درود عزیزان

 

صد حیف که ما پیر جهان دیده نبودیم

 

روزی که رسیدیم به ایام جوانی

 

 

در راه پایین رفتن دیدم،برادرم و استاد مصطفی،

 

تکه 4 سال و چپوشی را سرازیری می برند.

 

خوشحال شدم.وقتی همگی کمی پایین تر به

 

هم رسیدیم،تعریف کردند که،4 راس قوچ 6 و 7

 

سال،به جایی که طبیب زاده نشسته بوده می روند

 

و او یک تیر به هفت سال و یکی به شش سال

 

شلیک می کند،هفت سال در جا می افتد اما،شش

 

سال،به سمت علی خان می رود و از نزدیکی او

 

در حال رد شدن بوده که او نمی تواند،کاری کند.

 

دنبال رد شکار رفتیم.رد خون ان در مسیر فرار قوچ،

 

بالا و پایین نکرده بود و خونریزی هم زیاد نبود.

 

حدس من،اصابت تیر به دست قوچ و شکستنش

 

بود.تکه و چپوش هم مستقیم بسمت استاد مصطفی

 

رفته بودند که او هر دو را زده بود.دیر وقت بود و ما

 

هم گرسنه و تشنه.حالا با سه شکار در دست و

 

یک شکار تیر خورده در کوه روبرو بودیم.قرار شد

 

برویم روستا و شب را انجا سپری کنیم تا صبح زود

 

سراغ قوچ تیر خورده برویم.سروان طاهری در

 

حالیکه دولول خود را روی دوشش مثل چوبدستی

 

گذاشته بود،از راه رسید و لبخند زنان گفت:من

 

چون فشنگ دولتی داشتم،تیر ننداختم و هدر ندادم.

 

گذاشتم دوستان شکار بزنند.گویا تا به خود امده

 

بود،استاد مصطفی هر دو را زده بود.بهرحال با

 

سه شکار راهی روستا شدیم.اما فکر من پیش

 

قوچ زخمی ماند.نگران بودم که هم زجر می کشد

 

و هم احتمالا شب نصیب گرگ و شغال بشود.

 

تا به روستا برسیم،هوا تاریک شد.بوی نان تازه

 

و دود تنور که از فضولات دامی تهیه می شد،

 

در حیاط خانه،پیچیده بود.همگی مثل پلنگ

 

گرسنه بودیم.اهل خانه که نمی دانستند،

 

ما قرار است برگردیم و شب را انجا بمانیم،

 

فقط نان پخته بودند.با رسیدن ما،مشغول

 

تدارکات شام شدند.خلاصه،ناچار ماندیم و

 

بقیه ی بز نذری را همراه خانواده ی عمو

 

حسین اقا با دل و جگر تازه ی شکار خوردیم.

 

شب نیز همگی دور تا دور اتاق نشسته

 

بودیم و از ماوقع روز و زمین و زمان گفتیم

 

و خندیدیم.در بین جمع چند نفری هم بسیار

 

خسته بودند و چرت می زدند و فقط با صدای

 

خنده ی حضار از چرت می پریدند و لبخندی

 

می زدند و دوباره ... و یا با امدن چای بیدار

 

شده،چای می خنوشیدند و دوباره به چرت

 

می رفتند.صبح زود،طاهری به رسم سربازی،

 

بیدار باش داد و ما هم با خوردن صبحانه،همراه

 

با علی حیدر راهی محل رد خون شکار دیروز

 

شدیم.لقمه ای نان و قمقمه ای اب برداشتم

 

و با علی خان و علی حیدر که خیلی مشتاق

 

امدن بودند،به جایی که نشانه کرده بودیم راهی

 

شدیم..به سنگ چین نشانه رسیدیم و رد رو

 

گرفتیم.دوستان در نزدیک چشمه ماندند و با

 

دوربین به دنبال شکارهای تازه و یا همان تیر

 

خورده بودند.من هم می دانستم بدون داشتن

 

رد خون تقریبا محال است که انرا پیدا کرد،یه

 

لحظه چشم از رد بر نمی داشتم،رد گاهی

 

زیاد و گاهی انچنان کم می شد که ناگزیر بودم،

 

مسیر رو چند با برگردم و دوباره رد بزنم و یا حتی

 

چند باری نشستم و خم شدم و ... تا با دقت

 

بیشتری موشکافی کنم.مسیر رفتن قوچ اریب و

 

کمرکش کوه بود.انقدر رد رو پیگیر شدم که ظهر

 

شد.نشستیم تا ابی بنوشیم.قمقمه را به علی

 

خان دادم و دوربین را به چشم بردم و مسیر

 

احتمالی حرکت قوچ زخمی را بررسی کردم.

 

در فاصله ی حدود 300 متری دیدمش که ما

 

رو هم دیده و مثل مجسمه بسمت ما رک

 

شده.علی خان نیز حیوان رو دید و بلافاصله،

 

قمقمه با بمن پس داد و گفت:میرزا ابوالفضل

 

می گذاری من بزنمش؟گفتم:بنشین!باشه!

 

عجله نکن!شکار ما را دیده و هوشیارست.با

 

این اوصاف نمی شود یکراست به سراغش

 

رفت.کمی اطرافش را کاویدم و برنامه اش را

 

ریختم.به علی حیدر گفتم:تو اینجا بمان و مثل

 

بوته کن ها مشغول کندن بوته شو که حیوان

 

حواسش به تو پرت شود.و چون فقط تو را می بیند،

 

حواسش به ما نخواهد بود و از بالا نزدیک می کنیم.

 

ما نیز نشسته،نشسته کمی به عقب برمی گردیم

 

و از دره ی پشتی بالا میریم و ... علی حیدر با

 

قیافه ای متعجب به من نگاه کرد و گفت:الله و اکبر

 

ازین تمهید.ما در حالیکه عقب عقب بر می گشتیم،

 

علی اکبر را می دیدیم که،نقش خود را در نقش بوته

 

کن به خوبی اجرا می کند.در جای خود دولا و راست

 

می شد و اشعاری باباطاهر و خیام که بخاطر معاشرت

 

با ما یاد گرفته بود را با ته صدایش ارام مشغول خواندن

 

بود.دلی داروم خریدار محبت... با توجیه علی خان به

 

اینکه درست باید در پشت سر من بی سر و صدا

 

بیاید و اصلا به تیر انداختن هول و عجله نکند و خیالش

 

راحت باشد که من اصلا قصد تیراندازی ندارم،از دره ی

 

کوچکی بالا رفتیم و از بالای سر قوچ که همچنان

 

ایستاده و حواسش به علی حیدر بود،به 40 متری

 

رسیدیم.به علی خان اشاره کردم که بزن.اون هم

 

بلافاصله نیم خیز شد و قراول رفت.لحظه ای

 

قوچ متوجه شد اما دیگر دیر شده بود و صدای

 

تیر در دره پیچید.تیر به کمر قوچ نشست و حیوان

 

چند قدمی به سمت پایین دره دوید  و بلافاصله،

 

افتاد.تیر دیروز طبیب زاده دو چارپاره به استخوان

 

شانه خورده بود.اما،به داخل نرفته بود و نفوذ

 

مناسب را نکرده بود.فقط شانه را از کار انداخته

 

بود.بهمین دلیل حیوان مسیر شیب و سربالا را

 

نرفته بود و فقط اریب حرکت می کرد.شکار را به

 

نزدیکی جیپ اوردیم و به سمت چشمه اب کوریل

 

و اتراقگاه دوستان برگشتیم.برادرم عباس خط خوبی

 

داشت و با چاقوی خود مشغول ن.شتن اسامی

 

دوستان شکار بر روی تخته سنگی بود.البته حتما

 

به مرور زمان و شرایط جوی از بین می رفت.او یک

 

روز یادم هست بر سر اب چکاب هفتاد قله،با قلم

 

حکاکی و چکش،اسامی دوستان را بر روی سنگی

 

حکاکی کرد.شاید هنوز هم باقی باشد.به اتفاق

 

دوستان،پس از استراحت کمی،با اینکه شکاری

 

هم ندیده بودند،راهی روستا شدیم.سهم عمو

 

حسین اقا و علی حیدر و ... را از شکار دادم و

 

با دلی خوش و سری پر از خاطره راهی اراک شدیم.