از ديباچه هفتاد سال خاطرات شكار پدرم ورق نوزودهم

برنامه شكارى كه من همه فشنگهايم تمام شد

(قسمت اول)

امروز كه شديدا دلم هواى پدرم را كرده است قسمتى

ديگر از خاطرات شكار وى را به رشته تحرير دراوردم هرچند

كه او سالهاست كه فوت شده ولى يادش

هميشه گرامى و در دلم زنده است ،

ديشب من با ماشين هاى گذر به قدمگاه ده نزديك

باغ برآفتاب آمده بودم و از انجا پياده به نزد عمو حسين آقا

دوست شكارچى پيرم رفته و شب را در منزل ايشان خوابيده بودم

مثل هميشه از پذيرايى ساده و بى رياى ايشان برخودار شده

بودم او كه همدم شكار من بود طى ٣٠ سال هيچگاه اخم

از او نديدم وهمچون برادرى بزرگ يا يك پدر هرچه از كوه

و شكار مى دانست به من ياد داد.

صبح تاريكى همراه عمو حسين اقا از ده بيرون امديم

و در حالى كه هوا هنوز تاريك بود به سر قنات ده رسيديم

هواى پاييزى خنك بود و لى اب زلال قنات براى دست و صورت

شستن عالى بود ، عمو حسين اقا هم وضو

گرفت تا بعدا نمازش را بخواند ،

با قدم هاى تند راهى دره كريل شديم ولى قبل از ان

دره اى هست به نام تاوهها و انجا عمو حسين اقا مشغول

به نماز شد و من هم با دوربين كوه را در زير نظر گرفتم.

در حالى كه افتاب صبح هنوز تازه بر مى آمد من در كنار

سنگى نشسته بودم و صخره تاوهها را با دوربين كند و

كاو مى كردم ، در انجا زاغه (غار) هست به نام داله كه به

زبان محلى به معنى عقاب مى باشد درون ان حركتى از

يك حيوان ديدم ولى بدليل پشت به نور بودن منطقه

در صبح تشخيص درست ان ميسر نبود ،

صبر كردم تا عمو حسين اقا نمازش را تمام كرد و

از وى پرسيدم كه ايا درون ان زاغه شكار هم مى رود

يا نه چون مكان ان درست در ميان صخره اى بسيار صاف قرار دارد

او گفت نه حتما دال (عقاب) مى باشداما من كه راضى نشده

بودم مجدا زاغه را زير نظر گرفتم و نور هم حالا بهتر شده بود

و مى توانستم شاخ شكارى را كه كمى حركت مى كرد

در انجا تشخيص بدهم واطمينان حاصل كنم كه كل مى باشد ،

به عمو حسين اقا گفتم تو اينجا بنشين و زاغه را

زير نظر بگير تا من بروم و زير زاغه برسم.

انوقت حركت كن و بيا كه اگر شكار برود بيخود وقتمان را

تلف نكنيم او هم قبول كرد ، من با سرعت بالا رفته و زير زاغه

مستقر شدم انوقت او هم امد و به من گفت مى توان بروى از

ميان دره كه به درون زاغه ديد دارد با دوربين ببينى چى

هست و بعد بيا تا من بروم ببينم.

من به او گفتم پس تو اينجا دست به تفنگ بنشين تا من

بر گردم سپس من بى سر وصدا خودم رابه وسط دره رساندم

وبادوربين ديدم كه يك كل ٨ يا نه سال مثل رخش رستم

خوابيده و گاه گاهى با شاخش پشتش را مى خاراند ،

سريع برگشتم و عمو حسين اقا هم رفت و برگشت و در

حالى كه شديدا هيجان زده بود گفت عجب كلى هست ،

بايد سعى كنيم اين رابزنيم

من از او پرسيدم چه بايد كرد آيا كسى مى تواند انجا برود

و ان را بيرون بياورد گفت نه از قديم كسى نتوانسته به

انجا برود بايد فقط صبر كرد تا خودش بيرون بيايد

يا برويم سراغ شكار ديگرى ،

من كه لحظه اى از تصور هيبت ان دور نمى شدم

گفتم ما شكارى از اين بهتر نمى توانيم پيدا كنيم

همينجا ساكت مى مانيم تا غروب بيرون مى ايد

تا بعد از ظهر انجا ساكت نشستيم و انگاه من با

دوربين راهى را كه از بالا تا نزديكى زاغه مى امد به

عمو حسين اقا نشان دادم و از وى پريدم ايا مى شود به انجا رفت ؟

او هم قبلا تا ٢٠ مترى زاغه از ان راه رفته بود ولى به

علت صاف بودن بقيه را بيشتر نتوانسته بود برود ،

به او پيشنهاد كردم برود و انجا بنشيند چون اگر كل بيرون

بيايد چون ما را صبح ديده است حتما ان طرفى خواهد

رفت و پايىن نخواهد آمد ،

او هم نظر من را قبول كرد و صخره را دور زد واز بالاى

سر زاغه از همان راه تا نزديكى زاغه امد و با تفنگ

دهن پر چخماقى خود در انجا نشست ،

من بى سر و صدا انجا منتظر بودم و زمان مى گذشت

و بى تابى من براى بيرون امدن كل بيشتر مى شد

بالاخره افتاب از درب زاغه بالا رفت و سايه دره را پوشاند ،

چيزى نگذشت كه ديدم مثل يك سرباز كاركشته اول

شاخش پيدا شد و از بالا او مشغول نگاه كردن به اوضاع شد ،

كم كم تا سينه اش را كه از زاغه بيرون امده بود مى ديدم

و خط هاى سياهى كه در روى پوست مايل به سفيد

زمستانى او بود بسيار زيبا بود اما همچنين مى شد

تشخيص داد كه فاصله براى برد چهار پاره زياد است

ولى چاره اى نبود من دولول كاليبر ده خود را بر روى دست

اوردم و تيرى به ان انداختم و همچنين پس تيرى روانه پهلوى ان كردم ،

او به چند خيز خود را راهى جايى كرد كرد كه عمو حسين اقا

نشسته بود رساند و هم چون اسب با يك خيز از روى

سر وى پريد و در پناه صخره دور شد ،

عمو حسين اقا بعدا به من گفت از انجا كه وى نشسته

بود به زاغه ديد نداشته و وقتى شكار را ديده بود كه به

دو مترى وى رسيده بود واز روى سرش پريده بود و به

علت باريك بودن مكانى كه نشسته بود امكان

برگشتن سريع را هم پيدا نكرده بود

به هر روى او در مسير شكار رفت و گفت:خيلى خون

ريخته است ولى حالا هوا رو به تاريكى بود و من به

وى گفتم مكان خون را با سنگ چين بالا بياور و نشانه

كن تا فردا صبح زود بيايم و دنبالش برويم ،

وقتى او به نزد من امد هوا كاملا تاريك شده بود ولى

ما راه را خوب مى دانستيم و به ده برگشتيم هردو

گرسنه و خسته بوديم وبا خوردن شام قصد استراحت

داشتيم ولى در ده حتما بايد صبر كرد تا همه بيايند

سلامى بدهند و داستان شكار روز را بشنود

و هروقت خسته شدند بروند.


هر چند كه هراز گاهى يكى مى گويد : پاشيد برويم

اينها هم خسته هستند و مى خواهند بخوابند ولى

اين جدى نيست و انها نخواهند رفت ،

ديروقت ما كنار كرسى در حالى براى خواب دراز شديم

كه فكر كل مانند سكانس فيلم در پيش چشمم

بود و شوق شكار فردا دست بردار نبود

دنباله خاطره به زودى .............