قار و قور شکم هامون دراومده بود و مثل درب های چوبی

قدیمی که باز و بسته میشن،صدا می داد.با توجه به سکوتی

که اونجا برقرار بود از شنیدن اون صداهای نامتعارف خودمون

خنده مون گرفته بود.من یه دوربین سر سرکی کشیدم و کوله

رو باز کردم.مقداری گردو و نان و پنیر.گردوها رو نمی شد با

سنگ شکست.صداش داستان می شد.چاقو رو درآوردم

بین ناف گردوها انداختم و چندتایی مغز کردم و مشغول شدم.

مامور مذکور و رفیقم هم کمی دوربین کشی کردن و اومدن و

مشغول قوت لایموت شدیم.حین تناول گفت:باید صبح همون

قوچ رو می زدی!روزیت همون بود.اشتباه کردی.رفیقم گفت:

ترجیح میدم چیزی نزنم تا قوچی به غیر از اون کهنه

چرچیل دشت کنم🤪دوربین کشی مجددی انجام شد و

هر چه بیشتر کاویدیم کمتر یافتیم.کم کم سنگینی خواب

به چشمانمان راه یافت.همون جا در بین لاشه سنگها

کوله ها رو تخت کردیم و به خواب عمیقی رفتیم.

در خواب،رویای جالبی دیدم.قوچ زفت با شاخ هایی به مانند کل،

در دره ها جفت می زد و بازی می کرد.

جالب اینکه اسلحه دستم بود و هر کاری می کردم،

گلنگدن عقب و جلو نمی شد.با هزار مصیبت،اسلحه

را مسلح کردم و قراول رفتم اما اسلحه ماشه نداشت😁

بلند شدم و اسلحه رو محکم به زمین کوبیدم و ناگاه از

خواب پریدم.خورشید تقریبا رو به غروب بود و زمان زیادی نداشتیم.

دوربین رو به چشم آوردم و منظره ی پیش روی رو دوباره جستجو

کردم.چیزی شبیه به ساقه ی کلفت بیرون مانده ی گون از

خاک در امتداد یه چاک ریز و بین دو بوته ی گون توجهم رو

جلب کرد.مقداری روش فوکوس کردم اما تکان نمی خورد.

بچه ها هم بیدار شدند و اونها هم به طبع بنده دوربین به

چشم شدند.به رفیقم آدرس اون جسم ریشه مانند رو

دادم و اون هم نگاه کرد و کمی بعد گفت:خودشه!دوباره

با دقت نگاه کردم.خود ناکسش بود.دراز کشیده بود و

سرش رو پشت دو بوته مخفی کرده بود و گاهی تکان

کوچکی می خورد.ظاهرا در همون حالت از بوته های

جلوش می چید و می خورد.حالا از اول اونجا بود و ما

متوجه نشده بودیم که بعید به نظر می رسید یا در

زمان خواب ما از پشت یا اطراف اومده و اونجا مخفی

شده بود یا ... خدا داند.اما بدی داستان اینکه تقریبا به

ما مسلط بود.زمان زیادی نداشتیم اگر مقداری به عقب

بر می گشتیم،راحت ربع ساعت بعد بالا سرش بودیم.

یک متر بالای سرمون صاف بود اما باقیش عوارض خوبی

داشت و می تونست پناهمون بده.قرار شد مامور همراه

اونجا بمونه و هوای کار رو داشته باشه و اگر رم خورد به

ما خبر بده.اول رفیقم با دوربین نگاه کرد سر حیوون لحظه ای

خوابید پشت بوته و سریع اون یک متر رو سینه خیز رد کرد.

سپس من نگاه کردم سر حیوون کمی بالا اومد.حدود ۱۰

دقیقه ای منتطر موندم تا دوباره سرش رو زمین گذاشت

و فقط شاخش مشخص بود .به سرعت سینه خیز رفتم

پیش رفیقم و باقی مسیر رو طوری که سنگ های زیر

پامون صدا نده(حدود ۱۰۰ متر رو پابرهنه)طی کردیم تا

پناه شدیم و کمی بعد بالای سر چرچیل بودیم.با

توجه به مسیر بد و دو بار لوله ی اسلحه به خاک خوردن،گلنگدن

رو باز کردیم و داخل لوله رو بررسی و گلوله ای رو بوسیدیم و

بهش سفارش کردیم کارش رو قشنگ انجام بده و دمت گرم

و ...داخل خزانه راندیم.به رفیقم گفتم:ببین اسلحه ماشه داره؟

پرسید:چی؟خندیدم و جواب دادم:بعدا میگم!

از سرکش و پشت درختچه ی بادام کوهی نگاهی به مامور

انداختیم.داشت با دوربین به سمت ما نگاه می کرد و سر

جای خودش بود.ظاهرا چرچیل بویی نبرده بود.مقداری

پامرغی و در انتها سینه خیز(تا مدتها از همه جامون تیغ در میومد)

جلو خزیدیم و در جایی مناسب به زیر دست سر کشیدیم.فاصله

حدود ۱۵۰ متر.چرچیل چهار دست و پا خوابیده و پوزه ش روی

زمین بود.توی دوربین داخل و بیرون شدن شکمش رو می دیدم.

لحظه ای دلم براش سوخت.خیلی تنها بود.خیلی تلاش کرد.

خیلی احتیاط داشت.خیلی توی این مناطق سختی کشید

و زیرکی به خرج داد که به این سن برسه اما از اونجایی که

اجل ظاهرا اطرافش می گشت و تمامی موارد دال بر پایان

کار و ...ظاهرا اینجا هم آخر امپراطوری اون بود.حالا فقط

یه فشار کوچیک ماشه

کافی بود تا ....گلنگدن زده شد،اسلحه برنوی رضاخانی

روی کوله پشتی و رتیکل دوربین روی ستون مهره های

چرچیل لاک شد.جسارت ریسک سوت زدن و بلند کردن

حیوون رو نداشتیم.حیوون این منطقه چموش تر و شکارچی

گریز تر از این حرفها بود.اونجوری و توی اون حالت تیر انداختن

هم ریسک بالایی داشت.ماشه کشیده شد و متاسفانه

تقه ی برخورد سوزن بلند شد اما صدای تیری در نیامد😶

همون صدای کم کافی بود تا چرچیل به خودش بیاد.

انگار واقعا روح یا جن بود.بخت و اقبال بلندی داشت.

این چندمین بار بود،شانس می آورد.ظاهرا اینبار هم

داشت از مهلکه جون سالم در می برد.بلافاصله بلند

شد و به سمت ما برگشت.رک شد و فوکوس کرد.

ما کاملا فریز شده بودیم.حالا که فکرش رو می کنم،

دقیقا نمی فهمم چرا اون برامون اونقدر مهم بود؟!

جاهای دیگه کم نزده بودیم و هیچ کدوم برامون اینقدر

داستان دار نبودند.لحظه ای برگشت و سری چپ و

راست کرد،داشت فکر می کرد کدوم سمت بره.زمان

خیلی کمی سپری شده بود که صدای مهیب اسلحه

بلند شد.دسته ای کبک از چند متری زیر دست راستمون

پریدند و چرچیل هم با سرعت تمام سرازیر شد.گلنگدن

دوم زده نزده کله معلق شدن چرچیل و صدای شاخش

که روی سنگ ها کوبیده می شد.سکوت سنگینی بعد

از آخرین معلق خوردنش و برخورد شاخش به سنگ ها

در دره حاکم شد.دو سال به دنبال قوچ شاخ شمشیری😁

و در نهایت پرونده ش با کلی داستان بایگانی شد.🙋‍♂️