درود بر یاران همراه

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد

یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

 

 

ابتدا من و حسین اقا و کمی بعد با احتیاط داداش،

 

حمید،اقا صفر و مش فرزند هم به ما ملحق شدند.

 

هر کدام سمتی رو جستجو کردیم و پاییدیم.توی

 

شن سینه کش اون دست دره،چندتا جای خسب

 

(خواب)شکار بود.خیلی بهشون دقت کردم.دقیقا

 

هفت تا بود و مشخص بود که قوچ های کذایی

 

مذکور بودند.با دوستان صحبتی شد و دوباره

 

مشغول پاک کردن سینه کش و دره ها و نسارهای

 

روبرو تا عمق و انتهای افق دیدمون شدیم.نیم

 

ساعتی دوربین کشیدیم و خبری نبود.نشسته

 

و خیلی با احتیاط خودمونو کمی جلوتر کشیدیم

 

تا زیر دستها رو هم بهتر ببینیم و پاک کنیم.ناگهان

 

حسین اقا به ما اشاره کرد که تکون نخورید.به

 

انگشت به زیر پامون اشاره کرد.اروم سرک

 

کشیدم و حدود 100 متری زیر پامون 6 قلاده

 

گرگ دیدم.4 تاشون نشسته بودند و دوتا

 

سرپا و به سمت بالا نگاه می کردند.مشخص

 

شد که چرا شکارها در اون اطراف نبودند.کمی

 

به عقب برگشتیم و قضیه رو به رفقا گفتیم.

 

حمید و مش فرزند افتادند به التماس که گرگها

 

رو بزنیم.داداش که فقط شنونده بود و چیزی

 

نمی گفت.حسین اقا موافق زدن نبود و البته

 

چیزی هم نگفت.حمید اسلحه ی سرپرش رو

 

جلو اورد و گفت:بل یی تیر بننازم سی شون.

 

حسین اقا سری با بی میلی تکون داد که نه

 

تایید بود و نه غیر.توی این حین،صدایی اومد

 

که همگی ساکت شدیم.بیشتر گوش دادیم.

 

صدای راه رفتن و نفس نفس زدن بود.همگی

 

به زمین چسبیدیم.از زیر دستمون اول یکی

 

و سپس دومین گرگ نمایان شدند.به محض

 

دیدن ما سر جاشون میخکوب شدند.فاصله

 

حدود 10 متر و انگار به چیزی که می دیدند

 

شک داشتند و به قولی:چشمهاشونو کمی

 

مالیدند که مطمئن بشن.صدایی و جنبشی

 

نه از جانب ما بود و نه اونها.ناگهان لوله ی

 

اسلحه ی سرپر حمید رو،بالای سر خودمون

 

دیدیم.حسین اقا که این صحنه رو دید فریاد

 

زد:ننداز.چکار می کنی که... گرگها تازه به

 

خودشون اومدند.و مسیر اومده رو سر و ته

 

کردند و د در رو.حمید چند قدمی ازمون رد

 

شد و صدای تیرش بلند شد.بلافاصله صدای

 

زوزه ی دردناک گرگها هم به گوشمون رسید.

 

جلوتر رفتیم.گرگی درشت کمی پایین تر روی

 

شن ها دراز به دراز خوابیده بود.هم حمید خوشحال

 

بود و هم مش فرزند.من و حسین اقا دوربین به

 

چشم سره ها رو مد نظر داشتیم که در صورت

 

رم خوردن شکارهای کذایی به دلیل شنیدن

 

صدای تیر،اونها رو ببینیم.

 

توی یال اخری و نرسیده به اسمون گدار چند

 

تا نقطه ی سیاه در حال جستن بود...

دوربین رو به چشم بردم.یه دسته گراز که اولی

 

به طور عجیبی از باقی گله،بزرگ تر بود.صدای تیر

 

رو شنیده و تشخیص نداده بودند که از کدوم سمت

 

هست.کمی به سمت مخالف و دوباره تغییر جهت

 

دادند و بغل دار به سمتمون اومدند.من و حسین اقا

 

در پناه سنگی نشستیم.به فاصله ی 200 متری ما

 

رسیدند.اروم برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم.

 

بچه ها رو ندیدم.ظاهرا اونها هم بر حسب تجربه با

 

دیدن حالت احتیاط ما،مخفی شده بودند.گرازها گیج

 

شده بودند و نمی دونستند چکار کنند.گراز بزرگ

 

سر گله از باقی عقب تر مونده بود.

اونقدر اومدند تا به فاصله ی خیلی نزدیک ما رسیدند.

 

حسین اقا،سنگی برداشت و منتظر موند.فهمیدم که

 

قصد تیراندازی نداره.نیم نگاهی به زیر زانوم انداختم،

 

سنگ مناسبی رو دیدم.خیلی اروم برداشتمش و

 

منتظر موندم تا نزدیک تر بشن.زیر پامون،حالت

 

گرده ای داشت که در اون قسمت برای لحظه ای

 

از دیدمون افتادند.با حسین اقا و حمید اهسته به

 

سمتشون رفتیم.فاصله حدود ده متر بود.سه نفری

 

سنگها رو پرتاب کردیم.حیوون ها اصلا انتظار دیدن

 

ما رو توی اون فاصله نداشتند.انچنان وحشت کردند

 

که جیغ می زدند و دمهاشونم سیخ بود و مسیر

 

مخالف رو با سرعت در پیش گرفتند.از بالا یکی از

 

بچه ها داد زد که بزنید.گرازها یه لحظه ایست کردند

 

و دوباره با سرعت بالاتر ادامه دادند.فقط گراز درشت

 

گله،گاهی توقف می کرد و نگاهی به سمت ما

 

می انداخت و مشخص بود که داره بهمون گوشزد

 

می کنه که،اهل باج دادن نیست و ترس زیادی

 

ازمون نداره.از اون نر گرازهایی بود که،اگر تیری

 

می شد،مثل بولدوزر از روی ادم به راحتی رد

 

می شد و به راحتی به کشتن میداد ادم رو.

 

گرازها دور شدن و مش فرزند با غر غر نزدیکمان شد.

 

رو به ما گفت:روله ها،پ شتو تیر در نکردید.ای لامصبا

 

پدرمینه در کردن.انگور نه هشتن بمون ه د باغا.حسین

 

اقا جواب داد:اول اینکه اومدیم شکار قوچ و اون گرگ ها

 

رو هم چون بهت قول داده بودم تیر انداختم.دوم:این

 

بدبختها که الان توی کوه هستن و مدرکی وجود

 

نداره که نشون بده خرابکاری باغات کارشون بوده.

 

نگران نباش،یه شب میریم باغ و اونجا عاملین

 

خرابکاری رو مجازات می کنیم.کمی اخمهای

 

دائمیش باز شد و اما مشخص بود،زیاد قانع

 

نشده.از اینجا به بعد،دو تا راه داشتیم یا به

 

سمت راست و انتهای رشته کوه که به سمت

 

عمق منطقه و صخره و مراتع مرتفع زیر دستش

 

منتهی می شد بریم که این خود تازه اغاز یه

 

سر حداقل دو روزه تازه تونم برای یک سمت

 

رشته کوه رو گشتن بود.راه دوم،دور زدن و

 

برگشتن همین مسیر،امده بود.که البته این

 

مسیر هم نهایتا با احتساب دوربین کشی و

 

گشتن چند تا دره ی اتفاقا شکارگیر،نهایتا چند

 

ساعته و تا قبل از بعد از ظهر،به پایان می رسید.

 

همونجا کوله ها رو زمین گذاشتیم و به سایرین

 

دستور دم کردن چای داده شد و من و حسین

 

اقا،کمی به رد زنی سر گردنه ی بالادست

 

مشغول شدیم.حسین اقا گفت:قطعا این

 

دسته ی گرگ اجازه ی توقف به شکار رو این

 

حوالی نداده.بخواییم بریم سمت حصار،خیلی

 

راهه و اذیت میشیم.بخوایم برگردیم و دور بزنیم

 

احتمال دیدن شکار 50 درصدهدر حین صحبت،

 

کمی زیر دست گردنه،رد تقریبا تازه ی شکارها

 

رو دیدیم.مشخص بود که با دیدن گرگها متواری

 

شدند و جالب اینکه گرگها همونجا مونده بودند

 

و تعقیبشون نکرده بودند.رد رو ادامه دادیم و

 

متوجه شدیم که دقیقا به مسیر برگشت و

 

کوتاه مورد نظر رفتند.پنج تا رد درشت که

 

مشخص بود،همگی قوچ هستند.نشاط

 

دوباره ای به جانمان راه پیدا کرد.خیلی امیدوارتر شدیم.

 

خصوصا اینکه توی یکی از دره های مهم تیر انداخته بودیم

 

و من حس کردم امروزمون خراب شده.کمی ردها رو دنبال

 

کردیم.اما بادمون خراب بود و نهایتا تا حدودی بیشتر

 

نمی شد روی رد رفت و احتمال داشت که شکارها

 

توی دره ی ... باشند.ناگزیر کمی سربالا رفتیم و

 

صخره ی بزرگ بالادست ... رو با مشقت در حال

 

دور زدن شدیم.دسته ی بزرگی کبک از اطرافمون

 

پرید.اونقدر زیاد بودند و به تناوب پریدند که،کلافه

 

شده بودیم.قرار گذاشتیم که برف بارید یک روز

 

بیاییم سراغشون.کمی نشستیم و نفسی

 

چاق کردیم.حسین اقا گفت:احتمال زیاد شکارها،

 

اگر دوباره رم نخورده باشن،همون دره موندگارند.

 

اونجا هم باشند،کارمونو راحت کردند.دره کوچیکه

 

و دزده روی خوبی داره.خیلی امیدوار بودیم و

 

خوشحال.چرا که ردهای درشتی دیده بودیم

 

و مطمئن بودیم قوچ های زفت و درشتی

 

داخلشون هست.دوباره حرکت کردیم.از

 

اون محلی که طی طریق می کردیم،کمی

 

بی عوارض طبیعی بود و خیلی باید با احتیاط

 

و دوربین کشی دور دست ها جلو می رفتیم.

 

همین قضیه باعث کندی سرعت حرکتمون

 

شده بود.حدود 500 متری جلوتر به سرکش

 

می رسیدیم و اونجا حداقل نیم ساعت

 

دوربین کشی مناطق پیش رومون رو داشتیم.

 

به محل مورد نظر رسیدیم و من و حسین اقا

 

و حمید پشت مواضع مناسب قرار گرفتیم و

 

دوربین رو به چشم ها اوردیم.هر کدوم نقطه ای

 

رو در نظر گرفتیم و مشغول دوربین کشی شدیم.

 

حدود 800 متر جلوتر در پناه سنگی بزرگ حرکت

 

مشکوکی دیدم.سایه بود و خیلی مشخص نبود.

 

دقت و تمرکز کردم روش اما تکان نمی خورد و

 

هر چی بیشتر دقت کردم کمتر دستگیرم شد.

 

به حسین آقا و حمید هم موضوع رو گفتم.سه

 

نفری زوم کردیم روی اون نقطه و لحظاتی نگاهش

 

کردیم.چند دقیقه بعد غیب شد.حسین آقا گفت:

 

یه حیوونه.اما مشخص نشد چی هست.تکون

 

نخورید تا ببینیم چی میشه.حدود 10 دقیقه

 

بعد شاخ های قوچ با ابهتی اروم اروم از پشت

 

سنگ نمایان شد.ابتدا شاخ هاش و سپس سر

 

و بدنش.حدود 9-10 سال به نظر می رسید.

 

فاصله زیاد بود و خیلی قابل تشخیص نبود.کمی

 

بعد نیز قوچ دوم که کمی کوچیک تر به نظر

 

می رسید.یکی یکی اومدند تا سه قوچ 5-6 تا 9-10

 

و 4 تا میش و بره که کلا 7 تا شکار شدند.راه دزده

 

کش و نزدیک کردن نداشت.فاصله ی بینمون یه

 

دره ی عریض با شیب تند و سنگلاخ و بدون

 

عوارض مناسب بود.تنها راه برگشت به عقب

 

و سربالا شدن و با توجه به باد مناسب نزدیک

 

کردن از بالای سرشون بود.در حال صحبت در این

 

رابطه بودیم که شکارها،خود به خود کمی به

 

سمتمان اومدند.با این اوصاف تکان خوردن منطقی

 

نبود.به پشت پناه سنگ و بوته ها خزیدیم و

 

نگاهمان بهشون بود.حدود 200 متری اومدند و به

 

فاصله ی حدودا 500-600 متری ما رسیدند.دوتا از

 

قوچ ها روی شن ها رو کنار زدند و سینه به خاک

 

نشستند.مطمئن شدیم که،برای خوابیدن در این

 

شن ها به این سمت اومدند و فعلا مدتی رو

 

همینجا تشریف دارند.کمی صبر کردیم تا باقی

 

گله هم آروم شدند.به بالا دستشون نگاه کردیم.

 

درختچه و صخره ی بزرگی درست حدود 200

 

متری مافوقشون واقع شده بود.من،داداش مش فرزند

 

و حمید اونجا موندیم و قرار شد حسین آقا جوری

 

تیر بندازه که باقی گله به سمت ما بیاد.حسین اقا راه افتاد

 

و خودش رو کمی بعد به مافوق درختچه رسوند.با دوربین

 

نگاهش می کردم.حدود چند دقیقه ای طول کشید تا

 

اسلحه رو مسلح کرد و قراول رفت.دوباره سرش رو بالا

 

اورد و باددوربین دوچشم نگاهی به پایین کرد و نگاهی

 

به ما انداخت.باز هم پشت اسلحه رفت.مطمئن شدم

 

که این دفعه دیگه،تیر میندازه.لحظاتی بعد صدای گلوله

 

بلند شد.صدای تاپس برخورد گلوله بلافاصله بعد از

 

شلیک به گوشمون رسید.دسته ی شکار مستقیم

 

به سمتمون اومد.قوچ درشت توشون نبود و این

 

خوشحال کننده بود.سر دسته میشی درشت و

 

روزگارها گذرونده بود و به دنبالش باقی گله.