خاطره ی قدیمی شکار قوچ رکورد دره زردآلو به قلم زیبای مجید خان ابراهیمی
ديباچه خاطرات شكار پدرم
قوچ دهسال كه نزديك بود به قيمت انگشت دستم تمام شود
اواخر پاييز سالهاى ١٣٣٥ يا ٣٦ بود و ان سال هوا خيلى سرد نشده بود كوه ها البته سفيد بودند
ولى از سوز و سرماى معمولى اراك خبرى نبود معمولا اين ايام روزها خيلى كند مى گذرند و من
كه براى شكار رفتن بى تاب بودم ،
با حسن تركمانى و عباس برادرم براى اخر هفته قرار گذاشتم برويم شكار البته به شرطى كه هوا بد نباشد ،
انزمان از پيش بينى هوا خبرى نبود و ما هم جوان بوديم و زياد در قيد بد بودن هوا نبوديم ، پنج شنبه
بعد از ظهر وقتى من و تركمانى از سر كار بر مى گشتيم هوا نيمه برفى بود و لى ما نا اميد نبوديم
پس قرار ما اين شد كه صبح اگر خيلى بر ف نيامده بود ساعت ٧ همديگر را در سر راه ببينيم ،
سلام سلام هر سه نفرمان از اينكه برف جديد نيامده بود خوشحال سر قرار حاضر شديم ،
هوا نسبتا خوب بود و ما راهى كوه شديم از دره گردو بالا رفتيم وبارسيدن به كوه هاى قشلاق
سر به سر با دوربين دنبال شكار بوديم رد پاى شكار زيادى در روى برف ها مانده بود ولى در
ان فصل هنوز قوچ و ميش در حال جا به جا شدن بود اين شكارها مى توانستد به كوههاى ديگر رفته باشند ،
رد پاى گرك هم زياد بود كه در اين فصل به اطراف شهر بيشتر سر مى زنند تا تغذيه كنند
نزديك ظهر چند ميش را در مسافتى دور ديديم كه ارام نگرفتند واز نظر پنهان شدند .
به دليل كوتاه بودن روز در ايام زمستان تصميم گرفتيم نهارى بخوريم و برگرديم از دره
سنجيلك ( نام محلى دره) بالا رفته و از مسير تكيه به طرف اراك راهى شويم
در كف دره در كنار سنگ محل خشكى پيدا كرديم و نهارى سرپايى خورديم و
سربالايى رفتن را شروع كرديم در بين راه من كه جلو تر مى رفتم ايستادم تا انها برسند ،
به نظرم رسيد چيزى در سينه كش دره روبرو كه به دره زردالوها معروف است حركت كرد
دوربين را روى چشمم گذاشتم و دقت كردم بله شكار بود قوچ تنها و درشتى كه ارام
ارام مى امد تا به قسمت خشك دره برود ، به انها اشاره كردم كه به ايستند و خودم
هم كم كم پايين آمدم تا ديگر به شكار ديد نداشته باشم ،
انها كه خيلى كنجكاو بودند جوياى قضيه شدند ، با شرح مكان شكار قرار شد از
دره روبرو بالا رفته واز بالاى سر شكار به ان نزديك شويم چون باد معمولا از كف دره
بالا مى رود و امكان رسيدن به شكار براى ما از انجا بيشتر بود ،
حالا هيج كداممان خستگى احساس نمى كرديم .
و سريع از كف دره كه برف هم داشت بالا رفتيم و از انجايى كه نمى دانستيم شكار
ديگرى هم هست يا نه با احتياط من با تفنگ دلول كاليبر ١٠ و تر كمانى با دولول چخماقى
دوازده با فاصله ده دوازده مترى از هم ديگر به جلو سر مى خورديم
كم كم مكانى كه قوچ را قبلا ديده بودم مى شد ديد و من همچنان نيم متر نيم
متر به جلو سر مى خوردم وچشمم دنبال قوچ بود ،
ديگر به مرز ان قسمت خشك كه شكار به طرفش مى آمد رسيده بودم و چيزى پيدا نبود
من پيش خودم فكر مى كردم حتما شكار رفته است ،
اما در يك چشم به هم زدن از پايه سنگى كه ٢٠ مترى با من فاصله داشت قوچ از
جايش پريد و من هم كه اماده بودم دو تير پشت هم به ان زدم انقدر سريع اتفاق افتاد
كه تركمانى كه از جا برخاسته بود فرصت تير انداختن پيدا نكرد .
شكار درجا به طرف پايين غلطيد و به من ناپيدا شد ،
چون قوچ. بزرگى به نظر مى رسيد من خواستم با سرعت خودم را به ان برسانم ولى
با رفتن دو سه قدم هم سر خوردم وهم نوك كفشم به سنگ گير كرد و با ضرب زيادى زمين خوردم ،
دردى كه در دستم و مخصوصا انگشتم احساس كردم بازگوى اتفاق بدى بود كه براى ان پيش اماده بود .
با يك نظر به دستم ديدم انگشتم كه در بين حافظ ماشه تفنك و سنگ صخره گير كرده و ضربه خورده
بود كاملا كنده و به كمى پوست وصل است ، و خون از ان بيرون مى زد با رسيدن تركمانى و
عباس برادرم وقتی ديدم خيلى ترسيده اند دستم و خون در روى لباسم بود گفتم نترسيد
فقط يك دستمال به من بدهيد ببندم كه خونم زياد نرود ،
تركمانى و برادرم كه كوله پشتى را خيلى عقب تر گذاشته بودند چيزى همراه نداشتند
و ناچار تركمانى آستر جيبش را كند و محكم دور انگشت
و دستم طورى بست كه خون موقتا قطع شد ،
البته درد و زخم هاى بقيه جاها هم سوز مى زد ولى بلند شدم و بالاى سر شكار رفتم
قوچ ده سالى بود كه شاخش از دو طرف به گردن رسيده بود ،
حالا هم خوشحالى و هم درد مرا كلافه كرده بود
من كه نگران از دست دادن انگشتم و خون ريزى دستم بودم به انها گفتم آوردن اين
قوچ تا شهر خيلى طول مى كشد من بايد خودم را به اراك برسانم تا شايد قبل از
تعطيل شدن همه جا دكتر پيدا كنم اين را بدوذد شما دو فشنگ در لول تفنگ من بگذاريد
من راهى مى شوم ، و خودم را به شهر مى رسانم تا شما هم بتوانيد قوچ و وسايل را حمل كنيد
افتاب به زردى مى گراييد و من راه زيادى در پيش داشتم تفنگ را حمايل به پشتم انداختم و
سرازير شدم در جايى كه من شكار را زده بودم تا شهر
ر راه زيادى بود و در غروب پاييزى ان روز من فكرم همه اين بود كه
خودم را هرچه زود تر به شهر برسانم .
با دستى كه از آن هم چنان خون چكه چكه از لاى پارچه بسته شده بيرون مى ريخت راهى شدم
سرازيرى و سربالايى مسير را حس نمى كردم هر طورى بود خودم را به درب
خانه رساندم قبل از اينكه بروم داخل با اينكه درد زيادى داشت اما دستم را در جيبم
فرو كردم و با دست ديگرم صورتم را مرتب كردم تا مادرم و همسرم نترسند .
انها كه مرا بدون كوله پشتى و لباس خونى ديدند جوياى احوال شدند گفتم نگران نباشيد
شكار زدم و خوردم زمين ناخنم در گوشت رفته خون مى آيد زنگ بزنيد به اقاى اديمى
با جناقم كه در داروخانه بيمارستان كار مى كرد بگوييد بيايد برويم خانه آوانس زاده
( دكتر ارمنى تبارى كه در اراك از بهترين طبيبان محسوب مى شد ) تا ببينم چه بايد بكنيم ،
من كه مى ترسيدم با رفتن به بيمارستان انها انگشتم را قطع كنند مى خواستم اول
نظر دكتر آوانس زاده را به پرسم به نظر او اعتماد كامل داشتم .
ما وقتى درب خانه آوانس زاده را زديم شب شده بود ولى او ما را به مطبش
راهنمايي كرد برايش جريان را تعريف كردم و با باز كردن پارچه دستم خون
دوباره جارى شد از او خواهش كردم اگر مى شود كارى كن انگشتم را قطع نكنند ،
آوانس زاده گفت من اين را سر جايش پيوند مى زنم ولى قول نمى دهم
درست به شود و لى به امتحانش مى ارزد ، چون درد زيادى داشتم
از وى خواهش كردم كه من را بيهوش كن و بعد هر كارى دلت خواست
بكن او پرسيد كجا دستت اينطورى شده گفتم كوه در شكار
گفت خودت با پاى خودت از كوه تا اينجا را ه آمدى گفتم آره او كه پير مرد
شوخى بود لبخندى زد و گفت بيهوشى لازم نيست تو از پس اين هم بر
مى آييى البته در حين بخيه كردن توضيح داد كه اگر مى خواست بيهوشى
انجام دهد طول مى كشيد و خون ريزى هم مى بايست زود تر قطع شود ،
من كه درد زيادى را تحمل مى كردم از اين خوشحال بودم كه انگشتم را فعلا قطع نمى كنند ،
او دور تا دور انگشتم را دوخت و بعد پانسمان كرد ،
و بالاخره تمام شد و ما به خانه بازگشتىم هنوز تركمانى و عباس نرسيده بودند
و حالا جريان را براي خانمم و بچه ها توضيح دادم در همين زمان هم انها با قوچ
دهسال من رسيدند و اولين سوال انان اين بود كه انگشتت را قطع كردند ؟
كه خوشبختانه جواب منفى بود ،
فرداى انروز رفتم رآه اهن و تقاضاى مرخصى كردم ، رئيس جديدى براى ما
آمده بود كه خيلى عبوس بود و من را هم نمى شناخت ،
وقتى رئسم پرسيد چى شده گفتم درلاى در ب تاكسى مانده است ،
او در حالى كه ورقه را امضاء مى كرد شنيدم كه زير لب مى گويد مى روند
دعوا مى كنند و مى ايند اينجا مى گويند مانده لاى درب ماشين و از داستان من زياد راضى نبود
سه روز بعد رفتم پيش آوانس زاده و او زخمها را نگاه كرد و گفت شانس اور
دى عفونت نكرده است و خوب مى شود
يكماه گذشت تا توانستم دستم را دو باره استفاده كنم و تفنگ به دست بگيرم
ان قوچ هم به علت پيرى تنها مى گشت و شاخش هم در دو طرف گردن ايجاد
زخم كرده بود وتا امروز من قوچى به اين اندازه در منطقه ما نديدم
چو نيكو منش باشي و برد بار / نگردي به چشم خردمند خوار.