با تیر تفنگ روسی ات می رقصم!

 

با شال قشنگ طوسی ات می رقصم!

 

گور پدر دلی که عاشق شده است

 

می آیم و در عروسیت می رقصم!

 

 

با سلام خدمت دوستان شکارچی و طبیعت

 

دوست اخص خصوص همقطاران قدیمی. در این

 

وانفسای روزگار بی رحم و بارش تگرگ نا امیدی بر

 

روز و شام ملت شاید دیگر بحث شکار و خاطراتش

 

محلی از اعراب  بنظر نرسد، اما بقول یک ضرب المثل

 

رومانی با این مضمون که همه چیز می تواند خوب

 

و خوش باشد بشرطی که مصائب را کراراَ با هم

 

در میان نگذاریم شاید شکار و خاطراتش ما را از

 

این اوضاع بلکه به قدر دقایقی برهاند. کوتاهی

 

سخن خواستم در جهت اجابت امر جناب فراهانی

 

در خصوص ذکر خاطرات شکار چند خطی به

 

یادگار بنویسم تا اگرمقبول افتاد در وبلاگ وزین

 

ایشان برای دوستان گذاشته شود. چند سالی

 

است دل و دماغ شکار رفتن در من بطور محسوسی

 

کم شده بود و اگر هم می رفتم دست به تفنگ نمی

 

شدم. امسال تلنگری برایم اتفاق افتاد که باعث

 

شد هجمه مشغولیت ها را رها کرده بیشتر به کوه

 

و صحرا بروم در حدی که شاید تلافی چند سال

 

گذشته هم بنوعی شد. ابتدای امر خواستم

 

خاطره قدیمی تر بگذارم اما دیدم زیاد از قدیم

 

و تفنگ سرپر و گله های قوچ و قطار تکه گفته

 

ایم که شاید جوانتر ها را زیاد خوش نیاید و

 

بلکه هم بگویند این فسیل های زنده در آن

 

دوران سوزنشان به اصطلاح گیر کرده است، از

 

اینرو به مصداق این بیت شعر " گر هنر

 

داری بپرور همچو سعدی چامه ای/ تا نگویندت

 

که شاعر نیستی تصمیم گرفتم از یکی از

 

شکارهای اخیر برای دوستان مطلب بگذارم.

 

دی ماه سال نود و هشت خورشیدی بود که

 

باران خوبی در جنوب خراسان آمد و البت کوه

 

ها را هم سرتاسر سپید پوش کرد. این سال بر

 

خلاف چند سال پیش مرتبا هر هفته به شکار

 

رفته بودم و جز مدت کوتاهی که مسافرت بودم

 

تقریبا از آخر مهر هر هفته برنامه کوه و شکار

 

به قرار  بود. اما چون برف بدرد خوری نباریده بود

 

با ماشین کمک دار به کوه نرفته بودم. آشنایی

 

با یکی از دوستان شکارچی جوان مزید بر به

 

جریان افتادن برنامه های شکار مثل سابق شد.

 

حوالی ساعت ده صبح در محل کار همدیگر را

 

ملاقات کردیم و گفتیم این هوا جان می دهد

 

برای رفتن به شکار . قرار شد عصر برویم تا شب

 

رو در کوه بمانیم و صبح اگر چیزی دیدیم شکار

 

کنیم. عصر به خانه رفتم و کوله شکار را وارسی

 

کردم و به اندازه 3 وعده نان برای دو نفر و مقداری

 

روغن و گردو همه را در توبره چپاندم و کیسه

 

خواب و لباس های پر دود شکار رو هم برداشتم.

 

تویوتا 5/4 که بیش از 6 ماه می شد که استارت

 

هم نخورده بود را برانداز کردم و بعد از وصل کردن

 

کلیپ باطری اونو از خواب 6 ماهه بیدار کردم.

 

نمی دانم چه سری است برف که می آید تب

 

شکار و کوه بجان آدم می افتد. بدنبال دوستم

 

(محسن)رفتم و اونو هم برداشتم و رفتیم به

 

سمت کوه! حوالی غروب به دل کوهستان

 

رسیدیم. دامنه ای که برفش آب شده بود

 

و آخرین اشعه های خورشید هنوز نوازشش

 

می کرد رو دوربین کشیدم 3 تا میش در حال

 

چریدن بودند

 

 

که دو تاشون

 

واضح بود که آبستن هستند. روی کنگره ها رو

 

پاک کردم اما قوچی ندیدم. چند کوله (کُله یا کومه)

 

دامداری قدیمی توی کوه بود که قصد داشتیم شب

 

رو اونجا بمونیم. نگاهی بهشون انداختیم و یکی که

 

اجاق داشت رو انتخاب کردیم. در مسیر چند

 

کنده درخت هم برداشته بودیم که در فرصت غروب

 

آفتاب اونها رو اره کردیم و به اندازه دلخواه در

 

آوردیم. بیرون کوله آتشی روشن کردیم و

 

بساط چایی محیا کردیم

 

 

 دو تار

 

آورده بودم و در آن هوا هوس کردم یک مقام

 

بزنم و با دوستم ساعتی رو از دنیا فارغ و محو

 

 

زبانه های آتش و زخمه دوتار شدیم.

 

 

یک گردن شکار از سابق آورده بودم که داخل

 

دیگ زودپز انداخیتم و برای شب آبگوشتش

 

کردیم و جای دوستان خالی لذیذ شده بود، داخل

 

کیسه خواب ها فرو رفتیم و کم کم بادی که

 

از روی برفها می آمد سرمایش را به رخ ما

 

می کشید. خوشبختانه کنده های زرد آلو برکت

 

خوبی داشت و تا سحر دوام آورد و هر دو ساعت

 

بیدار می شدم و یکی دو کنده روی آتش می

 

گذاشتم. سحر گدا جوش رو کنار آتیش گذاشتم

 

و دوباره چشمام رو بستم، خیلی نگران زود بلند

 

شدن نبودم چون در دل کوه بودیم البته در نظر

 

داشتیم کمی دورتر برویم تا یکی از کوه هایی

 

که می شناختم و میدانستم قسمت آفتابگیرش

 

باید محل حضور شکار ها باشد را ببینیم. با صدای

 

قل قل گداجوش چشم هایم را باز کردم، دوستم هم

 

بیدار شد و پس از دو گانه ای و چای و لقمه ای نان

 

به راه افتادیم. هوا سفید شده بود و حسابی سرد

 

بود. روی برف ها قدم می گذاشتیم و به دل دره

 

می رفتیم. کوه ها یکدست سفید بود و فقط قسمت

 

های آفتاب گیر یا بقول ما پاتو برفش باز شده بود.

 

خوشبختانه باد از جلو می آمد و نیازی به باد چاق

 

کردن نداشتیم. به گذر اول که رسیدیم

 

خورشید طلوع کرد. چند دقیقه ای صبر کردیم

 

تا کوه روشن بشه. همه جا رد شکار بود بهمین

 

خاطر دوربین کشی ارجح تر از رد زنی بود، چون

 

برام واضح بود شکار ها در کوهستان هستند.

 

روی یال گدار، اولین قوچ رو دیدم. بدنبالش دو

 

میش روی گدار آمدند و پشت سرشان بقیه

 

گله که همگی قوچ بودند قطار شدند

 

 

 واقعیت تلخی که شاهدش

 

هستیم اینه که زیاد شدن گرگ ها و سگ های

 

گله در کوه ها باعث شده که میش های آبستن

 

بخصوص در زمان برف خیلی آسیب پذیر شده و

 

متاسفانه براحتی طعمه می شن و این شده که

 

تعداد میش ها در گله ها کم شده. توی ذهنم

 

نقشه کشیدم که چه مسیری رو برای رفتن

 

انتخاب کنم. می دونستم شکارها قصد رفتن به

 

اون دامنه آفتاب گیر رو دارن بهمین خاطر می خواستم

 

زودتر از اون ها به اونجا برسیم. با توجه به مسیر باد

 

بایستی میزدیم توی نسار کوه و از توی برف ها

 

می رفتیم. شروع به حرکت کردیم. حدود 4 تا یال

 

رو باید رد میکردیم. ضخامت برف حدود 20 سانت

 

بود اما روی یال گاهی به 40 و حتی 50 سانت هم

 

می رسید. چاره ای نبود و از توی برف ها رفتیم

 

و رفتیم. روی یال مجدد دوربین انداختم آثاری از

 

گله مد نظر نبود و احتمالا لابه لای یک شیله

 

داشتند پائین میرفتند. در آفتاب گیر زیر دستمان

 

یک شیشک بود تقریبا توی 80 متری، اطرافش

 

رو پائیدم چیزی نبود. عکسی ازش انداختم

 

 

و دوباره رفتم سمت نسار کوه

 

و به مسیر ادامه دادیم. رفتیم در کمرکش آفتاب

 

گیر مد نظرم توی راست باد پشت لاخ سنگ ها

 

نشستیم. دوربین انداختیم. یک قوچ روی گدار

 

آمد، معلوم بود قوچ سره هست و آمده تا منطقه

 

رو برانداز کنه چند لحظه بعد میش و بره از شیله

 

برفی بالا اومدن و توی پاتو مشغول چرا شدند.

 

بعد یک شیشک آمد که از آن شیشک قبلی

 

بزرگتر بود ، از میش ها رد شد و بدنبالش همان

 

قوچ سر هم آمد که می خورد 5 یا 6 ساله

 

باشد. شیشک دقیقا مقابل روی ما بالا می آمد

 

و قوچ هم دنبالش. کمی بعد از اونها سه تا قوچ

 

4 تا 5 ساله هم از شیله برفی آمدند بالا و رفتند

 

سمت روبروی ما، شیشک رسید تا 100 متری

 

ما، فقط داشتم از لای سنگ و بوته ها نگاهش

 

می کردم. سه تا قوچ دیگر هم که ظاهرا تتمه

 

گله بودند از شیله برفی بالا آمدند و توی پاتو

 

بدنبال سه قوچ اولی رفتند. شیشک رسیده بود

 

به 60 متری و حدود 5 متری پشت سرش قوچ

 

سر هم می آمد بالا. آرام دست به تفنگ شدم.

 

خیلی روبرو می آمد دید خوبی نداشتم. آمد توی

 

40 متری و کمی مسیرش را به چپ منحرف

 

کرد و بغل دار شد. بدنبالش قوچ سر هم آمد.

 

حدود 10 متری بصورت عرضی از مسیر منحرف

 

شدند اما همچنان بالا می آمدند. دوتا از قوچ های

 

گروه سه تایی اول هم بالا آمدند. شیشک به موازات

 

ما قرار گرفت در فاصله ای حدود 15 متر بدنبالش قوچ

 

سره هم آمد. در عین حالیکه فاصله بسیار نزدیک

 

بود اما کمترین تکان خوردنی باعث می شد که

 

همه چیز خراب بشه. ضامن تفنگ رو آزاد کردم اما

 

هر چه حساب و کتاب کردم دیدم نمی شود در این

 

حال بیرون بیام. کمی وقت تلف کردم تا شیشک و

 

قوچ سر از ما رد شدند. موقعیت بهتری ایجاد شده

 

بود و توی دست راستم قرار گرفته بودند و حدود

 

35 متری محل کمین ما بودند، خواستم سرم را بالا

 

بیاورم که دسته سه تایی آخر تقریبا به حالت دوان

 

دوان بسمت بالا کشیدند چند لحظه بعد بقیه هم

 

بالا اومدن. برای لحظاتی کاملا روی زمین پهن شده

 

بودیم و هیچ چیز رو نمیدیدیم . وقتی مطمئن شدم

 

هنوز شکارها هستند سرم رو بالا آوردم تا ببینم

 

چرا شکارها بالا رفتند. با چشم غیر مسلح چیزی

 

ندیدم. دوربین انداختم در دل دره مقابل یک جفت

 

گرگ در مرز برف و زمین خشک نشسته بودند

 

تقریبا توی فاصله 2000 متری. اطراف را با ملاحظه

 

فراوان وارسی کردم. قوچ و شیشک روی لاخ بالا

 

دست ما در فاصله 60 متری بودند

 

 

سه قوچ در جلوی ما تقریبا در همان حدود 50 الی

 

60 متر  و سه قوچ دیگر هم پائین

 

 

دست توی فاصله 80 متر

 

 

میش ها

 

رو نمی دیدم. با گوشی تلفن از شکارها چند عکس

 

گرفتم. تفنگ رو آروم آروم جلو دادم. سه قوچ روبرویی

 

هم تیر بخط شده بودند می شد هر سه تا رو زد

 

 

 اما بجز یکی دو تای دیگه جوون

 

بودند و من قوچ سره که بالای سر ما بود رو مد

 

نظر داشتم که حدس می زدم 6 سالی باید داشته

 

باشد. باز هم صبر کردم. از نگاه های دوستم معلوم

 

بود خیلی دارد حرص می خورد که چرا شکارهای

 

در آب نمک خوابیده را نمی زنم. او هم با گوشی

 

مشغول گرفتن عکس و فیلم از شکارها بود. قوچ های

 

جلویی باز هم توی هم رفتند و موقعیت همتیر ایجاد

 

شد. دوستم اشاره کرد که بزنم اما سرم را به

 

نشانه نفی تکان دادم. شکارها به چرا افتادند و

 

حالا فرصت بود تا سرم رو بالا بیارم. بسمت

 

راست چرخیدم و بچه قنداق تفنگ رو روی

 

بازوی دوستم که دراز کش بود گذاشتم

 

و قنداق رو به شونه چسبوندم. روی قوچ بزرگ

 

به سمت من بود و اگر میزدم می خورد به صورتش.

 

به حالت نشانه روی، روی مگسه سوارش کردم

 

تا لحظه ای که سرش رو بچرخونه به گردنش بزنم.

 

نیم نگاهی به سمت چپ کردم که دیدم یکی از

 

قو چ های دسته سه تایی که اتفاقا به 5 سال

 

میخورد جدا شده و بسمت بالا میره. همونطور

 

که تفنگ رو بسمت قوچ سر داشتم متوجه

 

شدم که قوچ سر هم متمایل به پائین اومدن

 

شد و بغل داد. خلاصی ماشه رو گرفتم و

 

مگسک رو زیر دستش چسبوندم چند قدمی

 

آمد و بعد قوچ پائین دستی آمد جلوی تفنگ.

 

از زیر دست و شکمش شونه و دست قوچ

 

سر که تقریبا 5 متری بالاتر از قوچ 5 ساله بود

 

دیده می شد. تصمیم گرفتم هر دو تا رو بزنم!

 

فاصله بینشون زیاد تر از این بود که بشه به

 

چهار پاره اعتماد کرد. تصمیم گرفتم از زیر دست

 

قوچ 5، قوچ سره رو نشونه بگیرم و مگسه رو

 

لبه به لبه زیر سینش قرار دادم تا حداقل یه

 

چهارپاره سر کنه و به اولی بخوره و الباقی

 

تمرکزشون روی قوچ سر باشه. این وقایع در

 

حد 10 ثانیه اتفاق افتاد و تصمیمم رو گرفتم.

 

ماشه رو چکوندم و متوجه شدم چهارپاره ها

 

به شونه و گردن قوچ پشتی اصابت کرد. اما

 

قوچ جلویی شروع به جفت زدن به ته دره کرد

 

و با بقیه قوچ ها به سمت دره ای که گرگ

 

ها اونجا بودند رفتند. بانگاهم اونها رو دنبال می

 

کردم و انتظار داشتم قوچ بیفته اما وسط گله

 

می دوید و توی برف ها دست و پاشون توی

 

برف می رفت، یک جا قوچ مذکور زانو زد و

 

برای شاید یک ثانیه توی برف ها رفت و

 

باز بلند شد و دنبال گله رفت. معلوم نبود

 

بخاطر برف ها بود یا تیر خورده بود. رفتیم

 

سر تیر، اثری از خون نبود. قوچ سره اونور

 

لاخ افتاده بود و تقلاهای آخرش رو می کرد.

 

بدوستم گفتم شما اینو سر ببر تا من برم

 

دنبال رد گله توی برف ها ببینم رد خونی

 

هست یا نه. اگر زخمی شده باشه قبل

 

از اینکه خوراک گرگ ها بشه باید پیداش کنم.

 

روستای متروکی توی دره بود زیر پامون بود

 

که بهش گفتم  اگر بتونی قوچ رو همینجا شکم

 

کن و ببر توی همون آبادی تا منم بیام اونجا

 

و کاراشو انجام بدیم. تفنگ رو برداشتم و رفتم

 

به دره گرگ ها، توی رد گله می رفتم اما اثری

 

از خون نبود. رسیدم به جایی که قوچ زانو زد.

 

در اونجا آثاری از موهای سینه قوچ بود

 

 

و جلوترش هم چند قطره خون.

 

مطمئن شدم اونم تیر خورده، ارتفاع برف زیادتر

 

از بقیه جاها بود و کاملا داخل کفشام آب نفوذ

 

کرده بود. باد هم خراب بود اما نمی خواستم

 

به غروب بخورم و رد شکار ها رو می رفتم. از

 

کوه بالا شده بودند و معلوم بود رفتن به نوک

 

قله تا توی یالی که صبح ازش پائین اومده

 

بودند قرار بگیرن. با توجه به اینکه مطمئن

 

بودم قوچ تیر خورده بعید می دونستم تونسته

 

باشه از اون شیله مرتفع با گله بالا بره . با

 

دوربین رد گله رو توی برف ها نگاه کردم. رد ها

 

خیلی زیاد بود نمی شد به دوربین کشی

 

اکتفا کرد. قهرا مجبور شدم از شیله بالا برم.

 

تقریبا توی نیمه شیله قوچ تیر خورده جدا شده

 

بود و بازم آثار ریختن موهاش بود و چند جا

 

هم زانو زده بود. قوچ مسیر مایلی رو از کمر

 

انتخاب کرده بود و روبروی همون آبادی متروک

 

بسمتش سرازیر شده بود. با دوربین مسیر

 

جلوتر رو نگاه کردم. در کف رودخانه قوچ رو

 

دیدم که افتان و خیزان داشت میرفت. خودم رو

 

از دیدش پنهان کردم و سریع از کوه پائین اومدم

 

و رفتم توی رودخونه که تقریبا تا زانو توی برف

 

فرو رفتم. صدای راه رفتن توی برف زیاد بود

 

اما هیچ مسیر بهتری نبود. سعی می کردم تند تر

 

برم. دوباره دوربین انداختم و قوچ رو دیدم اما ایستاده

 

بود و به سمت چپش نگاه می کرد احتمال دادم

 

شاید میخواد مسیرش رو منحرف کنه و به دره سمت

 

چپ بره که اگر اینکارو می کرد برای من خیلی خوب

 

بود چون مسیر پر برف کف رودخونه رو اصلا برای

 

نزدیک شدن بهش مناسب نمی دیدم. لحظه ای

 

بعد متوجه شدم که در دل دره سمت چپ اون

 

دو تا گرگ صبحی هستند که داشتن با تمام

 

سرعت بسمت قوچ می آمدن. تقریبا 400

 

متری با قوچ فاصله داشتم. قوچ سعی داشت

 

جفت بزنه اما رمق نداشت گرگ ها وارد رودخونه

 

شدند و من مجبور شدم برای فراری دادنشون

 

یه تیر هوایی بزنم که خوشبختانه افاقه کرد

 

و از تعقیب قوچ دست برداشتن. مسیری رو روی

 

برف ها دویدم تا قوچ و گرگ ها از دیدم مخفی

 

نشن. گرگ ها کنار کشیده بودند اما نگاهشون

 

به قوچ بود. بهشون نزدیک شدم. فشنگ گذاشتم.

 

یکی از گرگ ها تقریبا توی 200 متری بود . یک

 

متر بالاترش رو نشونه گرفتم که شاید یه چهارپاره

 

بهش برسه و شلیک کردم اما همه چهارپاره ها

 

قبل از گرگ توی برف ها ریخته شدن.گرگ که

 

 حسابی ترسیده بود از کوه بالا رفت و گرگ

 

دوم هم بهش ملحق شد. دوربین رو به چشمم

 

زدم. قوچ رسیده بود به آبادی و لابلای درختاش

 

به سختی دیده می شد. چند لحظه ای

 

نگاهش کردم و قوچ ایستاده بود، چند قدمی

 

به سمت راستش برداشت و خسبید. دوباره

 

رفتم توی کف رودخونه تا از زیر قوچ بتونم

 

در بیام. تفنگ رو فشنگ گذاشتم   و سعی

 

کردم علی رغم برف زیاد کم صداتر قدم بردارم.

 

رسیدم به زیر آبادی . سر بالا آوردم و قوچ رو

 

دیدم که خسبیده و  مشخص بود منو دیده.

 

تفنگ رو به سمتش گرفتم و بالا اومدم. تا 80

 

قدمیش رسیدم که از جا جست. ریسک نکردم

 

و در دو زدم. صدای برخورد چهارپاره ها مطمئنم

 

کرد که کار تموم شده. نفسم بریده بود و

 

خسته و لنگان لنگان لابلای تنه درخت ها دنبالش

 

می گشتم. توی جوی آب افتاده بود. رسیدم

 

سرش و چاقومو بیرون آوردم و الخ... خبری از

 

دوستم نبود با اینکه فاصله اون نسبت به مسیری

 

که من رفته بودم خیلی کمتر بود. کتم رو در آوردم.

 

و طنابی رو به شاخه درخت خشکیده ای بستم

 

تا به عنوان قناره برای آویزان کردن قوچ ها ازش

 

استفاده کنیم. مقداری چوب جمع کردم و آتش زدم،

 

دوستم رسید. قوچ شکم شده رو روی شونش

 

انداخته بود و بسختی می آورد. قبل از اینکه مشغول

 

قصابی کردن بشیم کنار آتیش لم دادیم تا چای محیا

 

بشه و پاهامون که حسابی خیس شده بود رو خشک

 

کنی و البت رمقی بگیریم

 

 

امیدوارم این خاطره مقبول افتاده باشد

 

پیوسته دلت شاد و لبت خندان باد...