رسیدم و از اون با احتیاط پایین می رفتم.اما باز هم
نگاهی به شکار انداختم تا از اوضاعش بهتر بدونم.دست
شکسته ش زیرش مونده بود و دست دیگرش رو ستون قرار
داده بود تا تعادلش حفظ بشه.حال روز نسبتا مناسبی داشت
و با تمام این تفاسیر نمی شد حدس زد که رفتنی هست یا
کارش تمامه.منکه داشتم نزدیک می کردم و ارزش ریسک
کردن و مستقیم سمتش رفتن رو نداشت.به ابراهه ی مذکور
رسیدم.کف ابراه مملو از شن های ریز و درشت بود و احتمال
داشت هر کدوم از اون سنگها با حرکت من قل بخورند و کار
رو خراب کنند.درست بود شکار تیری بود اما هنوز هوش و
حواسش کار می کرد.توی ابراه سریدم و کمی نفس چاق کردم.
دوباره بلند شدم و دولا دولا چند متری از روی جاهای مناسب تر
پایین رفتم.هر قدمی که بر می داشتم به نظرم یه موفقیت بزرگ
بود و از اینکه سر و صدایی از حرکتم ایجاد نمیشه،خوشحال بودم.
رفته رفته،به سمت پایین،شن ها بیشتر و سست تر می شدند.
کمی نشستم و بلند شدم و سرکی کشیدم.بچه ها رو دیدم که
همچنان نشستند و مشغول اتش هستند و مشخص بود
که شکار سر جایش هست و حرکتی نکرده.برخواستم و
دوباره با احتیاط بیشتر و گاهی به پشت سر می خوردم
و مثل مار لای سنگها می خزیدم و سنگها رو از سر راهم
با احتیاط جا به جا می کردم و در صورت در رفتن می گرفتم
تا سر و صدایی ایجاد نکنه.از بالا پیچی رو نشان کرده بودم
و تقریبا بهش رسیده بودم.از بعد از پیچ،به تیر رس می رسیدم
و مشقت نزدیک کردن تمام بود.اون چند متر رو هم با کلی مکافات،
بی سر و صدا طی کردم و به محل مناسب رسیدم.بالا اومدم
و اهسته و دوباره نگاه کردم.خوشبختانه توی موقعیتی بودم
که یچه ها رو به راحتی میدیدم و اونها هم منو.شکار هم
پشتش به من بود و باید کمی بیشتر بلند می شدم
تا بهش مسلط بشم.اهسته اسلحه رو جلو بردم و چخماغ
رو عقب کشیدم.فاصله حدود 70 متر بود.گرده ی شکار رو
توی راستای لول و مگسک اوردم و در حین لمس ماشه ...

حس استرسی بهم دست داد.به فکر رفتم.دوست نداشتم با استرس تیر بندازم.
معمولا ادم خونسردی بودم و این یکی از خصوصیات بارزم بود که همه در موردش متفق
القول بودند.به بچه ها نگاهی انداختم.داشتند به من نگاه می کردند و منتظر شلیک
من بودند.به فکرم فشار اوردم.کجای کار می لنگید.مشکل چی بود!؟چند ثانیه ای
سپری شد و به نتیجه ای نرسیدم.دوباره پشت اسلحه رفتم و ...
یکبار در شکارگاه پرنده با دوستان برای کبک رفته بودیم.روش شکار کبک
ما هم تقسیم منطقه و حرکت دو نفر به طور موازی بود تا هم کبک خفت
نکنه و هم دو نفر هوای همدیگه رو در حین تیراندازی داشته باشند و کبک
همدیگه رو هم بعد از تیر خوردن بردارند.شکارچی تازه واردی در بین جمع بود
که ادعا داشت و علی رغم جوانی،سربزرگ هم بود.از همان بد ورود شروع به
تعریف از خود و اسلحه ش و شکارهای زده و نزده و ... من معمولا در جمع کمتر
حرف می زدم و هنوز هم اینگونه هست.ازش خوشم نیامد و اما ساکت بودم و
محلی رو که مد نظر داشتم با یکی از رفقا،انتخاب کردیم و در حین رفتن به دوست
دیگرمون که با شکارچی جوان مانده بود سمت دیگر را نشان دادم و نکات لازم را گفتم
و حتی تاکید کردم که چگونه برن که به گله های کبک برسند و مسیر تیر همدیگه
نباشیم و ... جوانک مدعی،ابتدا ساکت بود و بلافاصله قبل از اتمام حرف بنده گفت:
می دانیم چکار کنیم.حله و شما برید.نگاهی به رفیق دیگرم انداختم و دقیقا ناامیدی
از همراه بودن جوانک را در چشمانش خواندم.خلاصه،سر بالا شدیم و کمی بعد دسته ای
کبک از جلویمان پرید که با تیر و پس تیرهای من و رفیقم چهارتایی زدیم و از اون سمت
دره هم کمی بعد،صدای تیر گروه دیگر بلند شد.طبق قرار و صحبت،اون اکیپ قرار بود
دره ی مقابل رو بالا و پایین کنند و ما هم همینطور تا کبکهایی که از سمت ما اون سمت
میرن رو اونها بزنند و ما هم همینطور.اما کمی نگذشته بود که متوجه صدای تیر اسلحه ی
یکی در انتهای دره و دیگری جهت مخالف ان صدا به گوشم رسید.کمی استرس داشتم
بیشتر هم شد.به رفیقم گفتم:به نظرم،بچه ها از هم جدا شدند و من زیاد خیالم راحت
نیست.رفیقم گفت:چیزی نیست.سخت نگیر.به مسیرمون ادامه دادیم و چند تایی کبک
زدیم و قبل از رسیدن به اخرین یال،توقف کردم و کمی اب نوشیدم.رفیقم هم که 100
متر پایین تر از من بود با توقف من باز ایستاد و او هم گلویی تازه کرد.دوباره حرکت
کردیم و هنوز چند قدمی نرفته بودیم که دسته ای کبک از جلویم پرید.قراول رفتم که
احساس کردم چیز مشکوکی در راستای لول اسلحه ام در فاصله و نوک یال هست.
از کبکها غافل شدم و همان جوانک را دیدم که دقیقا به سمت من نشانه رفته و به
خیال زدن کبکها ی مذکور.تنها کاری که کردم خودم رو روی زمین انداختم و بلافاصله
صدای تیر و پاشیدن ساچمه ها اطراف بنده.شانس اوردم که فاصله زیاد بود و پترن ساچمه
ها باز شد و اطرافم ریخت.هنوز جرات برخواستن نداشتم.صدای داد و بیراه رفیق همراهم
رو شنیدم که داشت جوانک رو مواخذه می کرد و هراسان از ترس اصابت ساچمه ها به
بنده،به سمتم میومد.تکان نخوردم و همونجور اروم روی زمین دراز کشیدم.باید می
ترسوندمش.اینجور جوونکهای سربزرگ حتما نیاز به ادب شدن دارند.به قولی:اسلحه،
بهترین رفیق و بدترین دشمن ه.ادعا در این بین اصلا،به درد نمی خوره.کوچکترین
اشتباه می تونه به بدترین اسیب و حتی مرگ منجر بشه.بزرگان و میرشکاران
بسیاری رو می شناختم و دیدم که تا لحظه ی مرگ هم ادعایی نداشتند و
خودشان رو همواره شاگرد می دونستند.اما حالا جوانکی خام،داشت با جون
من بازی می کرد و مدعی بود.اینبار رو شانس اوردیم اما بعدها چه!رفیقم بر
سر زنان،به سمتم اومد.اروم سرم رو بسمتش چرخوندم و چشمکی بهش
زدم.لحظه ای میخکوب شد و نفسی راحت کشید و خواست شماتت کنه
که بهش گفتم:می خوام ادبش کنم.تابلو نکن.منظورم رو فهمید و کنارم
نشست.اهسته پرسید:میزونی،مشکلی نیست؟ساچمه بهت نخورد که!
گفتم:نه.اما شانس اوردم.بلند شد برو سمتش و داد و بیداد کن و شلوغش
کن.می خوام یه درس درست و درمون بهش بدیم.نیشخندی زد و بلند شد
همان کار را کرد.جوانک از جاش تکان نمی خورد.اسلحه از دستش افتاد و
در جا نشست.بلند شدم،به سمتشون رفتم.بالای سرش ایستادم.رنگ به
صورت نداشت.نگاهی به من کرد و پرسید:ردیفی،تیر نخوردید؟!با رفیقم کلی
خندیدیم.اون روز تا غروب،جوانک از کنار اتش تکان نخورد و بعدها هم دیگر
نشنیدم:ادعایی داشته باشه و داستانی.
تمرکزم رو دادم به اسلحه و قراول رفتم.ماشه رو کشیدم و انتظار لگد اسلحه
رو داشتم که،تنها صدایی که اومد برخورد چکش به چاشنی بود و بس.اسلحه
در نرفت.سریع خودم رو مخفی کردم.بیخود استرس نداشتم.حمید با وجود تاکید
من،چاشنی رو تعویض نکرده بود و یا باز هم از شانس بد من،چاشنی معیوب توی
اسلحه بود و متاسفانه چاشنی هم همراهم نبود.به خیال اماده و پر بودن
اسلحه،باروت و ساچمه و چاشنی هم با خودم بر نداشتم.برای لحظاتی
از جام تکون نخوردم.منطقه بسیار اروم بود و حتی باد
هم نمی وزید.با کلی مکافات خودم رو پشت سر قوچ زخمی رسوندم
و در بهترین و حساس ترین قسمت کار،موندم با یه اسلحه که چه
عرض کنم،یه چماغ به درد نخور و یه قوچ تیری.اروم سرک
کشیدم،به سمت من برگشته بود و رک شده بود.
اگر فرار می کرد هیچ راهی نداشتم و کاری از من بر نمیومد.
دوباره خودم رو مخفی کردم.چند دقیقه ای گذشت.باز هم نگاه کردم.
روش به سمت من بود البته گاهی به سمت بچه ها هم نگاه می کرد.
چاره ای جز صبر و تحمل نداشتم.مقداری زمان گذشت اما شرایط تغییری
نکرد.احساس کردم،شکار هم خونریزی کرده و کمی بی
حال شده.گاهی سرش می رفت و هوشیاریش به نظرم کامل نبود.

فکری به سرم زد......چند قدمی به عقب برگشتم و طوری که به
بچه ها دید کامل پیدا کردم و قوچ زخمی هم منو نبینه قرار گرفتم.
بهشون اشاره کردم که به سمت شکار و من بیایید.کمی طول کشید
اما به هر مکافات،ادا و اشاره ای بود بهشون داستان رو گفتم.فورا
سرجای قبلیم برگشتم و منتظر موندم.بچه ها،اول ایستادند و کمی
نگاه کردند و دوباره اهسته به سمتمون اومدند.قوچ زخمی،بهشون
نگاه می کرد.با تردید و کج دار و مریض به سمت من اومد و چند قدمی
بعد،کمی سرازیر شد.حرکتش شتابی نداشت و مشخص بود که،زیاد
رفتنی نیست.نگاهی به اسلحه ی حمید کردم.جون می داد فقط برای
استفاده به جای چماق تو سر قوچ زخمی.خخخ... مسیر قوچ به سمت
من اما کمی پایین تر از محل مخفی شدنم بود.اسلحه رو کنار بوته ای
گذاشتم و پامرغی کمی پایین تر اومدم.از لابلای سنگهای منتهی به
مسیر قوچ چشم گردوندم و دیدمش که فقط چند متری مونده به من
برسه.برگشت و نگاهی به پشت سرش انداخت.داشتم فکر می کردم،
چطوری بگیرمش که دوباره به سمت من برگشت و دوباره کجدار و مریض
به سمتم اومد.توی دلم گفتم:بیا که داری خوب میایی.ناگهان یادم اومد
که قطعا به این نقطه برسه،توقف می کنه و بررسی می کنه از کجا رد
بشه و این نقطه ای که من هستم منو می بینه و منم خیلی زمان و مکان
مانور و دسترسی بهش رو ندارم.زمانم خیلی کم بود و سریع ترین
تصمیم رو گرفتم.زیر دیواره ی کوتاه ابشور به زور خودم رو جا کردم.صدای
شن ها رو به وضوح می شنیدم.مشخص بود که،الاناست که به من برسه.
ثانیه هایی بعد،قوچ زخمی اومد و دقیقا همون نقطه توقف کرد.سایه ش رو
روی خاک های این دست ابشور می دیدم.منتظر موندم تا با پای خودش
بیاد پایین.خدا خدا می کردم بچه ها زودتر خودشونو برسونن و فاصله رو کم
کنن تا حیوون زخمی هم بهش فشار بیاد و عجولانه خودشو بندازه توی
شیار.داشتم فکر می کردم اگر بهم رسید چجوری بگیرمش.چیزی دستم
نبود.کاش یه چوبدستی داشتم.توی این احوال،قوچ زخمی خودشو انداخت
توی شیار.پشتش به من بود.تامل رو جایز ندونستم و شیرجه زدم روش.
من تصورم چیز دیگری از قدرت و جنگندگیش بود اما حیوون یارای مقاومت
نداشت و درجا خوابید و منم پرت شدم روی حیوون.فورا خودم رو به
شاخ هاش رسوندم و یه تاب بهش دادم و زمینش زدم و ... .بچه ها
هم رسیدند و خوشحال مشغول پرس و جوی اوضاع و احوال شدند.
به حمید گفتم:این چماغت برای کشک سابی بیشتر جواب میده.
خنده ای کرد و جواب داد:ای بابا... قوچ به این قشنگی براتون زده
و خنده ای کرد.خودم هم خنده م گرفت از شوخیش.هر چی این
سرپر جفتک مینداخت و کهنه بود اما خوش روزی و توبره پر بود تو
اکیپ شکارمون.جگر کبابی زدیم و چای شامورتی.شکار رو توی
کوله پشتی گذاشته،اسلحه رو چاشنی گذاشتم و راه افتادیم.
هوا داشت تاریک می شد که به حومه ی روستا رسیدیم.خسته
و کوفته و از شانس تاریک شب هم بود.افتاده بودیم توی کرتهای
انگور دیم اطراف روستا و هی بالا و پایین می رفتیم.مش فرزند،
دو باری زمین خورد و برخواست و به زمین و زمان و صاحب باغ
ناسزا می گفت که:آخه لعنت به بووه ت .. اینجونم جای کرت ساختن بید.
خنده مو به زور کنترل کردم.پیرمردی بود و از ما خیلی بزرگتر.
اما الان بعد از فوتش و سالهای دراز گذشته،هر بار یادش می افتم
یا اون منطقه رو می بینم،خنده م می گیره.
گفت:دعا کنم می آید؟
گفتم:انکه با دعایی بیاید با نفرینی می رود!
(پیشم اگر خواستی بیا،اما: با دل بیا)