درود عزیزان

 

شیر غران،عشق آهو در دل داشت

 

آهو هوس سگ صفتان در سر داشت

 

اولین سفر شکار به کوه شهباز دربند قاقون

 

ورق شماره ۲۸ قسمت اول

 

من هر وقت از كوه سفيد خانى به رشته كوه شهباز

 

نگاه مى كردم .

 

از دور قله پوشيده از برف و صخره هاى بلند ان را مى ديدم

 

در دلم آرزوى رفتن به انجا را داشتم 

 

و چند بارى از عمو حسين اقا و ديگر دوستان درباره شكار در

 

انجا پرس وجو كرده بودم ٫ همگى از بلندى كوه و صخره هاى

 

صعب العبور ان به من گفتند.

 

البته كمى هم منطقه نا امن بود.

 

در قديم لرها از مسير دربند قاقون براى غارت منطقه معروف به جاپلق

 

و هفته مى آمدند ٫ همچنين خلاف كارها و گردنه گير هاى زيادى

 

در اين منطقه دست به دزدی و قتل زده بودند.به گفته پیرمرد های

 

دهات آن منطقه لرهای منطقه اشترانکوه در دسته های سی

 

چهل نفری با اسب ‌ و پیاده و مسلح،شبانه به منطقه این

 

حوالی وارد می شدند و هرچه مال و حشم در دشت بود گله

 

می کردند و با خود می بردند. دولت مرکزی هم آن زمان

 

سرعت عمل آنچنانی نداشت و خان های لرستان هم مثل

 

تاج بخش و منوچهری و غیره هم همیشه از پس این خلاف

 

کار ها بر نمی آمدند.

 

 

در زمانى كه من ارزوى شكار رفتن به انجا را داشتم جاده انجا خراب

 

بود و تردد مرتبی نداشت٫ براى همين مى بايست با دوچرخه بروم

 

باغ بر آفتاب و سپس از انجا با الاغ و پاى پياده به دربند قاقون برويم.

 

به هر روى شور جوانى و عشق شكار از هر سختى مى گذرد ،

 

من هم با اصرار برنامه شكارى براى رفتن به انجا گذاشتم عمو حسين

 

اقا هم راضى شد چون او مسير و دهات اطراف ان را مى شناخت

 

ولى اعتقاد داشت كه به اندازه كافى شكار در كوه سفيد خانى هست

 

و لازم نيست كه اين سختى را به جان بخريم.اما حالا من در سرم

 

تصوير كل هاى پير و قوچهاى كهن كوه سرو (بخشى از رشته كوه

 

شهباز است ) هر دفعه مى آمد و تاب و قرار نداشتم.

 

برنامه سه چهار روزه اى براى رفتن به انجا گذاشتيم.

 

روز موعود رسيد و من كه وسايل سفر سه چهار روزه را به

 

پشت دو چرخه بسته بودم در تاريكى شب تفنگ دلول چخماقى

 

خودم را به دوش انداخته بودم و دينام دوچرخه را زدم پايين تا

 

چراغ دوچرخه روشن شود و سوار شدم .

 

هواى نسبتا خنك اوايل پاييز و تاريكى صبح زود و نور چراغ

 

دوچرخه بر روى جاده باريك و خاكى و بيابان حال و هواى

 

عجيبى داشت.

 

در حالى كه از ركاب زدن دوچرخه خسته و كوفته به درب

 

منزل عمو حسين اقا رسيده بودم خوشحال بودم.

 

تازه اول صبح بود و مردان و زنان ده تازه به جنب

 

و جوش امده بودند.

 

بوى نان تازه و تنور در جای جاى ده به مشام مى خورد و مردانى

 

كه وسايل خرمن بر دوش داشتند خر و قاطر خود را به جلو

 

مى راندند تا كار برداشت خرمن را تمام كنند.

 

من هم كه نفس نفس مى زدم در جواب سلام

 

عليكم انها فقط سر تكان مى دادم.

 

زن عمو حسين اقا در حالى كه آفتابه مسى در دست داشت

 

و معلوم بود راهى اتاقك گوشه حياط است با ديدن من از بالاى

 

ديوار كوتاه خانه لبخند زنان سلام داش ابوالفضل گفت و درب

 

خانه شان که از چند شاخه درخت درست شده بود را باز كرد.