خاطرات قدیمی نوشته ی مجید خان ابراهیمی
ديباچه خاطرات شكار پدرم
" />
زمان می گذشت و من بیشتر و بیشتر به شکار علاقه مند می شدم . همچنین دوست دوران کودکی من عباس طبیب زاده که پسر دا یی من بود, به همین صورت به شکار وابسته می شد .
واو که در بازار بود کمتر فرصت شکار آمدن داشت و عصر ها به مغازه استاد مصطفی زرگر می رفتیم و بیشتر شکار چیان قدیمی هم سری به آنجا می زدند و برنامه شکار گذاشته می شد .اخبار جدید مبادله می شد .
تعریف شکارهای بزرگ ترها بسیار شیرین بود و هر چند که بارها شرح قوچ ها و کل های زده شده را شنیده بودیم
ولی باز دلنشین بود
بعد از ان آهو که من زدم آهو های دیگری هم زدم که اکنون در خاطر ندارم کم کم به جمع شکارچیان پیوسته بودم و حالا بیشتر دنبال زدن شکار کوه بودم اولین مصاف من برنامه ای بود که در اواسط پاییز برای شکار به کوههای گردو رفتیم
شکاری که من دوست داشتم زود تمام شود
از چند روز قبل قرار شکار گذاشته بودیم و قرار ما رفتن به کوههای شهر بود . صبح زود من کوله پشتی را که شب قبل بسته بودم بازرسی کردم چیزی فراموش نکرده باشم و یا چیزی به ان اضافه نشده باشد چون گاهی مادرم کمی آبنبات کمی حلوا ... در ان قرار می داد وقتی من اعتراض می کردم می گفت ننه کوه است و بیبن دهانتان خشک می شود و متوجه نبود که من باید ان را تا غروب به کول ببرم .
در ان صبح زود هوا گرگ ومیش بود و صبح پاییز در اراک هوا خنک است ما صبر کردیم تا همه آمدند عباس علی مودری از شکارچیان خوب و قدیمی و عمو رضا توجه و استاد مصطفی و مشهدی غلامرضا مومنی و حسین شکار و دایی حاج آقا طبیب زاده و میرزا عیسی خان ابطحی که همگی از شکارچیان قدیمی اراک بودند . از سر بازار حرکت کردیم از آنجا تا کوههای گردو ان زمان مسافت زیادی بود وسایل نقلیه مثل امروز نبود ولی امروزه به دلیل بزرگ شدن شهر تقریبا دره گردو به اراک چسبیده است .
از هر دری سخن می رفت و عمو عباسعلی که آدم شوخی بود سر به سر بقیه می گذاشت و می خندیدیم .
خیلی کوهها و دره ها را گشتیم هیچ شکاری ندیدیم . نا گفته نماند بیشترین شکاری که در کوههای گردو بود قوچ و میش بود و شگرد این شکار چیان جرگه بود .
در ان روز هم پس از پرسه زدن زیاد قرار شد کوه چناق دره(اسم کوه ) را جرگه کنیم و حالا من هم با سایرین کله نشسیم و عمو عباس علی و مشدی غلامرضا مومنی رفتند جرگه جایی که قرار شده بود من بنشینم بالای یک تپه بود و بقیه کف دره در مابین همایون کوه و چناق دره بنشینند . همه چیز مهیا بود و من دل تو دلم نبود که آیا شکار برای کله من هم می اید یا نه .
کوههای اطراف اراک عموما خشک و کم آب هستند چند چشمه ای در اطراف همایون کوه و همین چناق دره هست که معمولا قوچ و میش ما یل به ماندن در این مناطق بود . .
تفنگ من که همان دولول دهن پر بود و ان را با چهار پاره ٩ تایی پر می کردم در روی زانویم بود و دیگران هم بجز میرزا عیسی خان همه تفنگ دهن پر چهار پاره داشتند و فقط میرزا عیسی خان بود که گلوله حسن موسی (تفنگ ساخت ایران گلوله گرد می خورد و معمولا خوب می زد ) داشت .
صدای شر شر شن من را به خود آورد درست بود ؛ ٦ عدد قوچ بود که یک راست به کله من می آمد به خاطر آنکه ان زمان ناشی بودم و شاید هم به ذهنم نرسید که اگر زیاد نزدیک شوند
من از کله بالای تپه به آنها دید نخواهم دشت . قوچها آمدند و من برای دیدن آنها مجبور به سرک کشیدن بودم . سرک کشیدن همان و فراری دادن انها همان دو تیر با دلول دهن پر بدرقه راهشان کردم و نزدم .
امید وار بودم قطره خونی گناهم را بشورد ولی هرچه بیشتر گشتم کمتر یافتم .
همگی برای نهار سر چشمه رفتیم و چنان از همه طرف سرزنش شدم که می خو استم برگردم شهر .
اما آنها نگذاشتند و برای جریمه قرار شد بعد از نهار بروم جرگه . من که حسابی دمق بودم فقط می خواستم این شکار تمام شود و این روز را فراموش کنم , زمان نهار که معمولا زمان خوش شکار است آنروز زهر بود برای من .
آقایان که همه از با تجربه های شکار بودند توجه نداشتند که : بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ,
به هر شکل بود غذا خورده شد و من و عمو رضا توجه برای جرگه همایون کوه راهی شدیم و اینجا جا دارد بگویم همایون کوه که بلند ترین قسمت از منطقه است طبق تجربه سالها کله های مشخصی دارد و امکان آمدن شکار از این کوه بیشتر بود البته مسیر طولانی تری هم باید طی می کردیم
کوه همایون کوه تقریبا تنها وسط دره ایستاده است ما که بصورت یک خط کوه را دور می زدیم و چیزی ندیدم .
تاوقتی که کله ها پیدا نشده بود شکاری ندیدیم, اما به یک باره در هموار متوجه سیل شکاری شدیم که به کله ها می رفت , ما از بودن ان ٦ قوچ صبح در آنجا مطمئن بودیم ولی حالا حدود ١٠٠ قوچ و میش بود که راهی کله های دره چنار و پیر ما غولک و چاهک (اسامی دره ها ) می شد,
همه کله ها در شیار رودخانه کف دره بود و شکارها یک راست به
سمت آنها روانه بود . تقریبا هم زمان شکار به کله ها رسید و صدای تیراندازی قطع نمی شد با اینکه تفنگ ها دهن پر بود هر یک از آقایان چهار پنج تیر انداختند .
و ما که صحنه را از دور نگاه می کردیم منتظر بودیم که قوچها زده شوند اما این گونه نشد , و وقتی ما آمدیم همه دنبال رد خون بودند ولی چیزی یافت نشد .
امروز با تجربه ای که کسب کرده ام می دانم میزان خطا در تیر اندازی وقتی شکار چیان پهلوی همدیگر نشسته اند خیلی بالا می رود . کمی رقابت و کمی دست پاچه گی .. با عت می شود که هیچکدام نتوانند درست تیر بیاندازند . خلاصه همانگونه که من در صبح آنروز دوست داشتم تیر اندازیم به فراموشی سپرده شود
دیگر دوستان هم با اوقاتی تلخ و لب هایی آویزان امید ور بودند این قسمت از شکارشان به فراموشی سپرده شود .
ولی این هم قسمتی از شکار رفتن است یعنی موفقیت و شکست .
البته باید هم اینجا بنویسم که تعداد برنامه هایی که با این آقایان در کوههای قشلاق و گردو برگزار کردیم بسیار است .
فراوانی شکار در همه جا وزدن و نزدن شکار در اثر بی اطلاعی و نداشتن دوربین خوب و تفنگ خوب بقدری اتفاق افتاد که از نوشتن ان عاجزم و به خاطر نمی آورم .
.