ورق هجدهم

 

ماجراى دستگير شدن عمو حسين اقا

 

توسط ژاندارم ها

 

 

اين ما جرا مربوط مى شود به دوران قديم

 

عمو حسين اقا برافتابى كه تا حدود ١٠٥

 

سال عمر كرد و سالها رفيق شكار من و معلم

 

شكار من بود اين ماجرا رو برايم تعريف كرد.

 

او مردى صادق و راستگو و قانع و ارام بود

 

 برايم تعريف كرد كه روزگاران پيش شايد

 

اوايل حكومت رضا شاه بود روزى صبح تاريكى

 

از خانه زدم بيرون و كيسه غذا و تفنگ

 

ورندل قديمى داشتم باخود بردم.

 

اوايل پاييز بود و انگور باغها در حال

 

تمام شدن بود فكر كردم سر راه كمى انگور

 

بچينم و باخود ببرم به همين خاطر از

 

در خانه كه بيرون امدم دو تازى شكارى

 

داشتم در خانه گذاشتم و خودم از پشت

 

ده وارد باغم شدم.

 

كمى انگور چيدم م كمى هم خوردم و براى

 

صدا زدن تازى ها از مسير پشت ده از روى

 

جوي ابى كه از بالاى باغم مى گذشت پريدم.

 

اما هم زمان برخورد كردم به دو ژاندارم

 

كه سوار بر اسب از انجا مى گذشتند ،

 

گويا از طرف ده هفته عمارت كه در نزديكى

 

باغ برآفتاب مى باشد مى آمدند ، انها

 

كه جواب سلام مرا هم ندادند. تفنگ مرا

 

از دوشم برداشتند و نهيب زدند كه جلو

 

برو تا بريم پاسگاه انها چنان اخمو و بد

 

اخلاق بودند كه، كاملا لال شده بودم.

 

من كه ديدم خيلى جدى هستند با كمى التماس

 

از انان خواستم كه به خانه بيايند و صبحانه

 

نهارى بخورند تا شايد نرمشان كنم.

 

ژاندارم هاى ان زمان عادت به سورچرانى

 

داشتند براى همين، من كمى در باره تخم مرغ

 

محلى و كره خانگى برايشان گفتم و يكى از

 

انان كه سبيل تابيده زردى داشت و مثل

 

ميرغضب بود بي قرارى مى كرد براى رفتن

 

به پاسگاه ولى دومى كه لاغر تر و رنگ و

 

رخ پريده بود راضى شد از قيافه هردو

 

معلوم بود كه اهل ترياك هستند ،

 

من چون ديدم راضى نمى شود با گفتن

 

اينكه اگر افتخار دهيد و به كلبه حقير

 

بيائید برايتان بساط منقلى هم فراهم

 

مى كنم تا سرماى اين بيابان شمارا

 

اذيت نكند خودم را به درد سر انداختم

 

چون هردو به من خيره شدند و من فكر كردم

 

حتما كتك جانانه اى ازشان مى خورم ولى

 

اينطور نشد.

 

سر اسب را بر گرداند و مرا جلو انداختند

 

و گفتند كه خانه ات را نشان بده بريم

 

همه راه فكرم اين بود كه خوب شد حالا كه

 

نمك گير شوند تفنگم را نجات داده ام

 

اما من مشكلم اين بود كه نه اهل ترياك

 

بودم و نه رفيق اشناى ترياكى داشتم.

 

انها را به حياط خانه راهنمايى كردم

 

و زنها كه مشغول پختن نان شده بودند

 

از ديدن ژاندارم ها يكه خوره و هر يك

 

به سوراخى رفتند و تازى هايم هم مثل

 

اينكه از اين جماعت خوششان نمى امد و

 

چنان سر وصدایی به پا كرده بودند كه

 

مجبور شدم انها را در طويله برده و

 

در را برويشان ببندم.

 

و من هم زنم را صدا زدم و گفتم

 

براى اقايان چاشت و نهارى تهيه ببين

 

و خودم هم راهى خانه يكى از بزرگتر

 

هاى ده شدم.

 

البته خبر امدن ژاندارم ها زود تر از من

 

به همه رسيده بود.

 

كل حسين كه سينه آفتاب پشت مسجد نشسته

 

بود خودش آمد جلو و احوال را جويا شد

 

 

جريان را برايش گفتم او هم كه معلوم بود

 

ترسيده است گفت خوب كردى چون اگر

 

مى بردنت پاسگاه معلوم نبود چه به

 

سرت مى امد.

 

حالا هم نترس من الان ميرم از داماد

 

يكى از اشنايان برات ترياك مى گيرم

 

او هميشه نيم لول ترياك براى پا درد

 

دندان درد در خانه اش داره و سريع

 

از من دورشد.

 

وقتى به خانه برگشتم ژاندارم ها مشغول

 

چاشت خوردن بودند و زنها در حال

 

تدارك نهار.

 

تفنگ ورندل من هم كنارشان به ديوار تكيه

 

داده بود اين تفنگ را تازه از ده واشه

 

خريده بودم. قديمى بود فشنگ هم برايش كم

 

پيدا مى شد ولى از تفنگ دهن پر قبلى

 

من بهتر بود.

 

كم كم مردان ده دور و اطراف و سر پشت

 

بام خانه ها جا خوش مى كردند و به

 

اسب و سر و وضع اين ژاندارم ها نگاه

 

مى كردند. ولى ژاندارم ها توجهى به

 

انها نداشتند و بيشتر به سور چرانى

 

مشغول بودند تا به چيز ديگرى خوب

 

كه سير شدند بساط ترياك را پيش

 

كشيدند هر دو اين كاره بودند.

 

اول ترياك را كشيدند و بعد هم

 

ان لاغرى سوخته ان راهم كشيد و

 

چاى را سر كشيد و به چرت زدن

 

مشغول شد.

 

من كه حالا ديگر مطمئن بودم كه تفنگم

 

از خطر گذشته است چون خسته هم بودم

 

دم در گاهى اتاق خوابم برد.

 

با نوك پا زدن ژاندارم قل چماق از خواب

 

بيدار شدم بعد از ظهر شده بود و هردو

 

انها بالاى سرم ايستاده بودن كه : يالا

 

پاشو بيفت جلو بايد برويم پاسگاه هر

 

چه خودم و بچه ها التماسشان كرديم

 

كمكى نكرد و چنان تحكم مى كردند كه

 

ديدم چاره اى نيست.

 

حالا تفنگم را شانه خودم انداختند و

 

جلوى خودشان مرا راهى شهر كردند از ده

 

كه دور شديم من كم كم عقب ماندم و انها

 

سرخوش تعريف سوار بر اسب مرا دنبال

 

خود مى بردند از ده قدمگاه كه گذشتيم

 

بيابان بود و من هم در جيبم سه فشنگ

 

داشتم كه به زور به تفنگ مى خورد انها

 

را در دست گرفتم انها در اثر زنگ زدگى

 

باد كرده بودند و به تفنگ نمى رفتند

 

از جيبم يك قلم تراش در اوردم و كم كم

 

زنگ هاى ان را تراشيدم و چند بار در حال

 

رفتن امتحان كردم تا خوب و روان به

 

تفنگ مى رفت.

 

فشنگى را به داخل تفنگ زدم و سنگ بزرگى

 

را در سر راه نشان كردم و وقتى به ان

 

رسيديم خودم را به پشت ان انداختم.

 

و با تفنگم به كله ان قل چماق نشانه رفتم ،

 

انها كه متوجه شده بودند من نمى ايم

 

ايستادند و صدا زدند چرا نمى آيى.

 

گفتم اگر سرتان را برگردانيد مغزتان

 

را مى پاشانم اگر مى خواهيد زنده

 

بمانيد همانطور اين راه را بگيريد

 

و برويد نامرد هاى روزگار.

 

ان سبيل كلفته كه حسابى عصبانى بود

 

گفت مامور دولت را تهديد مى كنى

 

الان نشانت مى دهم دستش را هم

 

براى اسلحه ترك اسبش برد

 

ولى من هم همان جمله را دوباه تكرار

 

كردم ان ژاندارم لاغرى گفت اين حاليش

 

نيست عاصى شده ميزنه.

 

حالا كى جنازه ما را اينجا پيدا

 

مى كنه بيا بريم

هوا به طرف غروب مى رفت و من

 

دلم از دستشان پر بود.

 

كمى با هم حرف زدند و دست از

 

نصيحت كشيدند و در حالى كه معلوم بود

 

حسابى ترسيده اند نهيب به اسب زدند

 

و دور شدند.

 

من كه هم عصبانى بودم و هم ترسيده

 

بودم تا شب پاى ان سنگ دست به تفنگ

 

نشستم و بعد به ده برگشتم حالا مطمعن

 

بودم كه براى بردن من باز خواهند گشت

 

براى همين انشب و دو سه روزى به كوه

 

رفتم و چون خبرى نشد به زندگى عادى

 

برگشتم.

 

عمو حسين اقا اين خاطره را بارها

 

برايم نقل كرده بود و هر بار با گفتن

 

اينكه اگه همت نكرده بودم از دست اين

 

ژاندارم هاى بى پدر خلاصى نداشتم اين

 

حكايات را پايان مى داد.

 

يادش در جا جاى كوهها و

 

دره هاى سفيدخانى باقى است.