درود یاران

خاطرات مرحوم گودرزی(از شکارچیان قدیم منطقه)

از دو سال قبل این قوچ رو بارها و بارها دیدیم

و هر بار هم بخت باهاش یار بود و با زیرکی و

خوش شانسی،یه جوری از خطر جست.گاهی

خود به خود رم می خورد،گاهی گرگی،روباهی

می دید و منطقه عوض می کرد.یکبار هم که

به سرتیرش رسیدیم و با کلی دزده کشی

نزدیک کردیم،در راستای گله ی گوسفندان

توی کوه قرار گرفت و جالب اینکه سگ های

گله هم می دیدنش و فقط نگاهش می کردند

و نه این رم می خورد و نه اونها حمله

می کردند.هر چه صبر کردیم،که کمی

از گوسفند ها فاصله بگیره و تیر

ننداختیم که خدایی ناکرده تیرمون

به گوسفند یا چوپان گله نخورده قسمت

نشد و آخر کار هم باز طبق معمول رم

خورد و رفت.تا سال بعد،آمارش رو

محلی ها دادند که فلان جاست.با یه

قوچ دو سال جوون تر.سنش بالاتر

رفته بود و به طبع،زیرک تر شده بود.

با کلی تلاش و داستان با خوش شانسی

پروانه ی همون منطقه به نام رفیقم دراومد.

روز قبلش با ماشین منطقه رو دور زدیم و

سر ظهر کنار بوته های گون بزرگ ... دره

پیداشون کردیم.قوچ سر لای دوتا بوته ی

بزرگ گون خودش رو استتار کرده بود

و قوچ جوون تر سر پا مشغول چریدن

بود.با اینکه فاصله خیلی زیاد بود

اما یکباره بلند شد،نگاهی به سمت

ما کرد و با سرعت به سمت مخالف

دور شد.احتمالا دو تا ناسزا هم به

قوچ جوون تر داد که،جامون رو لو

دادی.حالمون گرفته شد.بیخود نبود

که،توی این مناطق و این همه دشمن

طبیعی و غیر به این سن و سال رسیده

بود.رفیقم که شکارچی خبره و زبردستی

هم هست،گفت:دو سال ه این سرکارمون

گذاشته اما دیگه اخلاقش دستم ه.الان

قاعدتا باید بره سمت فلان جا اما این

حیوون الان میره ریشه و دامنه ی

فلان جا.بریم دو تا دره اون طرف تر،

بادش چاق ه،ماشین رو پایین تر

بزاریم،آروم بیاییم پشت فلان کمر،

دوربین بکشیم،اگر بود،فردا روز

پروانه شروع میشه،بیاییم بالای

سرش.طبق برنامه یک ساعت بعد

همون قسمت ماشین رو پارک کرده

و در حال بالا رفتن بودیم.باد هم

موافق و ... چندی بعد دولا دولا

پشت سنگ مذکور نشستیم و مشغول

پاک کردن دره شدیم.روی یال روبرو

پیداشون کردیم.قوچ جوان به سمت

ما مشغول چریدن بود و قوچ سر

به سمتی که آخرین بار ما رو دیده

بود می چرید اما استرس داشت و

مدام همه سمت رو می پایید.حدود

نیم ساعتی طی شد که دوباره خود

به خود رم خوردند و سرازیر رفتند

و مستقیم رفتند تا به ماشین رسیدند

و به محض دیدن ماشین حدسشون

به یقین تبدیل شد و ریختند توی

همواری و به سمت شمال رفتن

از آسفالت با حست های بلند پریدند

و به سمت کوههای بالای سد عازم

شدن تا از دید افتادند.رفیقم گفت:این

حیوون نیست.

جنِ ما هم بسم ا..

اما خودش رو خسته می کنه،اگر اون

ما رو می شناسه ما هم همونقدر منطقه و اون رو.

فردا صبح تاریکی با پروانه و وسایل

عازم منزل مامور همراه شدیم.سوار

خودرو شد و سلام و علیک و ... .

شرح ماوقع رو براش گفتیم.مامور

کهنه کاری بود و نظر ما رو در مورد

منطقه داشت.ماشین رو کف دربند

گذاشتیم و لب کال سریدیم و توی خوش

باد منتظر سپیده و روشنی صبح گاه شدیم.

سوز صبحگاهی کمی بدنمون رو سوزن سوزن می کرد.

هوا هنوز کاملا روشن نشده بود که گله ای

قوچ و میش توی فاصله ی زیر یک کیلومتر دیدیم.

قوچی بینشون بود.مامور همراه گفت:

پا قدم منه ها.به همین راحتی رفت تو توبره.

رفیقم گفت:اون که مد نظرمه توشون نیست.

حدس می زنم پیچیده به بازی و این قوچ

هم که مشاهده می کنید،اون قوچ جوون تره

و ظاهرا اون فلان شده این رو هم پیچونده

که به فنا نره.با آماری که از اون قوچ سراغ

داشتیم،همه جور رکب و حقه ای ازش

انتظار می رفت.چند تا دره نزدیک کردیم.

باد رو هم بریدیم و از بالادست به فاصله ای

۱۰۰ متریشون رسیدیم.همون قوچ کم سن تر

دیروزی که جای لگد برو پی کارت قوچ

ارشدتر در ماتحتش بود،۵ تا میش،سه

تا بره ی امسالی و دو تا تقلی.کل شن

اسکی،خاصه ی زیر دست کمر های

روبرو و بوته به بوته های اطراف رو

زیر و رو کردیم.ظاهرا چریک پیر توی

صحنه نبود.مامور همراه اشاره کرد که

همین قوچ رو بزن و کفایت مذاکرات

رو اعلام کن.رفیقم گفت:صحبت زدن

و بستن داستان نیست.صحبت غروره.

اون لامصب رفته روی مخم.دو سال

بازیم داده.اون دکترای شکار این مناطق ه.

باید مدرکمون رو از این منطقه بگیریم.

منم موافق بودم.نزده نبودیم.دره به

دره های این مناطق خاطره داشتیم.اما

اون پیرمرد ما رو به مبارزه طلبیده بود.

انگار فقط می دوید.راه می رفت،با چشم

باز می خوابید و غذا رو هم حین دویدن

و منطقه عوض کردن می خورد.همیشه

روی سره ها و بادپیچ ها بود.با گله ها

همراه نمی شد.اگر اسلحه داشت

احتمالا اون زودتر ما رو صید می کرد😄

حدود یک ساعتی تا دیدرس اطراف رو

کاملا بررسی کردیم و آرام از همون

مسیر بدون اینکه گله ی زیردست متوجه

بشه برگشتیم عقب و منطقه عوض

کردیم.دو تا لاخ جلوتر رد چریک رو

دیدیم.مشخص بود که کجا از رفیق

جوون ترش جدا شده.جالب اینکه کمی

جلوتر از جایی رفته بود که رد هم به

جا نزاره.خودش رو به سنگلاخ رسونده

بود و پیچیده بود به بازی.نشستیم به

چای و صبحانه و صحبت.رفیقم گفت:

قول میدم،این برگشته جای دیروزی.منم

موافق بودم.از اینجا تا اونجا فاصله ی

هوایی حدود ۳ کیلومتر بود.تا ماشین

نزدیک تر بود اما ریسک بالاتری در مورد

دیده شدنمون داشت.لاجرم،پیاده و از

راست باد طی طریق کردیم.به تپه های

بالای ید رسیدیم.این قسمت باد پیچ های

عجیبی داره.تقریبا هیچ راهی برای چاق

کردن باد نداشت.فقط سعی می کردیم

از سره ها حرکت کنیم که اگر رم خورد

فرصت تیر کردن داشته باشیم.دسته ای

کله سبز هم درون سد مشغول بازی بودند.

از بالای روستا گذشتیم و از بیخ دره ی ..‌

و لابلای بوته های یال اسبی یک به یک

سر بالا شدیم و با احتیاط و دوربین کشی

و پاک کردن مناظر روبرو با سرعت خیلی

کم پیشروی کردیم.مامور سالخورده ی

همراه که سالهاست عمرش رو به شما

داده و اون موقع مامور هفتاد قله بود

و با وجود بازنشست شدن همچنان

در منطقه مشغول خدمت بود،از این

همه احتیاط ما تعجب کرده بود و پرسید:

چکار می کنید،چرا اینقدر معطل می کنید

و هر جا رو کلی دوربین می کشید؟

رفیقم جواب داد:شکار این منطقه با

مناطق شما فرق داره به کنار،این قوچ

رو اصلا یه چیز خیلی زرنگ تر در نظر

بگیر.تفنگچی های کل استان مدتهاست

درگیر این هستند.یه امتی رو مدتهاست

سر کار گذاشته.مامور خنده ای کرد و

گفت:مگه تخم حسین نباشی😁ساعاتی

بعد با توجه به کندی سرعت حرکت

به نزدیکی لوکیشین دیروزی رسیدیم.

در جایی مناسب و لابلای سایه سار

آوار سنگ های بزرگ مستقر شدیم و

دوربین کشی شروع شد.این قسمت منطقه

هم سنگ های رها شده از کوه زیاد داره

و هم گون های بزرگ و کمی دوربین کشی

از فواصل دقت بیشتری می طلبه.

خصوصا که در اون زمان از روز سایه

افتاده بود و دید رو کمی مشکل دار می کرد.

ادامه دارد...