ورق نوزدهم ديباچه خاطرات هفتاد سال شكار پدرم

برنامه شكارى كه من همه فشنگهايم تمام شد (قسمت دوم )

my father's hunt story

صبح خيلى زود بود كه به اتفاق على حيدر از ده بيرون زديم و سپيده تازه زده بود و هوا كمى سرد بود ، و من تا صبح از فكر كل بزرگى كه تير خورده كرده بودم نمى توانستم خلاص شوم

همراه على حيدر راهى كوه بودم چون عمو حسين آقا مشغول كار خرمن كردن بود و من از او خواهش كردم به كارش برسد ،

على حيدر بهترين صخره گردى بود كه من ديده ام ،

گاهى مى شد كه من طاقت ديدن مسير او در صخره را نداشتم و جلوى چشمم را مى گرفتم و او را سرزنش مى كردم كه بچه هايت يتيم مى شود ول كن بيا پايين اما هرگز نديدم از جايى بيافتد انسان سخت كوش و با دل و جرئتى بود ٫

ديروز در تاوه ها كل هشت سال را تير خورده كرده بودم وچون مسير ان به طرف كوريل بود من قصد داشتم اول بادوربين انجا را زير نظر بگيرم و اگر او رانديديم برويم و از رد خون ان ادامه به دهيم ، اگر تجربه امروز را داشتم هرگز اين كار را نمى كردم و مسلما از جايى كه ديروز ان را رها كرده بوديم ادامه مى دادم ولى ان زمان هنوز جوان بودم و كم تجربه ،

به دهانه دره كريل كه رسيديم انجا سنگ بزرگى هست كه در كف دره افتاده است ما بارها آنجا صبحانه خورده بوديم

انجا ديد خوبى به صخره هاى دو طرف دره دارد من بادوربين مشغول برسى كوه شدم و على حيدر بكار جمع كردن كمى هيزم براى چاى درست كردن شد ،

در چند ثانيه من از صداى برخورد شاخ شكار متوجه پنج كل خوب شدم كه در زير صخره مشغول شاخ بازى بودند ،

سوت كوتاهى زدم و از على حيدر خواستم كه زياد جنب و جوش نكند و آتش درست كردن را هم فراموش كند ،

انها در اين صبح زود به نوبت شاخ بازى مى كردند از بز و بز غاله خبرى نبود ولى رقابت انان همچنان ادامه داشت ،

هوا كه كمى گرم تر شد انها هم يكى يكى به صخره رفتند يك كل پنج سال به جايى كه به نام طاقچه تنگسه معروف است رفت و خوابيد ،

و يكى ديگر به شكافى كه به نام زاغه سه پوشه معروف است رفت و سومى به زاغه بخارى ،

دو عدد ديگر ان به قسمت بالايى صخره رفته و از نظر پنهان شدند ،

اسامى اين مكان ها را شكارچيان محلى تعيين كرده اند و من از طريق عمو حسين اقا و ديگران اين نامها را فرا گرفتم .

حالا به على حيدر گفتم من با دوربين اينها را نگاه مى كنم و تو با خيال راحت مى توانى صبحانه تدارك به بينى چون من تقريبا مطمعن هستم كه اينها تا غروب از جايشان تكان نمى خورند حتا اگر ما تير بياندازيم انها جا بجا نخواند شد اين خوى كل و بز است .

در حالى كه من مدام با دوربين مكان شكار ها را در نظر داشتم صبحانه اى خورديم و راهى زاغه سه پوشه. شديم

من سابقه زدن شكار در انجا را داشتم و مى دانستم كه مى شود به راحتى به تير رس ان رفت

من كه تفنگ دولول كاليبر ١٠ داشتم معمولا قطار فشنگم را دو سوم چهار پاره نه تايى و يكسوم ساچمه براى كبك پر مى كردم و امروز هم همين گونه بود ،

هوا گرم شده بود و ما از مسيرى كه باد ان خوب بود والبته كمى مشكل و صاف بود از صخره ها بالا رفتيم و به نزديكى محل شكار كه رسيديم در جايى كه هم صاف بود و هم دستگيره درست حسابى نداشت من ديدم كه كل پنج سال از جايش جست و من هم با يك خيز خودم را به جاي بهترى انداختم و حالا تفنگ بر سر دست آمد و دو تير شليك شد

با كمى مكث او سرنگون شد و ازصخره به پايين رفت ،

كل درشت و چاقى بود من به على حيدر گفته بودم كه حواسش به كل ديگر كه در طاقچه تنگسه بود باشد و او هم اطمينان داد كه شكار هنوز انجاست و نرفته است فاصله اين دو مكان از هم زياد نيست و لى تاقچه تنگسه در قسمت بالا ترى از صخره قرار دارد و درون ان هم به دليل صاف بودن صخره عمودى نمى شود رفت از بالا صخره مى شود تا ٥٠ -٦٠ ان آمد ولى تير اندازى از انجا بسيار سخت است براى همىن هم قرار شد من تا انجايى كه به توانم از پائين ان به محل شكار نزديك شوم و على حيدر برود و صخره را دور زده واز بالاى صخره تا مى تواند نزديك شده و سر سر وصدا كند تا شكار برخيزد

او همين كار را كرد و من هم در زير صخره مستقر شدم ، فاصله تا جايى كه كل خوابيده بود كمى دور بود ولى اگر پس از خارج شدن از زاغه پايين مى امد ويا به طرفى كه من نشسته بودم مى امد خوب مى شد ،

على حيدر به زاغه نزديك شد و از انجا كه درست بالاى سر سوراخ بود چند سنگ بزرگ به دهانه سوراخ پرتاب كرد و فرياد زد كه كل را مى بينم ولى سنگ كه مى اندازم او روى زانو دور سنگ بزرگى كه در سوراخ هست مى چرخد ولى بيرون نمى ايد

درس گرفته بودم و دوست نداشتم اين موقعيت را ازدست بدهم و او كه تير خورده بود به طرف تاقچه اى در صخره روبرو مى رفت كه بسيار جاى بدى بود و من هرچه فشنگ چار پاره داشتم راهى او كردم تا مانع رفتن او در انجا شوم ،

رفتن به ان مكان غير ممكن بود و او هم از رفتن انجا منصرف شد واز مسيرى پايين تر راهى جايى به اسم كول خانبازيها

شد من مجبور بودم براى رفتن به انجامسير زيادى را براى دور زدن صخره هابروم

وقتى در رد خون ان قرار گرفتم خون زيادى ريخته بود و با گذشتن از يكى دو صخره كوچك در سوراخى خوابيده بود و صورتش پيدا بود ،

من ديگر فشنگ چها پاره همراه نداشتم و فكر كردم تا نزديكى انجا مى روم و با ساچمه به صورتش شليك مى كنم چون شكار تير خوره را بايد به هر قيمتى كه شده زد و راحتش كرد ،

زمانى كه به سى مترى ان مكان رسيده بودم ديگر امكان نزديك شدن نداشتم با ساچمه به صورتش شليك كردم و او مثل شكار سالم بيرون جست تير ساچمه ديگرى هم به پشتش زدم ولى با سرعت در پناه سنگ هاى بزرگ گم شد ،

صبر كردم تا على حيدر كه براى خالى كردن شكم شكار رفته بود هم رسيد و در جهت ان حركت كرديم ،

از صخره بيرون امده بود و در جايى به نام گله راه در پايه سنگى مثل شكار سالم خوابيده بود

على حيدر قصد داشد بدود و ان را بگيرد من مانع وى شدم و گفتم من ديگر فقط دو تير ساچمه دارم بهتر است صبر كنيم تا شكار كمى سرد شود و انگاه مى رويم تا بتوانيم نزديك تر شويم

هم انجا در فاصله ١٠٠ مترى نشستيم و چشم به شكار داشتيم ، او هم مثل شكار سالم خوابيده و به اطراف نگاه مى كرد و بطور حتم از حضور ما خبر داشت ،

يك مرتبه متوجه امدن دو نفر از كف دره شدم كه بادوربين نگاه كردم ديدم عباس و عزت الله برادرهايم هستند كه به باغ برافتاب امده و از عمو حسين اقا محل ما را جويا شده و راهى شده اند و حالا با شنيدن صداى تير مستقيم به طرف ما مى امدند ،

قضيه فرق كرده بود چون انها هردو تفنگ و فشنگ همراه داشتند و خيال من راحت شده بود ،

همه برادر هاى من كه از من كوچك تر بودند از طريق دايى ما و من به شكار علاقه مند شدند و شكارچى شدند ولى كم كم كار و مشغله زندگى عزت الله و نعمت الله را از شكار دور كرد و فقط مجتبى و عباس اين كار را ادامه دادند

من صبر كردم تا انها در روبروى شكار برسند و با على حيدر به شكار نزديك شديم

كل از جايش يكبار ديگر پريد و من يكى از ساچمه ها را از روبرو و يكى هم از پهلو به او چسباندم ، حالا ديگر ان خيز را نداشت و على حيدر به ان رسيد ولى چون از روبرو نزديك شده بود قصد زدن او را با شاخ داشت من هم صدا زدم و شكار به طرف من برگشت و على حيدر مثل اسب سوار ان شد و به سختى ان را زمين زد و كار تمام شد

برادر ها رسيدند و من انقدر خسته بودم كه ديگر ناى سراغ شكار ديروز رفتن را نداشتم و انها هم ان زمان كم تجربه بودند و مسلما جاى شكار را پيدا نمى كردند

براى همين تصميم بر ان شد كه شكار ها را تميز كرده و در سايه سنگى بگذازيم و دل وجيگرى با خود به كنار چشمه كوريل ببريم و تا غروب استراحت كنيم و سپس براى بردن اين دو كل پنج سال برگرديم ،

افسوس نرفتن سراغ كل هشت سال ان روز برايم باقى ماند اما با دو كل بزرك به ده بر گشتيم و سهم زحمت دوستان را داديم و با سرى پر از اميد و خاطره راهى اراك شديم.

از او پرسيدم كه تيكه هاى سنگى كه مى اندازى به او مى خورد ؟

او هم گفت اره حتما ، گفتم ادامه بده به يكى دو دنده او كه بخورد مجبور است بيايد بيرون

على حيدر چند سنگى ديگر انداخت و به يك باره ديدم كه كل از سوراخ بيرون زد ولى به جهت مخالف مى رود من كه اماده بودم ان را به تير بستم و با اينكه دور بود ولى من از تجربه تلخ ديروز

درس گرفته بودم و دوست نداشتم اين موقعيت را ازدست بدهم و او كه تير خورده بود به طرف تاقچه اى در صخره روبرو مى رفت كه بسيار جاى بدى بود و من هرچه فشنگ چار پاره داشتم راهى او كردم تا مانع رفتن او در انجا شوم ،

رفتن به ان مكان غير ممكن بود و او هم از رفتن انجا منصرف شد واز مسيرى پايين تر راهى جايى به اسم كول خانبازيها

شد من مجبور بودم براى رفتن به انجامسير زيادى را براى دور زدن صخره هابروم

وقتى در رد خون ان قرار گرفتم خون زيادى ريخته بود و با گذشتن از يكى دو صخره كوچك در سوراخى خوابيده بود و صورتش پيدا بود ،

من ديگر فشنگ چها پاره همراه نداشتم و فكر كردم تا نزديكى انجا مى روم و با ساچمه به صورتش شليك مى كنم چون شكار تير خوره را بايد به هر قيمتى كه شده زد و راحتش كرد ،

زمانى كه به سى مترى ان مكان رسيده بودم ديگر امكان نزديك شدن نداشتم با ساچمه به صورتش شليك كردم و او مثل شكار سالم بيرون جست تير ساچمه ديگرى هم به پشتش زدم ولى با سرعت در پناه سنگ هاى بزرگ گم شد ،

صبر كردم تا على حيدر كه براى خالى كردن شكم شكار رفته بود هم رسيد و در جهت ان حركت كرديم ،

از صخره بيرون امده بود و در جايى به نام گله راه در پايه سنگى مثل شكار سالم خوابيده بود

على حيدر قصد داشد بدود و ان را بگيرد من مانع وى شدم و گفتم من ديگر فقط دو تير ساچمه دارم بهتر است صبر كنيم تا شكار كمى سرد شود و انگاه مى رويم تا بتوانيم نزديك تر شويم

هم انجا در فاصله ١٠٠ مترى نشستيم و چشم به شكار داشتيم ، او هم مثل شكار سالم خوابيده و به اطراف نگاه مى كرد و بطور حتم از حضور ما خبر داشت ،

يك مرتبه متوجه امدن دو نفر از كف دره شدم كه بادوربين نگاه كردم ديدم عباس و عزت الله برادرهايم هستند كه به باغ برافتاب امده و از عمو حسين اقا محل ما را جويا شده و راهى شده اند و حالا با شنيدن صداى تير مستقيم به طرف ما مى امدند ،

قضيه فرق كرده بود چون انها هردو تفنگ و فشنگ همراه داشتند و خيال من راحت شده بود ،

همه برادر هاى من كه از من كوچك تر بودند از طريق دايى ما و من به شكار علاقه مند شدند و شكارچى شدند ولى كم كم كار و مشغله زندگى عزت الله و نعمت الله را از شكار دور كرد و فقط مجتبى و عباس اين كار را ادامه دادند

من صبر كردم تا انها در روبروى شكار برسند و با على حيدر به شكار نزديك شديم

كل از جايش يكبار ديگر پريد و من يكى از ساچمه ها را از روبرو و يكى هم از پهلو به او چسباندم ، حالا ديگر ان خيز را نداشت و على حيدر به ان رسيد ولى چون از روبرو نزديك شده بود قصد زدن او را با شاخ داشت من هم صدا زدم و شكار به طرف من برگشت و على حيدر مثل اسب سوار ان شد و به سختى ان را زمين زد و كار تمام شد

برادر ها رسيدند و من انقدر خسته بودم كه ديگر ناى سراغ شكار ديروز رفتن را نداشتم و انها هم ان زمان كم تجربه بودند و مسلما جاى شكار را پيدا نمى كردند

براى همين تصميم بر ان شد كه شكار ها را تميز كرده و در سايه سنگى بگذازيم و دل وجيگرى با خود به كنار چشمه كوريل ببريم و تا غروب استراحت كنيم و سپس براى بردن اين دو كل پنج سال برگرديم ،

افسوس نرفتن سراغ كل هشت سال ان روز برايم باقى ماند اما با دو كل بزرك به ده بر گشتيم و سهم زحمت دوستان را داديم و با سرى پر از اميد و خاطره راهى اراك شديم

زمان مى گذرد و دوستان و عزيزان از كنار ما مى روند و چيزى كه مى ماند خاطراتى هست در دل و قلب ما نقش بسته است.