خاطرات شکار با مرحوم گودرزی 3

علنا با ما بازیشون گرفته بود.شب رو به روستا برگشتیم و
فردا دوباره به محلی که احتمال حضورشون می
رفت،بازگشتیم.تمامی دره ها رو زیر و رو کردیم.
حتی همواری و کوهپایه ها اما انگار اب شده بودند
و رفته بودند توی زمین.ناامیدانه نشستیم و چای و
خوراکی... چند دره جلوتر گرد و خاکی بر پا شد و
جالب اینکه گرد و خاک به ما رفته،رفته نزدیک تر
می شد.انگار که گله ی گوسفندی البته با سرعت
بیشتر به ما نزدیک می شد.دوربین به چشم گذاشتیم
و به دلیل عوارض و سنگ و صخره های منطقه چیزی
رویت نشد جز همان گردو خاک مذکور.دوستی از
جمع گفت:به احتمال زیاد یا گرازن یا شکار.یک
راست هم دارن میان سمت ما.اتش رو با سنگ
چین مهار کردیم و اسلحه ها رو برداشتیم و هر
کدام گوشه ای و در پناه سنگ و بوته ای مخفی
شدیم.کمی بعد اولین میش جلب گله ی مورد
ذکر رویت شد.ایستی کردو دره رو با سرعت پاک
کرد و بلافاصله و یکراست و در پی اون باقی گله
سرازیر شد سمت ما.در انتهای گله چند گرگ
در حال تعقیب و به عبارت بهتر جرگه ی شکار
برای ما بودند.(کور از خدا چی می خواد...)مسیر
دسته مستقیم به سمت ما بود اما متاسفانه
کمی قبل از تیر رس،میش سرگل،ناگهان و
بی دلیل کمی متمایل به پایین شد و همین
باعث خارج شدنشون از تیر رس چارپاره و
سرپر شد.حسین اقا گلوله زن رو به پایین
نشانه رفت و منتظر حضور قوچ درشت گله
در امتداد لوله ی اسلحه بود.میدان دید ما در
اون نقطه شاید به فاصله ی چند ثانیه ی محدود
بود و نهایتا یک تیر تقریبا مطمئن انهم در
حال دو و جست و خیز شکار.در همون حین،
میش اول و در پی اون چند راس شیشک و
یه قوچ 4 سال و ... اواسط گله،قوچ درشت ... .

یکی از دوستان سوتی بلند زد اما با توجه به خطر طبیعی
پشت سرشون،(گرگها)بر خلاف معمول،توجهی
به صدای سوت نکردند و با همان سرعت در
حال رم دو بودند که قبل از پناه شدن از دید
ما و تیررس اسلحه،صدای گلوله در دره پیچید.
نه گرد و خاکی از محل اصابت برخواست و نه
قوچ عکس العملی نشون داد.بلافاصله برخواستیم
و به محل تیراندازی رفتیم.انتظار داشتیم که اگر هم
به هدف خورده باشه،قطره خونی در پناه پشت ببینیم.
حدود یک ساعت رد زنی کردیم.سنگ به سنگ و
درختچه و حتی پشت بوته های کوچک و بزرگ رو
هم گشتیم.ناامیدانه رد گله رو گرفتیم و جلو رفتیم.
توی چاک بعدی نشستیم و کمی کشمش و گردو
خوردیم.چای شامورتی نیز،بار گذاشتیم و مشغول
دوربین کشی به مسیر رم خوردن شکار شدیم.چیزی
شبیه شاخ شکار حدود 500 متر جلوتر و در پناه
صخره ای توجهم رو جلب کرد.چند دقیقه ای روش
زوم شدم و وارسیش کردم.اما ظاهرا،تکه شاخه
یا چوبی از تیغی خشکیده بود.کمی نشستیم به
تعریف و چند و چون داستان و ... حمید اعتقاد داشت
که این دسته شکار جن هستند و پیگیر دشت کردن
از اینها نباشیم که اگر هم موفق بشیم،بد یمنی و
داستان داره.کمی سر به سرش گذاشتیم و خندیدیم.
رفقا در همون محل چرت کوتاهی زدند و اما من،
هرکار کردم خوابم نبرد.بلند شدم و رد گله رو
دنبال کردم.کمی جلوتر،رد سم قوچی سرازیر
شده بود و از گله جدا شده بود.احساس کردم
که با توجه به فرم رد،کمی هم نامتعادل حرکت
کرده.چند متر رد رو دنبال کردم و متاسفانه با توجه
به فرم شن و سنگ اون نقطه رد رو گم کردم.چند
باری بالا و پایین کردم و بالاخره مقداری پایین تر
دوباره رد رو پیدا کردم.جالب اینکه رد دقیقا به
سمت همون تیکه سنگی می رفت که با دوربین
قبلا چیز مشکوکی توش دیده بودم.توی این احوال
بچه ها هم بیدار شده و داشتند من رو نظاره
می کردند.حمید به شوخی از دور فریاد زد:تنها
نرو.اجنه همین اطراف هستند ها!همگی به خنده
افتادند و هر کسی چیزی می گفت.رد زدن رو
بی خیال شدم و حدود چند متری سرازیر شدم
به همون سمت شاخه ی خشکیده ی مشکوک.
حس می کردم که مراد مورد نظرمون همون باشه.
به بالای کمر رسیدم و نشستم.سرم رو خم
کردم پایین و با صحنه ی جالبی رو به رو شدم.
قوچ رکورد دراز به دراز افتاده بود و سرش رو به دیواره ی
زیر پام تکیه داده بود.خواستم برم سراغش اما،
بیشتر دقت کردم.سرش رو تکان می داد.به سمت
بچه ها نگاه می کرد.اما گهگداری سرش رو هم
زمین می گذاشت و گاهی هم بالا می اورد و
سعی می کرد امار سمت بچه ها رو هم داشته
باشه.اسلحه رو به سمتش نشونه رفتم اما دیدم
این شکار،کارش تمومه و تیر انداختن نداره.همون
جا بی سر و صدا بالای سرش نشستم و هم
حواسم به اون بود و هم اطراف.کمی بعد دیدم
بچه ها هم دارن میان.دستمو بالا اوردم که من
رو ببینند.کوله م هم روی دوش حمید بود و زحمت
اوردنشو برام کشیده بود.نگاهی به پایین انداختم.
حیوون سرش رو زمین گذاشته بود و کارش تمام
بود.کمی قبل از بچه ها اینکه به من برسند،رفتم
و سر راهشون ایستادم.حسین اقا گفت:کجا
موندی؟هر چی صبر کردیم نیومدی!جواب دادم:
بیا که صبح دولتمون دمید.با تعجب نگام کرد و
پرسید:چی؟؟؟جواب دادم:بیا که رفیق پیر و دنیا
دیده مون افتاده.دید و بوسی و خوشحالی از صیدی
که با تموم تجربه ی سالیان دورش،با پای خودش
به دام افتاد و شکاری باد اورده به حساب اومد.
هر چند با وجود برخورد گلوله با اندامهای حیاتی
باز هم در حین برخورد گلوله از خود عکس العملی
نشان نداده و اون حال خراب همچنان سعی در
گم و گور کردن لاشه ی خود از دست ما داشت.
صید رو پوست کن نموده و به سمت روستا
راهی شدیم.
خوب... برمی گردیم به خاطره ی اصلی:
زیر کمری نشستیم و جرعه ای اب نوشیدیم.
چند متر بالاتر سره بود و می شد دره های
پشت رو قشنگ با توجه به افتاب موافق دوربین کشید.
کمی بعد به درختچه های بالادست رسیدیم و
جای امنی پیدا کردیم و دوربین رو به چشم ها
بردیم.لذت بخش ترین لحظه ی کوهستان طلوع
اول صبح و ارتفاعات کوهستان ه.
ادامه دارد....