درود عزیزان همراه

 

 

 

 

 

دودی که بلندست ازین مطبخ گرم 

 

در اصل همان اه دل ما فقراست

 

نگاهی به گذشته و حال اوضاع و احوال طبیعت

 

و اتفاقاتی که در اون افتاده از خشکسالی بگیر تا

 

نوسان و کاهش تعداد وحوش،هر طبیعت دوستی(از کسی

 

که اسلحه به دست مجاز و غیر مجاز،کوهنورد،

 

عکاس که البته این قشر نوظهور هستند و نمیشه

 

زیاد به گذشته نسبتشون داد و ...)هم متعجبه و

 

هم غمگین.روزگاری رو یادم میاد از دهه ی شصت

 

و حتی تا اوایل هشتاد،رودخانه ها لبریز،قنوات و

 

چشمه ها پر اب،به طوریکه اب مازاد انها همواره

 

در دشتها هرز می رفت،از بارندگی هایی که واقعا

 

غیر قابل کنترل بود،کوچه هایی که گاهی تا بالای

 

کمر برف داشت و تردد غیر ممکن بود،طبیعتی که

 

حتی وحوش به دلیل امنیت،گاهی بارش و سرمای زیاد

 

تا داخل سکونت گاهها تردد داشتند

 

و ابادانی از در و دیوار طبیعت می بارید.یادم میاد،

 

نوجوون بودم و تازه موتورسواری یاد گرفته بودم.

 

فصل پاییز بود و برای شکار مرغابی رفتیم سمت

 

قره کهریز.پدر با اسلحه از روی درختان تل انبار

 

شده ی در نتیجه ی سیلاب بر روی رودخانه رد شد.

 

من ماندم و موتور یاماها 125 این سمت.به سیلاب

 

خروشان که نگاه می کردم،لرز به بدنم می افتاد.

 

پدر ذاتا من رو ادمی نترس و جسور بار اورده بود.اما

 

گاهی از جسارت پدر توی سر و کله زدن با مشقات

 

طبیعت می ترسیدم.(شب و روز و زمستون و تابستون

 

تنهایی بیابون و کوه رفتن،گرفتن و سر و کله زدن با

 

انواع افعی های خطرناک منطقه و ... کارهای خطرناک

 

دیگر که همواره مادرم از کارهاش استرس می گرفت و

 

ناراحت بود)می دونستم که الان به من دستور میده،

 

با موتور بزنم به اب.دقیقا ثانیه ای از این فکر نگذشته

 

بود که گفت:با موتور بیا این سمت.نگاهی با خجالت

 

توام با ترس بهش کردم و جواب دادم:نمیشه!دوباره با

 

تحکم گفت:بیا نترس!اینبار هم جواب دادم:اب منو

 

می بره.با عصبانیت اسلحه رو زمین گذاشت و بهم

 

دستور داد که برم پیشش.هیچ کس رو مثل پدر ندیدم

 

حواسش به اسلحه و مهمات باشه و سختگیری و احتیاط

 

تا اون حد.هیچ وقت از اسلحه ش توی طبیعت

 

دور نمی شد.گاهی من و پسر عمه که اتفاقا هر دو

 

شاگرد پدر در طبیعت بودیم،با تفنگ بادیمون در شکار

 

پرنده همراهیش می کردیم.هر با از دور و نامحسوس

 

زیر نظر می گرفتمون و کافی بود اشتباه کوچکی

 

بکنیم.سربع به ما گوشزد می کرد.بارها گفت:اسلحه

 

هر چند خالی رو به سمت هیچ کس نشانه نرید.سر

 

اسلحه همواره به سمت بالا باشه.اسلحه رو بی دلیل

 

پر نگه ندارید و اسلحه ی پر را دست کسی ندید.قبل

 

از مسلح کردن داخل لوله رو همواره بررسی کنید.از

 

کسی مهمات دست پر نگیرید.فشنگی در صحرا پیدا

 

کردید،به هیچ وجه شلیک نکنید.حتی یک بار یک نفر

 

رو در فاصله ی بالای  یک کیلومتر با اسلحه ی بادی

 

نشانه رفتیم.اسلحه رو از دستمان گرفت و مدتی

 

بهمون نداد.با گلایه پرسیدیم:اونکه توی برد اسلحه

 

نبود؟جواب داد:می دونم.اما وقتی اینجوری راحت

 

برای هر چیزی نشانه بگیرید،دستتان هرز میشه و

 

عادت می کنید به قراول رفتن به طرف انسان و هر

 

هدف متحرک دیگری.

 

 

رفتم و پیش اسلحه که رسیدم،برگشت اون سمت

 

رودخانه و سوار موتور شد و زد به اب.چند متری بیشتر

 

نیامده بود که،شدت جریان اب،موتور و پدر رو واژگون

 

کرد.بلافاصله بلند شد و موتور رو به هر مکافاتی بود

 

از اب عبور داد.این طرف که رسید پیشش رفتم.سریع

 

اتشی درست کرد و خودش را خشک کرد.بهش گفتم:

 

دیدی گفتم:خطرناکه و نمیشه رد شد.اون همه به

 

من فشار اوردی که بیا و ...

 

اون رودخانه دیگر از بعد از دهه ی هشتاد به خود

 

سیلاب که هیچ،اب هم ندید.در کنار اون رودخونه 

 

انواع وحوش زندگی می کردند.انواع پرنده و چرنده.

 

در نهایت هم پس از رسیدن به اراک،اب ان صرف

 

باغداری و سبزی کاری های وسیع سنجان و

 

کرهرود می شد.قطعا دلیل تمامی این مشکلات

 

زیست محیطی خود ما بودیم.بی برنامگی و نااگاهی

 

و ناکاردانی مدیران و ... برای کشوری مثل ایران در

 

منطقه ای خشک و کم اب،این طیف وسیع گله داری

 

و کشاورزی ان هم به صورت سنتی و کاملا خارج

 

از عرف،چه لزومی داشت؟چرا ما باید به این طرز

 

اسف بار،زمین را شخم می زدیم،چاههای عمیق

 

کشاورزی و صنعتی حفر می نمودیم،سدسازی های

 

غیر اصولی می کردیم،گله های چندین صد و هزار

 

راسی در مناطق بکر و طبیعی حتی در پارکهای

 

ملی که حتی تردد انسان نیز با اخذ مجوزات از مراجع

 

ذی صلاح لازم و میسر است را رها می نمودیم و این

 

همه دست اندازی به طبیعت و به هم زدن سیستم

 

را انجام می دادیم و دلیل اصلی وضعیت حال حاضر

 

می بودیم؟!وضعیت صنایع و پالایشگاهها و نیروگاهها

 

و سوخت غیر استاندارد به کنار.

 

شیشه نزدیک تر از سنگ ندارد خویشی،

 

هر شکستی که به هر کس برسد از خویش است.

 

دهه ی شصت شمسی بود.سال دقیقش رو یادم نیست.

 

من کودکی دبستانی بودم و یادم هست که تازه به منزل

 

بزرگ و باصفای ویلایی که پدر با هزار مشقت و پول کارمندی

 

و وام با دست خود ساخته بود،نقل مکان کرده بودیم.خانه ای

 

که هنوز و پس از ان همه داستان و اشتباهات اقوام پدری در

 

کار و تجارت و سرمایه

 

گذاری در کار و ... برایش پیش امد لاجرم به فروش

 

رفت و پول حاصل نیز هیچ و پوچ و الان بعد از

 

نزدیک به 4 دهه از گذران زندگی من،به رویایی با تمام خاطرات

 

زیبایش برایم تبدیل شده.در خاطرات شکار اوایل دهه ی نود

 

به طریق اشنایی پدر با مرحوم حسین گودرزی اشاره نمودم.

 

همینک نیز شرحی مختصر از ان را بیان میدارم برای التفات

 

دوستانی که در جریان امور نیستند.پدر با شوهر خاله ی

 

بنده،اقا صفر،که اصالتا اهل روستای مرواریدر از توابع توره

 

هستند(و این روستای زیبای کوهستانی در کوهپایه ی

 

رشته کوه راستوند اراک واقه شده و هم مرز استان

 

مرکزی و استان لرستان و استان همدان هست.)به

 

شکار می رفتند.اقا صفر نیز همسایه ی مرحوم گودرزی

 

در محله ی چشم موشک اراک بودند و ایشان نیز بارها

 

برای شکار با یکدیگر همسفر شده بودند. 

 

 

تا اینکه،عموی بزرگتر بنده در جریان این جمع

 

شکار و خاطرات شکارشان قرا گرفت و با درخواست

 

از برادرش یا همان پدر بنده،با تیم شکار و میرشکار

 

معروف،مرحوم گودرزی اشنا شدند و برنامه های

 

شکار شروع شد.

اولین برنامه ی شکار نیز در همان رشته کوه راستوند

 

غربی در نزدیکی مرز ارام و ملایر گذاشته شد و

 

اتفاقا در همان سفر شکار هم قوچی خوب صید

 

گردید و اشتیاق ایشان به ادامه ی این راه و شکار

 

بیش از پیش گردید.

 

ادامه دارد....