ديباچه خاطرات هفتاد سال شكار پدرم
(خاندان محترم ابراهیمی)
قسمت اول
پاييزه روزي بود و من در طلاسازى استاد مصطفى زرگر دوست
خوب شكار و پيشكسوت ان زمان مشغول صحبت از فصل
گذر قوچ و ميش بودم ،
دوستان عباس طبيب زاده و سروان طاهرى و على خان
امرابادى همه در اين مبحث صاحب نظر بودند نيز حضور داشتند
همه سخن بر روى اين موضوع بود كه براى اخر هفته كدام
كوه براى شكار رفتن بهتر است
استاد مصطفى كه قد نسبتا كوتاهى و صورت سيه
چرده اى داشت موقع حرف زدن مدام به سبيلش
دست مى كشيد ودوست نداشت كسى نظرش را
رد كند و حالا او مطمعن بود همايون كوه بهترين كوه براى
زدن شكار گذر مى باشد و بر نظر خود پافشارى مى كرد ،
( در پاييز قوچ و ميش براى پيدا كردن منطقه بهتر و اماده
شدن براى زمستان به صورت خود جوش از منطقه كوه هاى
بلند مثل الوند و اشترانكوه و شهباز به طرف كوههاى كوتاه تر
و مناطق گرم تر جا بجا مى شوند )
و عباس طبيب زاده و سروان طاهرى بر نظر خود مبنى بر
اينكه كوههاى شمس اباد و تكيه و تنبلى بهترين مكان
هستند اصرار مى ورزيدند
من اين بحث را خسته كننده مى ديدم براى همين كمى
كنار تر همراه با على خان امرآبادى از گذر مردم در ان غروب
پاييزى در خيابان لذت مى بردم ،
انها گاه مى ايستادند و ويترين مغازه ها را بر انداز مى كردند
و گاهى با زنبيل هاى خريد خود در وسط بازار با همشهرى ها
و يا آشنايان دقيقه ها گپ مى زدند چرخ هاى باربران در حالى
كه قالى و يا بار هاى سنگين ديگرى را مى بردند بوسيله
پيرمردان خسته به جلو هل داده مى شدند و به مقصد مى رفتند ،
پر مردى كه وارد مغازه شده بود به اسرار قصد داشت يك
جفت گيوه را بفروشد به سروان طاهرى ، او كه ان زمان
رئيس كلانترى بود با يك دست اشاره مى كرد كه نمى خواهد
ولى پير مرد دست بردار نبود و يكسره در رساى گيوه هايش
سخن مى گفت و معلوم بود كه طاهرى از او خسته شده
و مزاحم بحث وى با دوستان است.
من كه اوضاع را نگاه مى كردم و طاهرى را خوب مى شناختم
فكر كردم الان است كه او از كوره به در رود و پير مرد سمج
را گوش مالى دهد ،
براى همين اورا به جمع خودمان كشيدم و از او پرسيدم
گيوه هايش از كدام ده مى باشد چون گيوه كفش سنتى
روستاييان منطقه اراك و حومه مى باشد و مثلا در سنجان
و كرهرود بيشتر كف ان را از پارچه كتان بافته شده درست
مى كنند كه مزيت ان سبكى و خنكى ان است، و براى رفت و
آمد در شهر خب بسيار راحت است.
اما بدرد شكار نمى خورد و در يك روز راه پيمايى بر روى
سنگلاخ هاى كوه كارش تمام مي شود ، من خودم در تابستان
و پاييز گيوه با كف لاستيك مخصوص سفارش مى دادم
برايم بدوزند كه بسيار براى راهپيمايى در هموار كوه عالى بود .
پير مرد كه از لهجه او معلوم بود از اهالى ده سنجان يا فيجان
است فورى جبهه شكارش را عوض كرد و در رساى گيوه اش
مشغول سخن رانى براى من شد ولى نيم نگاهى هم سروان
طاهرى داشت شايد كه او پشيمان شود و بخواهند بخرد ،
چند بارى برايش توضيح دادم كه اين گيوه بكار ما نمى ايد و
اگر اينكاره است مى تواند سفارش بگيرد و براى من ان طور
كه خودم مى خواهم گيوه بدوزد ولى او گوشش بدهكار
اين حرف ها نبود.
و حالا مشغول كشيدن استين و دست طاهرى بود و
مى خواست هرجورى كه شده يك جفت گيوه به او بفروشد.
من در گوشش به او گفتم مردك اين سروان طاهرى رئيس كلانترى
مى باشد تا دو تا كشيده از او نخوره ول كن برو ،
او كه شديدا جا خورده و ترسيده بود بود كيسه اى كه باخود به
داخل اورده بود را جا گذاشت و از درب مغازه بيرون رفت ، على
خان بيرون رفت و او را صدا زد تا كيسه اش را ببرد و استاد مصطفى
و من هم كمى پول روى هم گذاشتيم و به او داديم نمى گرفت
بهر حال با گفتن اينكه دستمان خوب است بهتر است بگيرد تا
سر چراغ است خوش يمن باشد.
راضى شد گرفت و رفت ،
على خان امر ابادى با صداى بلند به يك باره گفت قربانتان
برم اصلا اين حرف ها ول كنيد من يك بز را همه تابستان چاق
كردم مى خواهم نذر كنم بياييد پس فردا ان را ببريم ده آستانه
بكشيم و حالش را ببريم بعد اگر خواستيد مى رويم كوه قرق
در را جرگه مى كنيم.
(قرق در كوه نزديك ده آستانه مى باشد كه هنوز بقايای
دوران جنگلى بودن منطقه را دارد، در ان زمان خيلى از
دره هاى ان بيشه زار بور و هميشه گراز و قوچ وميش داشت
ولى ما خيلى كم براى شكار به ان منطقه مى رفتيم چون
دره هاى فراخ و گسترده اى داشت ورآه ماشين رو اطراف ان خوب نبود
هرچه ما اصرار كرديم كه ما شكارچى هستيم و اهل اين برنامه ها
نيستيم نذرى و اينجور چيزها را خودت برو انجا انجام بده راضى
نشد و از طرف ديگر به شكلى
استقبال از اين پيشنهاد شد شايد براى اينكه همه دوست
داشتند مبحث استاد مصطفى بسته شود ، در حين برنامه
ريزى براى جمعه برادرم عباس هم از راه رسيد و او با كلاه
شاپوى سياه و قامت راست خود با همه دست داد و سروان
طاهرى گفت عباس آقا اين على خان بزى را براى نذر قرار
است جمعه بياورد آستانه بكشيم تو هم بيا از صوابش فيض ببرى ،
ايشان هم كه اساسا بذله گو و خوش مشرب مى باشند ،
قبول كرد و با گفتن اينكه ثواب خوردن كباب بز قربانى دو
برابر است همه را خنداند.
با خريد كمى ميوه و بسا ط چاى و غير و و البته تعداد زيادى
سيخ كباب در كوله بار وسايل سفر بسته شد
ادامه دارد....